پاورپوینت کامل بنال بلبل عاشق که جای فریاد است گفتگویی پردامنه با خانم نوّاب احتشام رضوی، همسر محترم فدائی شهید، سیدمجتبی نواب صفوی«بخش دوّم» ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بنال بلبل عاشق که جای فریاد است گفتگویی پردامنه با خانم نوّاب احتشام رضوی، همسر محترم فدائی شهید، سیدمجتبی نواب صفوی«بخش دوّم» ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بنال بلبل عاشق که جای فریاد است گفتگویی پردامنه با خانم نوّاب احتشام رضوی، همسر محترم فدائی شهید، سیدمجتبی نواب صفوی«بخش دوّم» ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بنال بلبل عاشق که جای فریاد است گفتگویی پردامنه با خانم نوّاب احتشام رضوی، همسر محترم فدائی شهید، سیدمجتبی نواب صفوی«بخش دوّم» ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۲۶

به مناسبت ۲۷ دی ماه، سالروز شهادت
فداییان اسلام، نخستین بخش گفتگو با خانم
نیره اعظم نواب احتشام رضوی، همسر
محترم شهید بزرگوار سیدمجتبی نواب صفوی
را در شماره پیش آوردیم. آنچه می خوانید
دومین بخش این گفتگو است. هنوز یک بخش
دیگر از این گفتگو مانده است که در شماره بعد
تقدیم خواهد شد. ان شاءاللّه .

* * *

* از چگونگی زایمان و تولد دخترتان بگویید؟

بچه من در آن خانه متولد شد [شرح آن
خانه در بخش نخست آمده است.] در حالی که
مادری در کنار من نبود و نه خواهری، برادری،
پدری، … آقای نواب حدود شش روز بعد از تولد
بچه مخفیانه توانستند نزد من بیایند.

در غربت محض، این بچه متولد شد. البته
خدا همیشه دوستانی را به انسان می دهد که
شاید از نزدیکترین فامیل به انسان نزدیکتر
باشند. در آن دوران با دعا و نیایش و توسل به
آل محمد(ص) بچه متولد شد در حالی که من
۱۶ سال داشتم و خیلی صبور بودم. از آن جایی
که الطاف الهی همیشه شامل حال انسان
است، بچه خیلی سالم بود. رشد خوبی داشت.
شب تا صبح می خوابید. چاق و سرحال بود.
خیلی باهوش بود. تا اینکه یک بار من به آقا
گفتم: آقا من در این منزل احساس خجالت و
خستگی می کنم. دوست دارم جایی را برای
خود من مستقل تهیه کنید. تا اینکه من با
وجود این کودک مزاحم نباشم. حالت برخورد
آنها کمی فرق کرده بود و به من سخت
می گذشت. گفتم آقای نواب! من زنی هستم که
اگر مرا به غار ببرید و یک گونی فرش من باشد
و در ۲۴ ساعت نان خشکی به من بدهید که
غذای من باشد و بدانم که وجود شما زنده و
سلامت است راضی هستم. شما می خواهید
جامعه ای را اصلاح کنید و کشوری را تحت
سلطه و نظام اسلام قرار دهید. زنی که تا این
حد صبور است و سازش می کند و هرگز انتظار
شاقی از شما ندارد اگر نتوانید آسایش او را
تأمین کنید مسلما نمی توانید جامعه ای را
اصلاح کنید. این حرف من اعتراض بود و
گله ای بعد از مدتها که ازدواج کرده بودیم و
مشقات بی نهایت بود. این اولین گله و اعتراض
من بود.

آقا بچه را روی پا گذاشته بودند و
می خواباندند تا من این حرف را زدم به حال
اعتراض فرمودند: بسیار خوب. فقط همان
جمله، بعد بچه را روی زمین خواباندند و لباس
پوشیدند، در حالی که سعی می کردند دیگران
در روز روشن ایشان را نبینند، روز از منزل
خارج شدند و با خارج شدن ایشان از منزل من
تصور می کردم که امکان دارد آقا دستگیر شوند
و خودم را سرزنش و ملامت می کردم که چرا
این جمله را گفتی؟ چرا باعث بیرون رفتن آقا
در روز شدی؟ اگر آقا در روز روشن دستگیر
شوند خود را برای همیشه ملامت می کنی؟
و … خیلی نگران بودم.

