پاورپوینت کامل گلگشتی در بوستان معنا ۱۰۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل گلگشتی در بوستان معنا ۱۰۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۰۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گلگشتی در بوستان معنا ۱۰۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل گلگشتی در بوستان معنا ۱۰۸ اسلاید در PowerPoint :
>
۵۰
بررسی و تجزیه و تحلیل دیدگاههای بانوی تازه مسلمان شده اهل زلاندنو
در باره تشیع، انقلاب اسلامی، حجاب، زنان ایران
در آستانه مسافرت
آنا واردُوود(Wood Ward Anna)
[۱۹۹۳ ـ ۱۹۵۷م] دختری است از سرزمین
زلاندنو، واقع در قاره اقیانوسیه و در مجاورت
کشور استرالیا. هنگامی که یک دانشجوی
ایرانی به نام بیژن در انگلستان مشغول
تحصیل بود، «آنا» هم در همان دانشگاهی
که بیژن درس می خواند تحصیلات خود را پی
می گرفت، بیژن در دانشکده ناتینگهام
انگلیس در رشته کامپیوتر درس می خواند،
شرایط به گونه ای فراهم گردید که پسری
دانشجو از ایران با دختری اهل اوکلاند
زلاندنو ازدواج کند و زنی که در یک شرایط
فرهنگی و اجتماعی ویژه ای دوران نوجوانی و
جوانی خویش را سپری کرده به کشور
جمهوری اسلامی ایران مهاجرت کند و با
اوضاع این کشور، در شرایطی که جنگ
تحمیلی سختی، شیعیان ایران را در آزمونی
مهم قرار داده بود، آشنا شود. اما به رغم
تمایل «آنا» برای بازدید از ایران و جلوه های
فرهنگی، تاریخی و مذهبی آن، با تبلیغات
منفی اطرافیان و نیز نارضایتی شدید
آشنایان خویش روبه رو است، مادرش
خاطرنشان می کند:
روز اول سپتامبر ۱۹۸۳ میلادی برایم
غم انگیز و اندوهبار است زیرا در این زمان
دخترم با هواپیما به سوی ایران رفته است. او
باید از رفتن به این سرزمین سر باز می زد زیرا
هم آثار یک انقلاب خونین اوضاع آن را
دگرگون ساخته و هم اکنون درگیر جنگی
بی رحمانه و هولناک با دشمن دیرینه خود،
عراق، است.
«آنا» در آغاز این سفر بیست و شش بهار
را پشت سر نهاده بود. خود «آنا» هم
یادآور می شود:
همه تلاش کرده بودند مرا از رفتن به
ایران باز دارند، حتی روحانی باوقاری که
نماینده ایران در زلاندنو بود، وقتی به او گفتم
که قصد دارم از کشور آشفته و آشوب زده اش
دیدن کنم، از یاری و همکاری در این زمینه
شانه خالی کرد، سری تکان داد به تأیید و
برای من آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد اما
هیچ کمکی برای گرفتن روادید (ویزا) نکرد. با
وجود این و بر خلاف همه اینها، من اکنون در
آستانه ورود به ایران بودم، آزادانه تصمیم
گرفتم و در پی انجام این تعهد هرگز حتی
لحظه ای تردید در وجودم راه نیافته بود، بیژن
مردی که می خواستم با او ازدواج کنم در
ایران بود، «آنا» در جای دیگر به خواننده
گوشزد می کند:
در درون من آرامش و سکون با توفان و
هیاهو در ستیز بود، توفان پرسش های بسیار،
نگرانی ها، آشفتگی ها و ترس ها که تخم آن را
دیگران در وجودم افشانده بودند و در
کابوس هایم پژواکی همواره و همیشه داشت.
آرامش، اعتماد، پذیرش و احساس نشاط و
شادمانی در قلب ماجرا … احساس می شد که
این کار نوعی جنون است مثل رها شدن و
پرت شدن از فراز یک صخره به درون
تاریکی، کاری که بر خلاف همه هشدارها و
اخطارها بدان روی آورده بودم، اما در ژرفای
وجودم، در کانون هستی و حیاتم آرامش و
سکون سیطره داشت، یقین و اطمینان
داشتم که این همان جایی است که در این
لحظه خاص از زندگی خود می توانستم در
آن باشم.
