پاورپوینت کامل به دنبال پروانه ها بودم ۲۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل به دنبال پروانه ها بودم ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به دنبال پروانه ها بودم ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل به دنبال پروانه ها بودم ۲۸ اسلاید در PowerPoint :
>
مگر می شود پروانه های آزاد و رنگارنگی
که روزی در دشت و صحرا بال می گشودند و
به این سو و آن سو می گریختند را در حصار
آپارتمانی گرد هم جمع کرد و باز شاهد جست
و خیزشان بود؟ اما من دیدم … یک یک آنها
را، در آپارتمان خانم پریا … در یک روز بهاری
که طعم گوجه سبزهای کال و چغاله بادام،
کوچه ها را برداشته بود. آن روز برای دوستم
آش نذری می بردم که زنی لاغر و مسن
دست هایش را به طرفم دراز کرد و با تمنا
کاسه آش را از من گرفت.
متعجب نگاهش کردم. گفت: «پریا
هستم و پروانه های من … اون بالا …» و
انگشتش لرزان اشاره رفت بالا، طبقه چهارم
آپارتمان مقابلم … .
ـ پروانه، نه … پروانه ها را باید فراموش
کنم … اگر دوباره …
صدای جیغ دختربچه ای پشت سرم و
بوق دوچرخه ای انگار … و کمرم تیر کشید.
چسبیدم به دیوار. دختربچه سوار بر دوچرخه
نگران بود. دست بلند کردم که «چیزی
نیست، برو»، رفت. نگاه به دور و برم انداختم.
نبود. خانم پریا نبود و کاسه آش نذری … لنگ
لنگان برگشتم خانه. آسمان می غرید بی باران.
ابرها کپه کپه، سوار بر هم از مقابل اتاقم
می گذشتند و من بعد از مدت ها دوباره به فکر
پروانه ها افتاده بودم، و اگر پدر می فهمید.
پدر نیامده بود هنوز، به مادر گفتم:
«می روم کاسه آش را پس بگیرم.» و از خانه
بیرون زدم. کوچه ها پر از آدم و آدم ها پر از
حرف، و غروب گوش هایش را گرفته بود و از
لابه لای آدم ها می گریخت. سرخ و داغ جلوی
آپارتمان رسیدم. شاید دویده بودم یا خسته
بودم. جلوی آپارتمان، چهارچرخه میوه فروشی
ایستاده بود و خودش نگاهش به بالا بود. بوی
گوجه سبز و چغاله بادام خنکم کرد. بچه ها دور
و بر پیرمرد دوره گرد وول می خوردند. نگاه
پیرمرد با سبدی کوچک پایین آمد، و به
دنبالش پیرزنی، خودش بود، خانم پریا.
ـ آقا نعمت پرش کن، تُرد و
تازه هاشو بریز.
درِ ورودی آپارتمان باز بود. با عجله رفتم
بالا. قبل از اینکه سبد برسد بالا، شاید من
رسیدم بالا. طبقه چهارم دو واحد روبه روی
هم داشت. کدام شان بود؟ دست هایم
می لرزید. پاهایم سست. دل آشوب و مضطرب
… که درِ واحد سمت چپ ناگاه باز شد. زنی
جوان آمد بیرون و زُل زد به من. روی
روسری حریرش یک پروانه درشت کجکی
نشسته بود. مردی جوان بلافاصله پشت سر
او سرک کشید و بعد صدایش تو آپارتمان
تبدیل به فریاد شد: «برو، برو به جهنم …» و
در بسته شد.
پروانه روسری زن به همراه او گریخت،
بی بال زدنی، به انتهای پله ها که رسید صدایی
کودکانه پشت سرم طنین انداخت: «با کی کار
داشتین خانم؟»
برگشتم، دختری بود کوچک و زیبا در
درگاه خانه سمت راست. گفتم: «خانم پریا» و
حس کنجکاو و بی قرارم از لای در سرک
کشید تو. باریکه ای از دیوار یا ستون پشت سر
دخترک بود که تنها شانس دیدنم را می گرفت.
قدمی جلو رفتم. بوی پروانه می آمد. عطر بال
زدن شان، دخترک دستم را چسبید:
«بفرمایید، مادر پریا …» بقیه حرفش را
نفهمیدم. نگاهم به درون خانه پر کشیده بود.
به دنبال پروانه ها، انگار بال در آورده بودم
مثل پروانه، پروانه بودم، پروانه شدم. بعد از
این سال ها و دوباره پروانه … به خودم که
آمدم درون خانه بودم و دور و برم پر بود از
دختربچه های کوچک و زیبا. خانم پریا با
سینی چای روبه رویم ایستاده بود: «بفرمایید
بنشینید، ببخشید، آدرس نداشتم، کاسه آش
را بیاورم خدمت تان …».
نگاهش کردم، نگاهم کرد. بچه ها پخش
شدند تو پذیرایی. خانم پریا چای تعارف کرد.
نمی دانم شاید قهوه بود. نمی فهمیدم،
نمی دیدم، حواسم نبود. به دنبال پروانه ها
بودم. پروانه های کوچک، پروانه های درشت،
هزار رنگ، لابه لای گل های گلخانه سرک
کشیدم. بو کشیدم … لابه لای تورهای رنگین
که تختخواب دخترها را از هم جدا می کرد.
روی دیوارها، سقف، نورگیر گلخانه، نبودند.
هیچ پروانه ای وجود نداشت. انگار … «پس
پروانه های خانم پریا؟ نکند این زن … نه،
نه.» فکرم را پس زدم و به صورت او خیره
شدم. آرامشی عجیب تو صورتش بود و
چشم هایش … حتما راست می گفت، حتما
پروانه ها بودند، کلکسیونی از پروانه های
مختلف که آزاد بودند و رها، و یکجا توی
همین خانه، اصلاً شاید در دل همین آپارتمان
سرزمینی بود سبز و خرم و باصفا و این
سرزمین حتما دری داشت، دری که قفل
نداشت، بازِ باز بود، داشتم چرخ می زدم چرخ
زدم با تور بزرگ صید پروانه … چرخ می زدم
… کجا بودند پروانه ها؟ سرم گیج رفت. کسی
مرا م
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 