مفاتیح را باز کردم و رقعه ای را که خدمت
امام زمان(عج) عرض می کردند، نامه ای نوشتم
و در چاه آب منزل انداختم. حسین بن روح [از
نوّاب خاص حضرت عج] را صدا کردم و از
ایشان خواستم که عریضه را حضور مبارک امام
زمان(ع) برسانید. نماز امام زمان(ع) را خواندم.
توسل پیدا کردم که آقا شما صاحب ملک
هستید و ما رعیت شما. خود، کار مرا اصلاح
کنید. دقیقا یادم نیست آن روز یا فردای آن
روز، فردی از طرف آقای نواب آمد و گفت
وسایلتان را جمع آوری کنید. همراه آن مأمور
پشت مسجد امام حسین(ع) منزلی از فداییان
اسلام بود که از علماء بودند. داماد ایشان
مرحوم آقای اکبری بودند، مرا به آن منزل
بردند. آقا در آنجا بود و خندیدند بدون آنکه
گله ای کنند. اتاق کوچکی بود خیلی مرطوب.
گفتند دوست داری همین اتاق را برای تو
بگیرم گفتم: بله. آقا، کوچکتر از این هم باشد
مسأله ای نیست، فقط بدانم که استقلالی از
خودم داشته باشم و مزاحمت برای دیگران
نباشد. آن شب برادرم مرا منزل خودش برد و
آن شب من خواب دیدم امام زمان(ع) تشریف
آوردند در منزلی که مسجد بزرگی داشت که
غرفه های زیادی در آن مسجد قرار داشت. من
و دخترم فرشی در مسجد انداختیم. وقتی امام
زمان(ع) تشریف آوردند به خود گفتم: اگر وجود
مبارک آقا امام زمان(ع) باشد در صورت، خال
هاشمی دارند. تا نگاه کردم دیدم خال هاشمی
دارند. عرض کردم: السلام علیک یا مولای یا
صاحب الزمان(عج)! جلو آمدم و عرض کردم:
آقا اجازه بفرمایید دستتان را ببوسم. خم شدم
پای مبارک حضرت امام(ع) را بوسیدم و
صورتم را روی خاک گذاشتم و کف پای
حضرت را روی صورتم گذاشتم. وقتی از خواب
بیدار شدم هنوز آن لذت و خوشحالی که پای
مبارک امام زمان(ع) روی صورتم بود را
احساس می کردم. حضرت تشریف آورده بودند.
خیلی صحبت کردم. عرض کردم: من خیلی
صدمه خورده ام. سالهاست متواری ام،
سالهاست دربه درم. همسرم مخفی است، خودم
هم همین طور. استقلال ندارم از این طرز
زندگی خسته شده ام. دوست دارم جای مستقلی
داشته باشم. حضرت فرمودند: خانه ات درست
شد، کارهای دیگر هم درست می شود و عرض
کردم: یا مولای یا صاحب الزمان(ع)! مگر نواب
از دوستان شما نیست؟

حضرت فرمودند: چرا نواب از دوستان ما
است.

عرض کردم: مولای یا صاحب الزمان(ع)!
چرا یاریش نمی فرمایید.

حضرت فرمود: یاریش می کنیم. بعد چند
طومار از جیب مبارکش درآوردند و به من دادند
و فرمودند: این راجع به کار آقای نواب است به
فلان فرد می دهی و … چند طومار را سفارش
کردند که به چه کسانی مسترد کنم و
حضرت(عج) اراده کردند تشریف ببرند. من
آبگوشت درست کردم، دوباره حضرت(عج)
تشریف آوردند با هم غذا خوردیم و
حضرت(عج) فاطمه را که در آن زمان سه ماهه
بود از من گرفتند و بغل کردند و چیزی به من
مرحمت کردند بخورم. وقتی از خواب بیدار
شدم دیدم اذان صبح را می گویند. گریه
می کردم و خوشحال بودم که حضرت(عج) را
زیارت کرده ام.