«آنا» اشارات روشن دیگری به
ممانعت های اطرافیان دارد:
در خانه، دوستان، خویشاوندان با لابه و
التماس از من خواسته بودند که از این کار در
گذرم، حتی تهدید کرده بودند، روزها و هفته ها
در این باره سخن گفته بودند؛ با این حال در
آخرین مهمانی که در زلاندنو به عنوان
خداحافظی با من برگزار شد، شرایط متفاوت
بود، عمو «دن» که اغلب با ترشرویی،
خشونت و بدخلقی با من روبه رو می شد آن
شب وقتی مهمانی را ترک می کرد گفت: چه
ماجراهایی در پیش روی توست اما اگر من
هم مثل تو آزاد و جوان بودم شاید همین کار
را می کردم! می دانستم که او و دیگران در
فراسوی ترس ها و نگرانی ها به من رشک
می برند زیرا فرصت خوبی به دست آورده
بودم تا به سرزمین ناشناخته ای گام بگذارم.
حتی «ریچارد دْوُوُد» سفیر زلاندنو در تهران
نسبت به شرایط و موقعیت «آنا» در ایران
ابراز نگرانی کرده بود.
سرانجام این مسافرت صورت گرفت و
«آنا» ماجرای عزیمت به ایران و روابطش با
خانواده بیژن، برخی خویشاوندان این خانواده،
اماکن مذهبی، محیط اجتماعی و سیاسی و
مسافرت هایش را به مناطق مختلف مشهد،
اصفهان و شیراز به رشته نگارش در آورد. این
سفرنامه که صبغه ای داستانی دارد و در
مواردی شکل گزارش گونه ای به خود می گیرد،
در ایران تحت عنوان «بوی عطر گلاب»
توسط ساغر ساغرنیا به فارسی برگردانیده
شده و در قطع وزیری و با ۳۱۴ صفحه همراه
با تصاویری از دوران زندگی «آنا»، انتشارات
کویر در سال ۱۳۷۹ به طبع آن مبادرت
نموده است.
اوصاف فرهنگی اجتماعی بانوان
ایرانی
«آنا» قبل از حرکت به سوی ایران از
سوی دوستانش دعوت نامه ای برای رفتن به
بحرین دریافت کرد. او پیشنهاد آنان را
پذیرفت و مدتی کوتاه در این کشور عربی
اقامت گزید، در اینجا هم، همه می کوشیدند
وی را تشویق کنند که از رفتن به ایران
منصرف شود، اما دوست «آنا» یعنی خانم
تریلبی (Trilby) که با فردی ایرانی به نام
احمد ازدواج کرده بود، نسبت به این تصمیم
«آنا» خوشبین بود و وی را مورد خطاب قرار
داد و گفت: آنقدرها هم که می گویند بد نیست،
هرگز آن گونه نیست که می گویند. «آنا» در
وصف بحرین می نویسد:
«تنها دو هفته آنجا بودم. هنوز چهره
مردانی را که در فرودگاه دیده بودم به یاد
می آوردم: با پوست های سیاه و رداهای
سفید، با لباس های بلند و گشاد … به یاد
می آورم زنانی را که در بازار، پشت روبند
سیاهشان پنهان شده بودند و با چشم های
سیاه و سرمه کشیده از پشت روزنه های
روبندها تماشا می کردند. پژواک تکرار صدای
مؤذن در تاریکی خفیف هوای گرگ و میش در
تمام شهر جاری می شد. گویی که از آسمان
فرود می آید. این صداها خاطره مراکش را
برایم زنده می کرد. نخستین تجربه دیدارم از
یک سرزمین اسلامی که پنج سال پیش در
سال ۱۹۷۸م به آنجا سفر کرده بودم.»
(ص ۱۲ کتاب)
«آنا» در ایران و در مسجد کوچکی در
حضور یک روحانی به اسلام روی آورد و
نامی مذهبی برای او تعیین گردید:
ملا روبه رویم نشست، هرگز سرش را
بلند نمی کرد که به من نگاه کند، بیژن سخنان
او را ترجمه می کرد: آیا می خواهی به دین
اسلام مشرّف شوی؟ سرم را به تأیید تکان
دادم و به فارسی گفتم: بله. پرسید چند خدا
وجود دارد؟ پاسخ دادم یکی و شریکی ندارد،
سؤال کرد: عیسی مسیح که بود، توضیح دادم:
یکی از پیامبران الهی، چونان محمد(ص)
پیامبر بزرگ اسلام … بنا به اعتقاد مسلمانان
اسلام تکامل و تسلسل طبیعی مسیحیت
است و من نیز مسیح را همین گونه
می دانستم و می شناختم. ملا سرش را به
تأیید تکان داد و گفت: این کلمات مقدس را از
قرآن مجید بعد از من تکرار کنید: بسم اللّه
الرحمن الرحیم. او کلمات را با لحنی خوش و
آهنگین ادا می کرد. تمام کوشش خود را به کار
بستم تا کلمات و صدا را تقلید کنم. آنگاه دعا و
اوراد طولانی به پایان رسید و ملا چند
لحظه ای با بیژن صحبت کرد. بیژن پرسید:
نام زهرا را دوست می داری؟ یک نام زیبای
اسلامی است، نام دختر محمد (پیامبر اسلام)
است و بدین ترتیب با تکان دادن سر مرا به
پذیرش آن وا داشتند، زهرا نامیده شدم.
