پاورپوینت کامل بابا من هم برای خودم کسی ام … ۳۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بابا من هم برای خودم کسی ام … ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بابا من هم برای خودم کسی ام … ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بابا من هم برای خودم کسی ام … ۳۶ اسلاید در PowerPoint :
>
با عرض سلام خدمت خواهر عزیز و – گرامی و دور از وطنم، منیره خانم!امیدوارم دوری من و نامه هایم، تو را
آزرده و ناراحت و افسرده نکرده باشد. چرا که
می دانم به اینجانب ـ که خواهرت باشم ـ
علاقه بسیاری داری و از فرط عشق من هر
لحظه احتمال سکته ناقص داری. (با توجه به
اینکه همیشه کارهایت ناقص و نصفه و نیمه
است.)
اگر از احوالات خانه و خانواده جویا باشی،
همه خوبند و در صحت و سلامت به سر
می برند و ملالی ندارند جز ترشیدن شما که
دختر بزرگ خانواده هستید. بگذریم. تو چه
می کنی؟ هنوز داری با درس های تخصصی
دست و پنجه نرم می کنی یا توانستی به
سلامتی و با خیال راحت با آنها ارتباط برقرار
کنی؟ امیدوارم در امتحانات ترم هم موفق
باشی و موجبات ناراحتی جیب مبارک پدر را
فراهم نیاوری چرا که احتمالاً شاکی خواهد
شد و هر گونه ورود به دانشگاه را قدغن
خواهد کرد.
دوستانت چطورند؟ اوقات خوشی را که با
هم دارید، قدر بدانید؛ چرا که دیگر این
لحظات برگشت پذیر نیستند، احتمالاً در آینده
هیچ کس مثل پدرجان به چنین عملیات
سختی دست نمی زند. فعلاً که از وطن دورید
و پدر و مادر بیچاره فکر می کنند شما برای
علم و دانش از جان تان هم گذشته اید، خبر
ندارند که هر روز با بچه های خوابگاه گل
می گویید و گل می شنوید.
خوب منیره جان، باید ببخشی که
نتوانستم نزدیک به سه ماه تو را از احوالات
خانه باخبر کنم و حس فضولی تو را بی جواب
گذاشتم! اما چه کنم می دانی که آنتن من در
این مدت درست کار نمی کرد و تقریبا کارهای
دیگر مانع از نوشتن نامه برای تو می شد. اول
اینکه به علت برگشتن تو در عید نوروز و
تجدید دیدارها، نامه ای ننوشتم. دومین
مسئله ای هم که خیلی باعث تأخیر افتادن در
نوشتن نامه شد، مشغله کاری من به علت
مسافرت مامان و آقاجون به مشهد و اجرای
نمایش توسط من و دوستانم در مدرسه بود.
البته الان کیسه خبرم پر است و از داغی خبر
داخل نامه حتما دستت می سوزد.
همان طور که می دانی و با تلفن هایی که
در این چند ماه به خانه زدی فهمیدی که من
در کار یک نمایش هستم. در مدرسه
نمایشنامه ای را به اجرا رساندیم که بسیار
مورد توجه بچه ها و معلم ها و بخصوص خانم
مدیر قرار گرفت و کلی هم از ما تشکر کردند.
اما هنوز چند روزی از اجرای نمایش ما
نگذشته بود که یک روز خانم «سهرابی» دبیر
ادبیات مان گروه نمایش را صدا زد و جلسه ای
ترتیب داد. در آن جلسه قرار شد که متن
اصلی نمایشنامه تغییر یابد و یک نفر هم
بیاید و با ما در مورد نمایش کار کند، چون قرار
بود نمایش ما در جشنواره تئاتر دانش آموزی
شرکت داده شود و مربی پرورشی تمام
سعی اش را می کرد تا بتواند ما را جزو گروه
برتر قرار دهد. خلاصه گروه نمایش به
سرکردگی من حسابی به وجد آمده بود که
وضعیت مان از بچه دبیرستانی و دانش آموز
بودن، ناگهان به بازیگر تغییر خواهد کرد.