برای برادرم خوابم را تعریف کردم و ایشان
بیرون رفت. نزدیک ظهر به منزل آمد و گفت:
آقا منزلی را در خیابان خراسان اجاره کرده اند،
لوازم زندگی را از منزل آقاجان به آنجا می برم.
وارد خانه شدیم. خانه ای نوساز و کوچک اما به
جایی مشرف نبود. گاهی آقا که مخفی بودند
یک هفته به آنجا می آمدند و در منزل خودمان
مخفی بودند. آثار و علایم و کراماتی مشاهده
می کردم و اعتقادم نیز بر این بود که نور
سبزرنگی که هر شب مقارن غروب در خانه
دور می زند، نور مقدس حضرت بقیه اللّه (عج)
است. می گفتم: آقای نواب این نور مقدس
حضرت بقیه اللّه است اینجا تشریف می آورند
برای شما. آقا می فرمودند: برای خاطر خودت
است و این نور را ما هر دو مشاهده می کردیم.
زندگی نورانی بود تا اینکه رزم آرا ترور شد و
چون ما تحت تعقیب بودیم متواری شدیم.
آقای نواب را دستگیر کردند. حدود ۲۰ ماه در
زمان مصدق در زندان بودند. من همیشه با
پای پیاده به زندان قصر می رفتم. راه زیادی را
پیاده طی می کردم. اشک می ریختم و می گفتم:
پروردگارا افراد ظالم، این ظلم را نسبت به
سلاله پیغمبر(ص) و به ما روا داشتند، ظلم
اینها را به خودشان برگردان.

در زندان قصر مسایل زیادی در جریان
بود. هر روز ۳ ـ ۲ هزار نفر برای ملاقات آقای
نواب می آمدند. از گروههای مختلف در آنجا
حضور داشتند و از درب زندان شعار می دادند:
برای نهضت گذار عظیم ایران حضرت
سیدمجتبی نواب صفوی صلوات! صلواتهای
دسته جمعی می فرستادند مثل یک سرود خیلی
زیبا. یک زمانی مصدق دست ثریا را بوسید و
در روزنامه ها این عکس را چاپ کرده بودند.
یادم هست که این جمله شاید خیلی زشت
باشد ولی شعار آنها بود: برای نابودی پیرانی که
دست فواحش را می بوسند صلوات.

زمانی خبردار شدیم که در داخل زندان
قصر قصد دارند آقای نواب را به شهادت
برسانند. ۶۰ نفر از فداییان اسلام در داخل
زندان متحصّن شدند. یک نفر از آنان که بسیار
رشید و شجاع بود زندانبان را بغل کرده بوده و
بیرون از اتاقک زندانبان گذاشته بود و کلید را از
او گرفته بودند و مدتی زندان تحت کنترل آقای
نواب و فداییان بود.

