پاورپوینت کامل رؤیا در مه (داستان ۲۹ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل رؤیا در مه (داستان ۲۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل رؤیا در مه (داستان ۲۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل رؤیا در مه (داستان ۲۹ اسلاید در PowerPoint :
>
۶۴
اشاره به«داستان دوستان»
با توجه به کثرت داستانهای رسیده به بخش «قصه های شما» و
آثار برتری که می توان آنها را یک داستان مستقل و بدون اشکال
خواند، پس از این بنا داریم آثار این دوستان عزیز را در بخشی جدا از
«قصه های شما» و بدون نقد و بررسی تقدیم کنیم.
شما عزیزان نیز می توانید داستانهای برتر خود را برای این ستون
ارسال کنید. منتظر آثار سبز و بهاری شما هستیم.
«پیام زن»
مادرت زل زده است به تو و تو زل زده ای به خودت. انگشتت را تا
ته حلقت فرو می کنی. مادر داد می زند: «چه کار می کنی رؤیا؟»می گویی:
«چیزی نیست، می خواهم خودم را استفراغ کنم.»
مادر عصبانی می شود مثل آن موقعها که برای بهار عصبانی
می شد، اما تو را تنبیه نمی کند.
دوباره نگاهت می کند، از پنجره به بیرون خیره می شوی، آسمان
بالای سرت درست قیافه روزهای ناخوشی ات را گرفته، انگار مثل تو از
خودش عقش گرفته باشد.
مثل اینکه میل داغ فرو کرده اند توی سینه ات و از جای آن چرکها
پریده اند بیرون و هوای دور و برت را مسموم کرده اند.
گفته بودی: «بهار اگر تو را ببینند پس می زنند و می روند
پی کارشان.»
نگاهت کرده بود درست مثل، مثل بچه توی قنداق، شستش را
توی دهانش مک زده و ریسه رفته بود، این کار همیشگی اش بود.
گفته بودی: «تو حالیت نیست تو مثل یک تکه گوشت لُخم
کرم خورده به سقف زندگییم آویزون شدی.» اما هیچ نشانی توی چهره
بچه گانه اش نیفتاده بود، شاید هم معنی حرفهایت را نفهمیده بود.
هلش داده بودی و او جیغ کشیده بود. مثل آن موقع که پدر کتکش
می زد و مادر خودش را روی او می انداخت.
صدای جیغ هایش توی سرت پیچیده بود. رفته بود توی کوچه و
سر و صدا راه انداخته بود. قیافه اش مثل پسربچه های
کثیف می مانست.
گفته بودی: «سرت به تنت نمی آید.» سرش به تنش نمی آمد. مثل
اینکه آن را به زور چسبانده بودند به آن جثه نحیف.
آنقدر انگشتت را مک زده ای که باریکه های خون از کناره های لبت
می زنند بیرون، مادر جیغ می کشد. سعی می کند انگشتت را از دهانت
خارج کند و با گوشه روسری اطراف دهانت را پاک کند.
هلش می دهی عقب. می گوید: «رؤیا داری مثل بهار می شوی، آن
یکی بس نبود، حالا تو» و می زند زیر گریه.
چیزی نمی گویی، مادر نگاهت می کند مثل اینکه از چیزی
ترسیده باشد.
گفته بودی: «کاشکی همون کوچیکی، همون موقع که مادر گفت
توی حوض افتاده بودی خفه می شدی.» نگاهت کرده بود، مثل اینکه
حرفهایت را نشنیده باشد. رفته بود گوشه دیوار روی زمین تخت
نشسته بود و سرش را لای دستهایش قایم کرده بود.
سرت را لای دستهایت قایم می کنی، مثل اینکه تمام سؤالهای
مجهول به ذهنت فشار آورده باشند.
بعد شروع می کنی به جیغ زدن و خودت را می زنی، چنگ به
صورتت می کشی.
مادر بهت زده نگاهت می کند و سعی می کند آرامت کند. داد
می زنی: «بهار!!» مادر می زند زیر گریه. بهار رفته است هیچ کس
نمی داند کجا باید رفته باشد.
گفته بودی: «بهار به نفع هر دویمان می شود.»
سرش را از لای دستهایش بیرون آورده بود.
توی نگاهش گم شده بودی. رنگ چشمانش درست رنگ برگهای
پیچک توی حیاط بود که انگار از ترس چسبیده بودند به تنه درختها و
سیمها، بهار ترسیده بود.
گفته بود: «لویا می خوای چه کال کنی؟»
گفته بودی: «هیچی! هیچی بهار.»
روسری اش از سرش افتاده بود، مادر موهایش را قیچی کرده بود،
درست مثل پسربچه ها. دستت را بوسیده بود تو هم او را بوسیده بودی،
تنش انگار بوی شیر می داد، بوی شیر مادر. انگار نصف قد تو شده بود،
انگار هر لحظه بچه تر می شد؛ یک بچه که تازه می خواست متولد شود.
گفته بود: «لویا بِلَم بیلون؟»
اما تو خندیده بودی، بهار از خنده ات ترسیده بود.
گفته بودی: «بهار تو نمی فهمی، تو عاشق نشدی، اگر تو را ببینند
برایم خجالت دارد.»
خجالت کشیده بودی برای دیدنش بی تابی کرده بودی، مرد
رؤیاهایت پیدا شده بود؛ یک مرد با تمام محسنات، توی دانشکده او را
دیده بودی.
گفته بودند پسر شهردار است، حتی نمی دانستی از تو خوشش آمده
یا نه، هر روز جلویش سبز شده بودی، یک ماه، دو ماه، سه ماه … و هر
ماه انتظار اینکه بیاید و آرزوهایت را کامل کند، تنها یک لبخند زده بود،
انگار سالهای زیادی او را دیده بودی. مثل اینکه تمام دردهایت توی
حجم معده ات ریخته باشند، مثل اینکه سنجاقت کرده باشند به
آینده ای نامعلوم.
گفته بودی: «بهار اگر تو را ببینند با این وضع عُقشان می گیرد،
مخصوصا او.»
مادر عصبانی لبش را گاز گرفته بود. زیر نگاه مادر له شده بودی،
به
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 