(ص ۳۳ کتاب)
او از پوشش بانوان ایران تصوری مثبت
دارد و می گوید:
روسری صغرا (زن خدمتکار خانه بیژن)
هیچ گاه از سرش نمی افتاد و مدام آن را روی
سرش جا به جا می کرد که نلغزد و مویش دیده
نشود. به راستی از این بابت مسلمان خوبی
بود که مردان را وسوسه نمی کرد تا با دیدن
زیبایی گیسوان خاکستری اش دچار گناه
شوند … با بررسی و مطالعه، این نکته را
دریافته بودم که دستور آسمانی پیامبر اسلام
به زنان این بوده است که آنان باید در پوشش
و لباس خود و در عمل نیز جانب عفاف و
نجابت را رعایت کنند. (ص ۱۲۶ ـ ۱۲۷)
چون خانمی برای «آنا» توضیح می دهد
نباید لباسی بپوشد که مردها وسوسه شوند و
به او نگاه کنند، در خصوص این توضیحات
چنین اظهار نظر می کند:
توضیحات او شاید بیش از هر چیز
دیگری که در دوران اقامت در ایران فرا گرفته
بودم می توانست تفاوت، فاصله و ورطه
هولناک و عظیم فرهنگی میان اسلام و
شیوه های زندگی غرب را نشان دهد. احساس
می کردم که این خطا و گناه (زمینه سازی برای
تحریک مردان) چه مسؤولیت وحشتناکی
است که بر دوش زنان نهاده شده است اما در
فرهنگ ما زنان از روی بی احتیاطی، با
شیوه های رفتار و لباس پوشیدن خود، چقدر
مردها را آزار می دهند. به نظرم می رسید که
هر فرهنگی چیزهایی دارد که فرهنگ های
دیگر می توانند از آن بیاموزند. (ص ۱۳۴)
در جای دیگر در خصوص پوشش زنان و
حجاب اسلامی چنین اظهار نظر می کند:
وقتی سوار هواپیمای ترکیه (هنگام ترک
ایران) شدیم یکی از کارکنان به من گفت:
حالا می توانید چادرتان را از سرتان بردارید و
من چادرم را برداشتم ولی برای لحظه ای زیر
نگاه غریبه ها که گویی به من خیره شده بودند
احساس خطر کردم؛ گویی هر لحظه ممکن
بود مورد حمله قرار گیرم. اینجا بود که اندکی
از آنچه را که زنان ایرانی در گذشته به هنگام
کشف حجاب احساس کرده بودند، دریافتم.
من نیز با برداشتن چادرم احساس اضطراب،
بی وفایی و خیانت می کردم. انگار به طریقی
به انکار ارزش های کشوری (اسلامی)
برخاسته ام. (ص ۳۰۷)
«آنا» ازدواج بر اساس شهرت اجتماعی،
مال و مدرک و یا حالتی شتابزده را مورد تأمل
قرار می دهد، و خاطرنشان می نماید:
سنت کهنه از پیش تعیین شده، یعنی
شیوه قبیله ای که از هنگام کودکی که به اسم
نامزدی به عمل می آورند در ایران برافتاده
است، اما به جای این شیوه کهنه از یک تغییر
شکل زیرکانه استفاده می شود، یعنی انتخاب
و ازدواج بر اساس موقعیت ثروت خانواده ها و
نیز تحصیلات و شهرت اجتماعی افراد و نه
عشق. اغلب ازدواج ها به نحوی اجتناب ناپذیر
بر پایه اطلاعات صوری، سطحی و شناختی
شتابزده از یکدیگر انجام می شود. (ص ۱۶۶)
او در این خصوص یادآور می شود:
اینجا در باره ازدواج یک زن جوان
معمولاً دیگران تصمیم می گیرند و اگر زن به
طبقه بالاتر جامعه تعلق داشته باشد ازدواج او
حساب شده است؛ در این حال او باید با
مردی ازدواج کند که به شکلی مناسب،
دولتمند و ثروتمند باشد و زمینه خانوادگی و
سابقه ای همانند یا مشابه دختر داشته
باشد … .(ص ۲۱۲)
او از برخی چشم و هم چشمی ها که در
میان عده ای از زنان ایرانی دیده می شود
گزارشی آورده و با رد چنین رفتاری، ضمن
آنکه اطرافیان تأکید دارند او هم از این شیوه
پیروی کند، در خصوص برنامه عروسی
خودش می نویسد:
تصمیم داشتم وارد میدان رقابت و چشم
و هم چشمی بسیاری از زنان ایرانی که
می شناختم نشوم. آنچه من در قلب خود
احساس می کردم بسیار مهمتر از چیزی بود
که می پوشیدم … تصمیم گرفتم با آرایش های
وحشتناک مو و صورت بزک کرده و غلیظ و به
اصطلاح رنگ و روغن کاری که دیگر چهره
حقیقی آدم قابل شناسایی نیست، در برابر
دیگران ظاهر نشوم! می خواستم مراسم
عروسی من متفاوت باشد، یک مراسم ساده.