بند دیگری بود که توده ای ها بودند و با
آنکه ۱۳۰ نفر بودند جرأت عرض اندام
نداشتند. جراید با تیتر درشت نوشتند: فداییان
اسلام زندان قصر را متصرف شدند. در حدود
یک هفته آنها متحصن بودند. رییس زندان
قرآن آورد و قسم خورد که اگر در را باز کنید ما
شما و آقای نواب را آزاد می کنیم. آنها را فریب
دادند. با نردبان از حیاط پشت زندان وارد
محوطه شدند و شبانگاه عده کثیری هجوم
آورده و در بند آنها، زد و خورد شروع می شود.
بعد از نماز خاکستر و آتش روی سرشان
می ریزند. عده ای مجروح و مضروب می شوند.
آقای نواب نیز مجروح می شوند، همه را به
زندان انفرادی می برند. آقای نواب اعتصاب غذا
کردند و حدود یک هفته در اعتصاب بودند. من
در جراید خواندم: نواب صفوی در حال اغما به
سر می برد. در شرف مرگ و نابودی است. تا
این جمله را خواندم، سرم را به دیوار کوبیدم و
گفتم: پدر، اگر آقای نواب از بین بروند باید
جنازه مرا از این خانه بیرون ببرید. چرا سکوت
کردید و اقدامی نمی کنید. پدرم خدمت آیت اللّه
کاشانی رفتند و گفتند: اگر نواب از بین برود،
انقلاب خروشانی به پا می شود. جامعه اغتشاش
سختی به خود می بیند. قبل از اینکه آقای
نواب از بین بروند حتما اعتصاب غذای اینها را
بشکنید. از ایشان نوشته ای گرفتند و به زندان
بردند. آقای نواب را در حال اغما دیدند و نوشته
آیت اللّه کاشانی را نشان دادند و گفتند که قرار
است همه را آزاد کنند و آقای نواب فرمودند:
اگر آزاد نکنند من مجددا اعتصاب غذا می کنم.
اطباء می گفتند: این خیلی مهم است که کسی
بعد از ۷ روز بدون خوردن آب و غذا زنده بماند
و از نظر پزشکی غیر ممکن است. بعد استکانی
شیر گرم کرده به او دادند تا اعتصاب غذا را
بشکند. بعد هم به نوشته اعتنا نکردند و ۵ روز
دیگر اعتصاب کردند.

مشکلات زیادی در این ۲۰ ماه که در
زندان بودند داشتند. زمانی سرتیپ علوی مقدم
و سرتیپ کوپال که رییس زندان بودند نزد
آقای نواب آمدند. نیمکتی آوردند که رییس
شهربانی کل کشور روی آن بنشیند و آنها
می گفتند: نه نه … خدمت آقای حضرت نواب
باید روی زمین نشست و دو زانو جلوی ایشان
می نشستند. آقای نواب خیلی عتاب آمیز
می گفتند: سعی کنید سرباز اسلام باشید. سرباز
خدا باشید. غیرت پیدا کنید. نامرد نباشید.
خیانت به این کشور و به این ملت مسلمان
ایران نکنید. سازش با دشمنان اسلام نکنید …
مدت طولانی به آنها می توپیدند و به آنها خط
می دادند و آنها مثل یک عبد ذلیل کنار آقای
نواب دو زانو و مؤدب می نشستند و نفسها در
سینه ها حبس بود.

مصدقیها می گفتند شاه آقای نواب را
زندانی کرده است و شاهی ها می گفتند مصدق
او را زندانی کرده است.

در آن زمان صلاح بر آن شد که آقای نواب
را پنهانی آزاد کنند و اگر زمان آزادی مشخص
بود فداییان اسلام تجلیل می کردند و خیلی
اکرام می کردند.

یک مرتبه آقای نواب را شبانه آزاد کردند با
این وجود فداییان اسلام منزلی را در سرچشمه
چراغانی کردند، پرچمهای بلندی را که «لا اله
الا اللّه »، «محمد رسول اللّه » و «علی ولی اللّه »
روی آن نقش بسته بود به صورت هلال ماه
درآورده بودند. زمین مفروش بود و جمعیت
زیادی آمده بودند. حدود یک سال فعالیتهای
ایشان تداوم یافت. تمام ریزه کاریهای دولت
تحت نظرشان بود، اگر گاهی سازشکاری
می خواستند انجام بدهند، خود آقای نواب
اعلامیه می دادند و علیه دولت می گفتند: «ای
پسر پهلوی! بدان که اگر دست به جنایتی
بزنی، فرزندان اسلام و ایران هوشیارند، در
یک شب تاریک و یا در روز روشن به حساب
جنایات تو خواهند رسید و تو را روانه
سراشیبی جهنم خواهند کرد.»

