پاورپوینت کامل یک شاخه گل ( داستان) ۲۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل یک شاخه گل ( داستان) ۲۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل یک شاخه گل ( داستان) ۲۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل یک شاخه گل ( داستان) ۲۶ اسلاید در PowerPoint :

>

۸۰

شاخه گل را که خرید شروع کرد به
دویدن توی پیاده رو. هیچ یک از رهگذرانی
که از کنار پیرمرد می گذشتند متوجه دویدن او
نمی شدند، چون تنها پیرمرد حس می کرد که
می دود در حالی که فقط کمی سریع تر از
معمول قدم برمی داشت. شاخه گل را در حالی
که توی دستش تاب می داد و می چرخاند،
بویید. شامه اش خیلی قوی نبود. احساس کرد

که گل هیچ بویی نمی دهد.

ـ گلی دماغش از من تیزتره. خصوصا که
وقتی بوی گل سرخ در میون باشه.

پیرمرد اندکی دیگر بر سرعت قدم هایش
افزود. موهای جلوی سرش به کلی ریخته بود
و پوست سرخ و صاف سرش از میان جمعیت
قابل تشخیص بود.

ـ سابقه نداشت که گلی اینقد بی محلی
کنه. قبلاً که دعوامون می شد …

لبخندی موذیانه زد.

ـ و مثه بچه ها قهر می کردیم، بعد از سه
روز یا حداکثر چهار روز زنگ می زد و یه
بهانه ای می آورد که بیا، ناودون شکسته
درستش کن، پیرمرد.

تازه ظهر شده بود و پیاده رو کم کم داشت
خلوت می شد. چند تا مغازه هم تابلوی
«بسته» را پشت شیشه شان انداخته بودند.

ـ اشکال نداره … عوضش چشمش که به
این گل بیفته ذوق می کنه. ای بابا مگه ما
پیرمرد، پیرزنا چقد جون داریم، چقد طاقت
داریم که بخواهیم با هم قهر کنیم.

لبش را تر کرد و لبخندی زد. همان طور
که می رفت و گل را با احتیاط حمل می کرد،
سر و وضعش را هم مرتب کرد. ابروهای
پرپشتش را به یک طرف خواباند. موهای
پشت سرش را صاف کرد. یک لحظه فکر کرد
که گل سرخ را هم روی جیب بغل کتش بزند
تا بیش از قبل آراسته شود. اما با خودش
گفت: «نه این طوری فکر می کنه این گُلُو برای
قشنگ کردن خودم گرفتم.»

دوباره گل را چرخاند.

دست توی جیبش کرد. دنبال شانه
گشت. دستش به یک تکه کاغذ خورد. فکر
کرد پولی ست که صبح گم کرده بود. لبخندی
زد و کاغذ را بیرون کشید. لبش را گزید.

ـ این عباس میوه فروش، هم عجب
آدمیه. بعد از شیش ماه که پول منو برگردونده
گذاشته توی پاکت. مگه من بچه م که پولم رو
گم کنم.

به یاد اسکناسی افتاد که صبح گم کرده
بود. دوباره لبش را گزید. پاکت را مچاله کرد و
خواست پرتش کند توی جوی آب. مکثی کرد.

ـ هر چیز که خوار آید

روزی به کار آید.

دوباره پاکت را صاف کرد و توی جیب
کتش گذاشت. پیاده رو خلوت تر از قبل شده
بود. مدتی بود که دیگر تاکسی سوار نمی شد.
اگر چه پیر شده بود اما هنوز هم مثل یک
جوان تندرست بود …

مغازه های پرزرق و برق و سوپرمارکت ها
جای خود را به تعمیرگاهها و مغازه های
کوچک تر دادند. سر و صدای اتومبیل و
موتورسیکلت کمتر به گوش می رسید. پیرمرد
توی دلش حرف هایی که باید می زد را آماده
می کرد. در آن فرصت کوتاه باز هم داشت
تمرین می کرد، می ترسید. مثل داستان های
تلویزیون و رادیو که دیده و شنیده بود
می ترسید جلوی گلی زبانش بند بیاید و نتواند
چیزی بگوید. توی یک کوچه باریک تر
پیچید. سایه دیوارها روی هم افتاده بود و اگر
چه پیرمرد از توی کوچه، خورشید را بالای
سرش می دید اما سایه ها تمام کوچه را
پوشانده بودند. پیرمرد کتش را صاف و مرتب
کرد. کفش هایش را هم توی خانه عزت، رفیق
قدیمی اش واکس زده بود. کوچه تمام شد.
یک ردیف خانه کنار هم روبه روی دهانه کوچه
آشکار شد. سر ظهر بود و همه جا کاملاً
خلوت. پیرمرد، هیجان داشت ولی
نمی دانست برای چه.

ـ ای بابا نمی خوای که بری خواستگاری،
رفته، حالا تو می خوای این گُلُو بدی بهش.

از رفتن باز ایستاد.

ـ یعنی این گُلُو از من قبول می کنه. نکنه
این بار واقعا نخواد آشتی کنه. بد جوری که
ناراحت بود.

اضطراب و هیجان پیرمرد بیشتر شد.
دوباره راه افتاد. اما احساس دویدن نمی کرد.

ـ بله، این دفعه واقعا ناراحت بود. کمی
فکر کرد.

ـ یا مسئله خیلی بی اهمیت بوده مثل
همیشه، یا من خیلی کم حواس شدم. به هر
حال فراموش کردم جر و بحث سر چی بود.

دوباره فکر کرد.

ـ فکر کنم راجع به اون تکه زمین توی
دهات اختلاف داشتیم … ولی نه اون که مال
چند وقت پیش بود که بحث کردیم و من
رفتم خونه عزت و گلی بعد از دو روز زنگ زد
که بیا لامپ سالون سوخته عوضش کن.

نفهمید کی رسید جلوی در خانه. هول
شد، خواست برگردد.

ـ صبر کن پی

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.