احتمال چند جایزه و لوح تقدیر و خلاصه
مشهور شدن و این طور چیزها هم زیاد بود،
وقتی جلسه تمام شد گروه نمایش بادی به
غبغب انداخته و با کلی ادا و اصول به کلاس
برگشتیم و حسابی هم قیافه گرفتیم که قرار
است نمایش را در حضور مسئولان آموزش و
پرورش و معلمین و اساتید و بزرگان اجرا کنیم
و خلاصه نان مان در روغن خوابیده است.
از تو چه پنهان کلی هم برای مامان و
آقاجون و بالاخص داداش هادی کلاس
گذاشتم. آقاجون خنده ای از نوع تمسخر سر
داد و گفت: «برای این بازیا که تو در می یاری
می خوان جایزه بدن! چه چیزا!»
اما من از موضع خود کناره گیری نکرده و
گفتم: «وقتی سکه به دست اومدم خونه،
وقتی لوح تقدیر برام فرستادند، وقتی دیدید
از حالا دارم برای خودم کسی می شم، این
خنده ها یادتون می ره!»
مامان که تهدید من را بسیار جدی گرفته
بود، غروب همان روز مرا که مشغول تمرین
نمایش بودم صدا کرد و گفت: «مهری! قراره
بهت سکه بدن؟» من هم که همه چیز را
فراموش کرده بودم گفتم: «سکه چی؟ چه
کشکی؟ چی می گی مامان؟» که با نگاه به
چهره در هم مادر حواسم سر جا آمد و
فهمیدم اوضاع خراب شده، قضیه سکه کذایی
حسابی فکر مامان را مشغول کرده بود، با این
دروغی که گفته بودم کاری هم نمی شد کرد،
البته دروغ که نه! چون خانم سهرابی حسابی
قول داده بود که اگر بچه های خوبی باشیم و
نهایت سعی مان را بکنیم هدیه ارزشمندی به
ما خواهد رسید. خوب هدیه ارزشمند امروزی
هم چیزی جز سکه نیست. بگذریم، مامان
بعد از کسب اطلاعات گفت: «می گم اگه بهت
سکه ای، طلایی، چیزی دادند، بده به من
برای آینده ات بذارم کنار. بالاخره هزار جور
اثاث و لوازم می خوای دیگه، آقاجونم که
می دونی، نمی تونه بنده خدا …»
نمی دانم واقعا مامان چه فکر می کرد،
شاید فکر کرده بود که جوایز را فقط برای من
کنار گذاشته اند و طوری هم حرف می زد که
انگار تو را شوهر داده و من مانده ام که مشکلم
با همین یک سکه حل خواهد شد. خبر
نداشت که اگر هدیه ای هم در کار باشد، کلی
کیسه برایش دوخته ام، که چند روزه آب
می شود.
بعد از مامان هم نوبت داداش هادی شد
که با صدای بلندی گفت: «می گم مهری،
گرچه چشمم آب نمی خوره که تو به جایی
برسی، اما اگه یه دفعه ای کسی سر کیسه رو
شُل کرد و یه چیزی بهت داد، بیا یه رایتر برا
کامپیوتر بخریم چون خوب می شه از توش
پول در آورد.»
من هم وسط تمرین ها گاهی با خدا
خلوت می کردم و هزار جور چیز نذر می کردم،
تا یک هدیه ارزشمند یا یک لوح یا یک
چیزی به عنوان تشکر بدهند تا من پیش
آقاجون کم نیاورم. از همه اینها که بگذریم
وقتی لباس های گروه آماده شد و آهنگساز
هم که همان «محبوبه جلالی» باشد، نوارهای
آهنگ برایمان آورد، قرار شد یک بار برای
مدرسه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 