پاورپوینت کامل مثل یک قالیِ نقش برجسته ۲۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل مثل یک قالیِ نقش برجسته ۲۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مثل یک قالیِ نقش برجسته ۲۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل مثل یک قالیِ نقش برجسته ۲۹ اسلاید در PowerPoint :

>

۱۲۸

به لحظه های روشن زینب؛ او که هرگز چشمانش رو به چهره پدر گشوده نشد

چشمانم را که باز می کنم، هنوز روبه روی
من هستی، با آن لب های همیشه خندانت.
من هم زیر لب به تو سلام می کنم. تو همیشه
اینجا هستی و روبه رویم لبخند می زنی. به
خاطر همین است که هیچ وقت حضورت
برایم ناآشنا و غریبه نشده است. از همان
کودکی که خیلی به سختی یادم می آید، تو
جلوی من نشسته بودی؛ یعنی از زمانی که به
یاد دارم، تو همیشه در زندگی ام بودی و با آن
لبانِ پرخنده ات، نگاهم می کردی، یعنی اینکه
من هستم و هر جا که تو باشی دلم پیش
توست. من این را اگر چه به خوبی
می فهمیدم، اما تا به حال حضور تو را در
اطرافم لمس نکرده بودم. امروز صبح هم که
خودت آمدی و بیدارم کردی، وقتی چشمانم
را باز کردم باز هم تو با همان صورت
آفتاب سوخته خندان نگاهم کردی، ولی در
عمق چهره ات چیز دیگری هم موج می زد.
خیلی آشنا بودی، بخصوص که حالا آهنگ
صدایت هم توی گوشم موج می زد و من
توانسته بودم برای اولین بار صدای تو را با آن
همه غرور و مردانگی بشنوم.

سال ها از غروبِ تو می گذرد و من هیچ
وقت این غروب را حس نکردم، شاید به خاطر
اینکه قبل از آمدنم تو بارِ سفر بسته بودی،
شاید هم «عمو» خوب توانسته بود، جای تو را
در زندگی من پر کند. راستش را هم بخواهی،
دست محبت عمو همیشه روی سرم بود.
گرچه از همان ابتدا مادر طوری تربیتم کرده
بود که وقتی زبان باز می کنم به جای
«بابا»گفتن، با عشق و محبت عمو را صدا
کنم و بابا را فقط در قاب چوبیِ رنگ و رو
رفته ای بیابم که همیشه می خندید.

برای من نبودن تو آزاردهنده و مشکل
نبود، چون هر چه که بود عمو هم رنگ و
بوی تو را داشت و مرا راضی می کرد. اما مادر
همیشه در کنار محبت های عمو، یاد تو را
برایم زنده نگاه می داشت و از خوبی ها و
محبت هایی که تو داشتی و او فقط توانسته
بود در عرض هفت ماه به آن دست پیدا کند،
می گفت. دلش می خواست که به تو به عنوان
یک اسطوره نگاه کنم. من هم همین طور
بودم، یعنی تو را یک قدرتمند باغیرت
می دیدم. وقتی که به چهره ات خیره می شدم،
می دانستم که به صورت یک مرد عادی
نمی نگرم و تو با همه پدرهایی که هستند و
برای بچه هایشان تلاش می کنند، فرق داری.
تو برای آینده من جانت را کف دستت گذاشته
بودی و این بیشتر از هر چه که فکرش را
بکنی ارزش داشت. من تو را یک نشانه
استوار می دیدم، گرچه قبل از اینکه بیایم تو
هم مثل همه هم رزمانت رفته بودی تا از
آنچه که همه زندگی ات بود، از وطنت دفاع
کنی. اما تو از وقتی که من آمدم بودی و هیچ
وقت هم نمی رفتی. مادر همیشه تو را با
بهترین کلمات معنی می کرد، گرچه من به
مادر اطمینان داشتم، اما دلم می خواست که
این همه تعریف و تمجید را خودم ببینم و
لمس کنم پاورپوینت کامل مثل یک قالیِ نقش برجسته ۲۹ اسلاید در PowerPoint. بارها
هم در ذهنم دنبال این بودم که تو را طور
دیگری در تصوراتم بیابم.

در این چند سال که من بزرگ تر شدم و
اهداف و آرزوهایم شکل گرفت، تو را کنارم
حس می کردم، اما تا به حال با تو حرف نزده
بودم. پنج شنبه ها هم که همه با هم می آمدیم
و لحظاتی کنار تو می نشستیم و این به همه
ما امیدواری و آرامش می داد، حتی دو برادرم
که آنها هم تو را ندیده بودند و از عمو که
پدرشان بود بارها وصف تو را شنیده بودند،
این آرامش و امیدواری را دوست داشتند.

عمو همیشه رو به من می گفت: «خوش
به حال تو! اگر کاری داشته باشی که از دست
زنده ها برنیاید، کسی را داری که از آسمان به
تو نگاه می کند و منتظر است تا دستت را
بگیرد.» من می خندیدم و با خودم فکر
می کردم چقدر عمو تو را دوست دارد.

هر سال که من کارنامه ام را می گرفتم و
تعطیل می شدیم، می آمدم روبه روی عکست
می ایستادم، نفس راحتی می کشیدم و
می گفتم: «بالاخره تمام شد.» و تو باز هم
می خندیدی تا امسال؛ امسال سال آخر درسم
بود، پیش دانشگاهی می خواندم. خیلی روی
درسم دقیق و حساس شده بودم. از سال
گذشته که کلاس های فوق برنامه می رفتم،
عمو هم سعی می کرد که در درس هایم کمکم
کند. امسال سعی کردم تا تمام وقتم را برای
درسم بگذارم تا بتوانم در رشته خوبی قبول
شوم که یک اتفاق ناخواسته افتاد. آن روز به
خاطر کلاس های فوق برنامه ام نتوانستم که با
سرویس به خانه بیایم. چند دقیقه ای هم که
در مدرسه صبر کردیم، کلاس مان هم تشکیل
نشد. من خیلی عصبانی و ناراحت بودم و به
خاطر اینکه برای امتحان فردا وقتم را از
دست خواهم داد، نگران شده بودم. از
دوستانم خداحافظی کردم و به سرعت به
طرف خانه ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.