این اعلامیه در برخی چاپخانه ها مخفیانه
چاپ می شد و در یک لحظه معین از سقف
بازار تهران فرو می ریخت. گاهی در سقف
اتوبوس قرار می دادند و اتوبوس که در حال
حرکت بود این اعلامیه ها پخش می شد. طوری
دقیق و حساب شده کار می کردند که حتی یک
نفر از فداییان گیر نمی افتاد.

* در مورد برنامه هایی که فداییان اسلام

انجام می دادند توضیح بیشتری بفرمایید؟

حدود یک سال به خاطر نداشتن امکانات
مالی زیر چاپ بود، ده هزار برگ چاپ می شد
کار متوقف می شد، تا اینکه دوباره پولی برسد.
برای صحافی مشکل داشتند چون می دانستند
اگر به دست صحاف داده شود قوای دولتی آن
را توقیف خواهند کرد. تا اینکه در یکی از منازل
فداییان اسلام چند نفر آشنا به کار صحافی،
کتابها را صحافی کردند. گوشه جلد آن عکس
کعبه بود و نوشته بودند «الفتح لاهل القبله» و
پایین نوشته شده بود: «الاسلام یعلو و لا یعلی
علیه؛ اسلام برتر از همه چیز و هیچ چیز برتر
از اسلام نیست.» پشت کتاب نوشته بودند:
«همه چیز و همه کار تنها برای خدا».

پاکتهای زرد رنگی تهیه کردند و برای تمام
وزرا و وکلاء، نظامیان و دربار و شاه و … به طور
همزمان با پیک و یا با پست فرستادند. در یک
روز و یک ساعت مقرر حدود ۶۰ نفر از فداییان
کتاب را توزیع کردند. آدرس دقیق آنها را توسط
یکی از وزراء به دست آورده بودند. آقای نواب
به همین دلیل دوباره تحت تعقیب قرار گرفتند.
۵۰ منزل تحت کنترل و محاصره بود تا ایشان
را دستگیر کنند.

* آیا شما در جریان برنامه های ایشان

قرار می گرفتید؟

وقتی آقای نواب با من ازدواج کردند،
گفتند: من به هر نقطه ایران که بروم، همسرم
را با خودم می برم و او باید در مبارزات شریک و
سهیم باشد. پدرم چون در مبارزاتشان پیشتاز
بودند، به اصطلاح در مبارزات سیاسی دو
پیراهن بیشتر پاره کرده بودند و در زمان
رضاخان پهلوی با آن دژخیم سر و کار داشتند
به آقای نواب فرمودند:

آقای نواب برای احقاق حق فلسطینیها سال ۱۳۳۲
هنگامی که دومین دختر من به دنیا آمده بود و ۳ ـ ۲ روزه
بود، ایران را ترک کردند. مدت مسافرت ایشان ۳ ماه
طول کشید.

آقای نواب! در امور سیاسی هرگز نباید با
زن مشورت کنی و نه او را در جریان امور
بگذاری. شخصیتهای بزرگ علمی و سیاسی
در دنیا به وسیله همسرانشان شکست خوردند.
شما یک مرد مبارز هستید. مردی که هر لحظه
تحت تعقیب قرار می گیرد. اگر چنانچه در یک
مسیر، در یک شهری تحت تعقیب قوای
نظامی قرار گرفتید، به شرط آنکه تنها باشید،
می توانید خود را در جایی پرت کنید، در جایی
خود را مخفی کنید. اما وقتی زن همراهتان
باشد بالاخص شما که مرد غیوری هستید
ناموس شماست اگر کسی بخواهد کوچکترین
اساءه ادب کند طاقت ندارید و ممکن است به
وسیله زن گرفتاریهایتان زیاد شود.