یک جشن کوچک بی ریا، دور از تظاهر،
خالصانه و صمیمانه. یک مراسم واقعا ساده
اما شادی آور و نشاط انگیز برای تمام
دوستان و علاقه مندان، چیزی که همه
جلوه های آن برخاسته از قلب و دلمان باشد.
خوشبختانه همه چیز چنان شد که
می خواستم. (ص ۲۱۸)
«آنا» بر این باور است که در انتخاب افراد
هیچ اجباری وجود ندارد:
مردم همواره، همان گونه زندگی می کنند
و خواهند کرد که می خواهند، که دوست دارند
زندگی کنند، که انتخاب می کنند، و هیچ
ممنوعیت و اجباری بر خلاف خواست و اراده
و میلشان نمی تواند مؤثر باشد. (ص ۶۴)
موقعی که «آنا» به منطقه جلفای
اصفهان می رود، لذت آزادی را احساس
می کند زیرا زنان ارمنی بدون فشارها و
سختگیری ها در خیابان ها راه می روند و پیگیر
برنامه ها و اهداف خود هستند. «آنا» وقتی به
دهکده ای در اطراف مشهد گام نهاد با یک
مورد استثنایی روبه رو گردید:
زنان چندک زده بودند و لباس
می شستند، وقتی نزدیک شدم آنان آرام و با
وقار تمام، بی هیچ شتابی وسایل خود را جمع
کردند و کنار رفتند و برای ما راه گشودند. تنها
یک زن باقی ماند و به کارش ادامه داد. نگاه
خیره و گستاخ او از روی کنجکاوی، همراه با
انتخاب فردی در رفتار و عمل، او را زنی
متفاوت از دیگران نشان می داد. وقتی از او
عکس می گرفتم راحت و خونسرد بود، بی هیچ
اضطراب و آشفتگی. روی یک دیوار سنگی
کاملاً نزدیک به او نشستم، و آهسته به عادت
زنان با هم حرف زدیم، او به عنوان یکی از
غیر معمولی ترین زنانی که در ایران دیده بودم
مرا تحت تأثیر قرار داد، آزاد بود و رها از آداب
و رسوم بسته دنیای کوچکی که در آن زندگی
می کرد، نفوذ و تأثیری اندک از دیگران
پذیرفته بود و دیدگاهی متفاوت داشت، او
آزادی را کشف کرده بود. (ص ۲۷۱)
«آنا» با وجود آن که در یک شرایط کاملاً
مغایر با فرهنگ ایرانی زندگی کرده است اما
از جلوه های فرهنگی و اجتماعی ایران
احساس لذت می کند:
من به ویژه خانه های قدیمی را دوست
می داشتم، خانه هایی که در آنها از آجر،
سنگ مرمر و کاشی معرق برای
تزیین و نمای بیرونی ساختمان استفاده
کرده اند. (ص ۱۱۵)
«آنا» از مشاهده وضع زندگی جامعه
ایرانی این برداشت را ارائه داده است که:
طبقات پایین، همواره در اعتقادات
مذهبی محکم تر و متعصب تر بوده اند و کمتر
در معرض تحول و تغییر قرار گرفته اند یا کمتر
اندیشه ای نو را جایگزین تعلقات اعتقادی
خویش کرده اند. (ص ۶۹)
او عقیده دارد:
صمیمیت و سخاوت در میان این گونه
افراد کم بضاعت نسبت به دیگر اقشار جامعه
پررنگ تر و قوی تر است. وقتی آنجا را (حومه
مشهد) ترک کردیم قرصی نان تازه در دست
من گذاشتند، در حالی که نمی دانستند که
هستیم و از کجا آمده ایم. اینجا بود که دست و
دلبازی و سخاوتمندی مردم محروم و فقیر را
به راستی درک کردم. مردمی بسیار صمیمی و
با احساس. (ص ۲۴۹)
احساس ارزش های معنوی
«آنا» در ایران به ارزش های معنوی
تمایل پیدا می کند و چون به اماکن زیارتی و
