پاورپوینت کامل شغل جدید فالگیری ۳۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل شغل جدید فالگیری ۳۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شغل جدید فالگیری ۳۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل شغل جدید فالگیری ۳۱ اسلاید در PowerPoint :
>
حضور خواهر محترم و مکرمه ام عرض
سلام دارم و امیدوارم دلت شاد و لبت خندان
باشد و حسابی درس خوانده باشی چون فصل
امتحاناتت شروع شده و احتمالاً حسابی در
تکاپو هستی که خوب خوب بخوانی و به
جایی برسی!
به هر صورت امیدوارم باز هم روی ما را
سفید کنی. من هم امتحان دارم و حسابی
دغدغه شاگرد اول شدن، یقه ام را چسبیده.
دلم می خواهد امسال هر طور شده نمره هایم
بالاترین نمره های کلاس باشد. چرا که چند
وقتی است مامان جان حسابی هوایم را دارد و
مدام تکرار می کند که تو با این درس
خواندنت حتما دانشگاه دولتی قبول می شوی
که البته فکر می کنم بخشی از این هندوانه ها
که زیر بغلم می گذارد بر می گردد به
جناب عالی! چون حسابی خرج های کلان شما
کلافه شان کرده است و بدین ترتیب
می خواهند فکر دانشگاه آزاد را از سر من
بیرون کنند. البته من هم بدم نمی آید که بعد
از آن همه سال که تو دُردانه خانه بودی
جایت به من برسد و حسابی عزیز شوم. برای
همین حسابی درس می خوانم. تازه خبر
نداری که سی دی های درسی می گیرم و
حسابی از رایانه خانه استفاده می کنم. بگذریم.
تو چطوری؟ رو به راهی؟ آنجا هوا سرد
است یا نه؟ اینجا که زمستان تماشایی بود.
سوز و سرما و یخ بندان! تمام خانواده هم در
این زمستان از بیماری سرماخوردگی استقبال
شایانی کردند و چند روزی را در حالت بیماری
به سر بردیم. تو مواظب باش چون واقعا سرما
خوردن دردسر زیادی دارد. از جمله این
دردسرها این است که اگر خوب مراقب نباشی
امکان دارد قضیه به جاهای باریک بکشد و
خلاصه کار از کار بگذرد. آقای «حکایت»
همسایه روبه رویمان هم دچار مشکل
خانوادگی سرماخوردگی شده بود و خلاصه
مجبور شد یکی دو روز همسرش را که حالش
خیلی وخیم بود و دچار آنفلوآنزا شده بود، در
بیمارستان بستری کند.
قضیه بیماری آقای «حکایت» و
همسرش هم جریاناتی دارد، چون همان طور
که می دانی خانواده های هر دویشان در روستا
هستند و هیچ کس را ندارند. به همین خاطر
بلافاصله بعد از اینکه قرار شد «جمیله»خانم،
همسر آقای «حکایت» را بستری کنند، آقای
«حکایت» سراسیمه خودش را به خانه ما
رساند تا دختر کوچکش را پیش ما بگذارد.
باری منیره جان، دختر کوچک آقای
«حکایت» به منزل ما آمد. اما چه دختری؛
حرف زدنش که خیلی زیبا بود و برعکس خود
آقای «حکایت» و بانو بسیار خودمانی بود.
مامان خیلی راضی نبود که الهه در خانه ما
بماند، چون معتقد بود خیلی مسئولیت
سنگینی است اما از یک طرف هم دلش
می سوخت و می گفت: «این بنده خداها هیچ
کسی رو ندارند، خدا رو خوش نمی یاد که
ولشون کنیم به امون خدا!»
خلاصه یک روز به هر ترتیبی بود
گذشت ولی مامان خیلی نگران بود که دختر
آقای «حکایت» شب بهانه گیری کند. به
همین خاطر همه ما را بسیج کرد که حسابی
«الهه»خانم را سرگرم کنیم. داداش هادی هر
چه که سی دی کارتون داشت برای «الهه»
گذاشت، بعد هم نوبت من رسید. کتاب های
داستان عهد دقیانوسم را آوردم و ریختم
جلوی «الهه»خانم! چند ساعت که مشغول
شد، نوبت شام فرا رسید. آقاجون هم این
خانم تازه وارد را حسابی تحویل گرفت. بعد از
شام هم کلی تنقلات آوردیم تا مهمان
کوچولویمان احساس غربت نکند. مامان هم
مدام ناراحتی می کرد که نکند «الهه»خانم
بهانه مامان و بابا را بگیرد و برای اینکه این
اتفاق رخ ندهد جایی نزدیک خودش برایش
انتخاب کرد و شروع کرد به لالایی و خواندن
هر چه شعر بلد بود و از دوران طفولیت ما به
یاد داشت. آقاجون که حسابی شاکی شد و
رفت توی اتاق و در را بست و خوابید. اما
مامان بانو کاری از پیش نبرد و به ناچار آمد
بالای سر من و گفت: «مهری جون، این بچه
نمی خوابه می گه می خواد بیاد پیش تو، فکر
کنم خجالت می کشه بگه مامانم رو می خوام.»
من هم به ناچار و از روی دلسوزی
«الهه» را آوردم کنار خودم. اما اظهارات
«الهه»خانم بسیار جالب بود، چون به محض
اینکه آمد پیش من گفت: «وای، مامانت از
بس شعر می خونه و لالایی می گه، آدم
نمی تونه بخوابه!» و بیچاره هنوز جمله اش را
تمام نکرده، خوابید. صبح روز بعد هم مامان با
کلی احتیاط «الهه» را از خواب بیدار کرد و او
را آماده نمود تا برای عیادت به بیمارستان
ببرد چون پدرش صبح زود آمده بود و فرموده
بود که «جمیله»خانم بسیار نگران است که
دخترش شب و روز قبل را خوب گذرانده یا
نه؟ مامان و من و «الهه» کوچولو راه افتادیم
به سمت بیمارستان. از مسیر خانه تا
بیمارستان سوار تاکسی شدیم و چشمت روز
بد نبیند چون با سوار شدن ما، دو تا خانم
قوی هیکل هم سوار شدند که کلی زیورآلات
عجیب و غریب داشتند و حسابی نقاشی هایی
عجیب و غریب بر چهره شان کشیده بودند، به
محض اینکه سوار ماشین شدند اول یقه
راننده را چسبیدند که باید فالت را بگیریم.
راننده که اصلاً حوصله نداشت گفت: «آبجی،
دست از سر ما بردارید ما حال و حوصله
نداریم. فال این خانما رو بگیرید.» اما
فالگیران مسافر دس
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 