این خط مشی برای آقای نواب قابل
پذیرش بود و پذیرفتند و در نتیجه با شدت
علاقه ای که به آقای نواب داشتم خودم هم
سعی می کردم در تمام امور سیاسی و اجتماعی
ایشان هیچ گونه مداخله ای نکنم. مبادا به
وسیله من کوچکترین صدمه ای به وجود آقای
نواب برسد.

البته انسان وقتی جوان و کم تجربه است
نمی داند چه راهی برایش بهتر است. اگر فکر و
نظری را که هم اکنون دارم آن زمان داشتم،
تحقیقا در تمام مسایل و شؤون اجتماعی و
سیاسی مداخله می کردم. از هر چیزی برداشت
می کردم و سعی می کردم هر چیزی را تحلیل
کنم. این مسایل را جسته و گریخته و دورادور
می شنیدم و در ذهنم باقی مانده است.

* در کنگره قدس ایشان به صورت غیر

دولتی و از سوی مراجع آن زمان شرکت کرده
بود و گویا هنگام نماز افراد حاضر به ایشان
اقتدا کرده بودند؛ برنامه آن چگونه بود؟

اردن هاشمی برای قضیه فلسطین و
شرکت در کنفرانس اسلامی فلسطین از ایشان
دعوت کرده بود. دولت وقت در تمام شؤون با
ایشان مخالفت خاصی داشت اما چون آن زمان
قرارداد نظامی پیمان بغداد در حال انعقاد بود و
آنها می خواستند فراغتی باشد که آقای نواب در
ایران نباشد و آنها کار خود را انجام دهند، با
صدور ویزا جهت اردن هاشمی موافقت کردند.

آقای نواب برای احقاق حق فلسطینیها
سال ۱۳۳۲ هنگامی که دومین دختر من به
دنیا آمده بود و ۳ ـ ۲ روزه بود، ایران را ترک
کردند. مدت مسافرت ایشان ۳ ماه طول کشید.

کنفرانس اسلامی با تشکیل جلساتی در
مورد قضیه فلسطین بحث و بررسی انجام
می دهد. وقتی آقای نواب صحبت می کنند با
زبان فصیح عربی، همه فریاد می زنند:
«زنده باد مرد بزرگ ایران، زنده باد قهرمان
ایران» و جراید می نویسند: «آقای نواب به
عنوان «مرد هفته» شناخته شد.»

تمام بزرگان همه متعجب بودند از یک
روحانی و مبارز که چقدر شجاعانه و زیبا از
حقوق مسلمین دفاع می کند. در هر صورت
ایشان تصمیم می گیرند که در یکی از مساجد
نماز بخوانند. ۱۱۰۰۰ عرب اهل سنت
می خواهند به ایشان اقتدا کنند. آقا می فرمایند:
من نماز جعفر بن صادق(ع) را می خوانم و
دست افتاده باشد.»

افراد اهل سنت، دست افتاده نماز
می خوانند آن هم در یکی از مساجد متروکی که
صهیونیستها آنجا را اشغال کرده بودند. تعدادی
از رؤسای کشورهای مختلف و ایشان علی رغم
مخالفتهای بسیار به سمت آن مسجد حرکت
کرده و نماز می خوانند و شعارهای ضد اسرائیلی
می دهند. یکی از رؤسای جمهور می گویند:
آقای نواب می دانید چه کردید؟ ما را وسط
اسرائیلیها بردید و ممکن بود همه ما را بکشند.
آقای نواب فرمودند: به جدم قسم من به خاطر
همین مسأله آمدم تا اینها ما را به شهادت
برسانند تا ملتها آگاه شوند و حرکت کنند و قیام
کنند علیه کفر و دشمنان اسلام.