فضاهای مذهبی می رود یک احساس روحانی
در وجودش جوانه می زند:
خانه ما از صداهای ذکر خدا و ستایش و
عبادت پر می شد. من حتی یک کلمه از ذکر
نماز را نمی دانستم اما احساس خوبی از این
کار داشتم. (ص ۱۲۶)
در جای دیگر می نویسد:
خود را یک پیرو متعصب مذهبی
احساس کردم که باید از رسوم و آیین خاص
دینی اطاعت کند. به عنوان زنی با تربیت در
فرهنگی دیگر، احساس محدودیت و یا انزجار
نمی کردم که باید موی خود را بپوشانم. از
اینکه فرصت یافته بودم این همه رویداد
حیرت انگیز و زیبا را چونان عطش زده ای
هضم و جذب کنم با تمام وجود لذت می بردم.
(ص ۱۰۹)
«آنا» در خصوص باورهای دینی نکته ای
دیگر را مطرح می کند:
مسلمانانی که در مدت اقامتم در ایران
شناخته بودم به من آموخته بودند که اسلام با
تمام ویژگی های عجیب خود یک شیوه
زندگی که مورد شک و تردید قرار گیرد نیست،
اسلام در شکل ناب خود بر اساس نوعدوستی
و نیکوکاری، خیرخواهی، عدالت، انصاف و
عفت استوار است. البته برخی متعصبان
افراطی باعث بدنامی اسلام ناب می شوند.
(ص ۳۰۷)
او از اهل عرفان دفاع می کند و می گوید:
عبادت و نماز را در خلوت خویش
می گذراند و در خفا و پنهان رسم عبودیت را
به جای می آورند و (اگرچه) کمتر به مراسم
ظاهری عمل می کنند اما در ناب ترین مفهوم
کلمه اینان به راستی مسلمان اند و به فلسفه و
لبّ اسلام بیشتر اعتقاد دارند. به زندگی همراه
با درستی و راستی و صفا بیشتر تمسک
می جویند، من از تمام مسلمانانی که دیده
بودم (عارفان) را خلاّق تر و خالص تر و از نظر
فردی درستکارتر و کامل تر یافتم. هدف اینان
تکریم و ستایش نظام هایی که مدت ها پیش
بوده و منسوخ شده نیست، بلکه کشف
حقیقت از طریق تجربه شخصی و زندگی
فردی است. اسلام عارفان را از شکل رایج و
همه پسند بسیار پذیرفتنی تر یافتم. من خود از
طریق تأمل و تفکر در جستجوی تجربه
مفهوم خدا بر آمدم نه از طریق جلوه های
ظاهری. (ص ۱۸۲)
خدای من خدایی بود که می توانستم به
او دست یابم، بدین ترتیب نوعی نزدیکی و
همانندی میان عقاید خود و عرفان احساس
می کردم یعنی جنبه درونی و باطنی اسلام و
دریافت قلبی آن … می توانستم به جنبه مثبت
اسلام نظر افکنم هر چند از میان کسانی که
می شناختم حتی یک نفر را ندیدم که از نظر
زندگی، زهد و تقوا و تقدس نزدیک به شرایط
ایده آل و مطلوب مسلمان میان کتاب ها
زندگی کند اما باز هم نسبت به مسلمانان
عادی، خوب و مخلص، احترام زیادی در خود
احساس می کردم. (ص ۳۰۳)
به رغم شایعات بی اساس و تبلیغات
منفی زیادی که ذهن و فکر «آنا» را قبل از
ورود به ایران تحت تأثیر قرار داده بود و بر
خلاف شیوه داوری تعصب آمیز و آغشته به
غرض خارجی ها وی توانست در سرزمین
ایران به حالاتی دست یابد که با عالی ترین
تمایلات فطری و کمالات انسانی انطباق
داشت و آن فضایی را که می خواست در آن به
رشد معنوی خود بپردازد در ایران
به دست آورد:
«زندگی در ایران ب
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 