پس از بازگشت، اخوان المسلمین مصر از
ایشان دعوت می کند. وقتی ایشان به مصر
می رود یکی از دانشمندان مصری به نام
«عزت عزیزی» مأمور راهنمایی ایشان
می شود. ایشان می گوید: آقای نواب قرار بود در
دانشگاه قاهره سخنرانی کند. حدود هفتاد هزار
دانشجوی متعصب جمع شده بودند. ایشان
علیه اسرائیل سخنرانی کرد و گفت: کانال سوئز
باید ملی شود و رابطه با اسرائیل قطع شود
(البته آن زمان مذاکرات اولیه در جریان بود).
ایشان می گوید: آقای نواب به قدری
هیجان انگیز صحبت کردند که ما تعجب کردیم
از یک کشور دیگر، از میان تشیع با این قدرت
و صلابت و شدت صحبت می کند. شور و
هیجانی در میان دانشجویان به وجود آمد که
دانشجویان و پلیس زد و خورد کردند. چند
ماشین آتش زده شد و … ما توانستیم آقای
نواب را سالم از مهلکه خارج کنیم. من آرزو
داشتم با آقای نواب از نزدیک صحبت کنم.
ایشان قرار شد با ناصر صحبتی داشته باشند،
به من گفتند به طرف دفتر ریاست جمهوری
برویم. گفتم: آقا من آنجا را بلد نیستم. گفتند:
تماس بگیرید. دو ساعتی طول کشید تا موفق
شدیم با دفتر ریاست جمهوری تماس برقرار
کنیم. حدود ۱۰ دقیقه ایشان عتاب آمیز و خشن
با عبدالناصر صحبت کردند:

عبدالناصر! تو نمی دانی هر که مسلمانی و
حزب مسلمانی را منحل کند خدا او را منحل
خواهد کرد؟! تو به چه جرأتی اخوان المسلمین
را منحل کردی؟ …

بسیار شدید و قوی با او صحبت می کردند.
آقای عزت عزیزی می گفت: من تعجب
می کردم که یک فرد بیگانه در یک کشور دیگر
با این صلابت و قدرت حرف بزند و گفتند که
فردا با شما ملاقات خواهم کرد. من تصور کردم
کسی که این شجاعت را دارد و این سخنرانی
مهیج را در دانشگاه کرده است حتما داخل
منزل و در حالات عبادی شکل دیگری دارند و
می خواستم بدانم او چه طور شخصی است.
هنگامی که آقای نواب برای نماز شب بیدار
شدند و نماز شب را شروع کردند، من که هیچ
شیعه ای را این طور ندیده بودم نماز را از یک
شخص شیعه دیدم. نواب دیگر نوابی که
انقلاب صبح را به پا کرد نبود. نواب آن نوابی
که با عبدالناصر صحبت می کرد نبود. یک
جسم بود اما پرواز کرده بود، حالتی که دیگر او
نبود. چنان استغاثه، چنان تضرع و حالت
عبادی داشت که ما برای اولین بار بود که
چنین نماز و چنین خلوصی را از یک شیعه
می دیدیم. افرادی که آنجا حاضر بودیم گریه
می کردیم و همه برای نماز خواندن برخاستیم.

فردا از طرف دولت آمدند و دفتر را مهر و
موم کردند و به آقای نواب گفتند: جمال
عبدالناصر با شما می خواهد صحبت کند. آقا به
ما فرمودند: از من باخبر باشید. آقای نواب را
بردند و ما دیگر از ایشان اطلاعی نداشتیم.
آقای عزیزی می گفت: گاه انسان با کسی ۲۰
سال همسفر، همسایه و همراه می شود ولی
چیزی از او نمی آموزد حال آنکه ما سه روز در
خدمت آقای نواب بودیم به اندازه سالهای سال
درس گرفتیم و هرگز آن سه روز و سه شبی که
در خدمت آقای نواب بودیم فراموش نمی شود.

* بعد از سفر اردن و مصر چه اتفاقی

افتاد؟

بعد از آنکه ۲ سال زندگی مخفی داشتند و
حدود ۳ سال در زندان بودند، یک سال به
نسبت آزادی بیشتری داشتند. در سال ۱۳۳۲
سفر ایشان به اردن و مصر اتفاق افتاد.

بعد از آن قرار بود پیمان سنتو من

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.