پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت دوم» ۳۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت دوم» ۳۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت دوم» ۳۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت دوم» ۳۸ اسلاید در PowerPoint :
>
۴۲
اشاره:
[مجید به دنبال مسأله دار شدن و اعدام دو برادرش به جرم همدستی با
تروریستها، تصمیم می گیرد علی رغم خانواده های خود و همسرش، به
همراه همسر و دو فرزندش، مخفیانه توسط یک قاچاق بر، راهی ترکیه
شود تا در باور خویش به زندگی خود سر و سامانی بدهد. حرکت می کند و
اینک …]
بنز خاکستری کنار مهمانخانه
ایستاده بود. روی صندلیهای جلو،
دو نفر نشسته بودند که با مردی که
آنها را با خود برده بود، شدند سه
نفر.
از مهمانخانه، صدای نعره های
مستانه می آمد. ملیحه و مجید
عقب نشستند. مردها، نگاهی تیز
به آنها انداختند. ملیحه روسری اش
را کشید تا روی ابروهایش. مردها
نگاه بدی داشتند؛ انگار هر چه که
مال آنها بود، از آن خود
می دانستند. بوی تند الکل همراه با
بوی سیگارهای مانده می آمد.
بیوک آقا، سیگاری آتش زد و
نشست پشت ماشین و شروع
کردند به ترکی حرف زدن. ماشین
در جاده های دراز و تاریک راه افتاد.
مجید یاد کابوس زمان بچگیهایش
افتاد. زمانی که در کابوس می دید
که در ماشین بی راننده نشسته و در
میان تاریکی می رود و دستش به
هیچ جا بند نیست. نوری اندک از
چراغهای ماشین به صورت دو خط
موازی بر جاده افتاده بود.
بچه ها، همچنان، خوابیده
بودند ولی ملیحه و مجید همه
حواسشان به سه مردی بود که
جلوی آنها نشسته بودند. از چیزی
مرموز، احساس خطر می کردند.
کاش می شد دوباره به عقب
برگشت. به زمانی که مجید به
هنرستان می رفت. معلمهای
هنرستان می گفتند: «تو یک روزی
نقاش بزرگی می شوی.» هنوز
دیپلمش را نگرفته بود که کار
برایش پیدا شد ولی حیف … شاید
تقصیر پروین بود که مثل جادوگرها
در گوششان ورد می خواند. اولش
که رفت دنبال آنها فکر می کرد آنها
از حقوق محرومین دفاع می کنند.
او در محله خودشان نازی آباد و
یاخچی آباد خیلی چیزها دیده بود.
دلش می خواست عدالت باشد.
آرزوهای بزرگی داشت.
پوسترهایش را این طرف و آن
طرف می چسباندند، برای خودش
شخصیتی شده بود. بله، رفت
داخل ستاد و افتاد به فروختن کتاب
و پخش اعلامیه. باورش نمی شد
که کارشان به آنجاها بیفتد. کاش
همان وقت برگشته بود. همان
وقت که پدر گفته بود: «تا حالا
باهاتان کاری نداشتم ولی از
امشب می گویم، هر کسی برود
دنبال گروهکها، جایش در این
خانه نیست.»
پروین، نشسته بود دم حوض و
یک پایش را روی پای دیگر
انداخته و تکان می داد. یک بلوز
سبز سربازی پوشیده بود. گفت:
«ولی انقلاب، نیمه تمام است. ما
باید تا آخرش برویم …»
پدر، سر تکان داد و گفت:
«می خواهید دنبال این بچه مزلّفها
بروید؟»
پروین رو در روی پدر ایستاد و
گفت: «شما هم می خواهید بروید
دنبال فالانژها؟»
ـ نه دخترجان، من این مو را
در آسیاب سفید نکرده ام. اگر
راحت طلب بودم، الآن جایم توی
این دخمه نبود که هنوز قسطش
هم تمام نشده است.
ـ ولی پدر، انقلاب از اساس با
سرمایه داری ضدیت دارد.
ـ ای دخترجان من گوشم از
این حرفها پر است. زمان توده ایها
هم زیاد از این حرفها شنیدم. بعد،
همه شان توزرد از آب درآمدند. بچه
مچه ها را نمی گویم ها. سرانشان را
می گویم که یا از کشورهای خارجی
سر در آوردند و یا رفتند توی
ساواک.
حسین که تازه سبیلهایش سبز
شده بود، کاملاً دنباله رو پروین بود.
فردا صبح، پروین چمدانش را
بست و بدون خداحافظی رفت تا
خبر اعدامش آمد.
مجید دیگر سراغشان نرفت.
رابطه اش قطع شد. کبراخانم برای
اینکه پسرش سر به راه شود، رفت
توی جلدش و خواست که او با
ملیحه عروسی کند. ملیحه دختر
آرام و سر به زیری بود و شاید
می توانست آرامش را به خانه
طوفان زده آنها بیاورد.
عروسی او و ملیحه در
شرایطی سخت و در میان
نغمه های مخالف سر گرفت.
هنوز چند ماهی نگذشته بود
که حسین به زندان افتاد و فراری
شد. بعد، او را گرفتند تا بلکه جای
برادرش را افشا کند ولی او که
چیزی نمی دانست، خیلی زود آزاد
شد ولی شده بود گاو پیشانی سفید.
سردبیر نشریه ای که در آن کار
می کرد محترمانه به او گفت که
دیگر جایش آنجا نیست و او به
ناچار خانه نشین شد. بعد افتاد توی
خط هر کاری که صنّار سه شاهی
ازش دربیاید. حتی مسافرکشی با
ماشین این و آن. ولی بالاخره چی
… آخرش رفت پیش یک
تابلوفروش و شروع کرد به کشیدن
نقاشیهای بازاری. ولی از این کار
هم پول درنیامد و بالاخره افتاد
توی خط رفتن به خارج، جایی که
گاو پیشانی سفید نباشد. جایی که
حرفهای او را باور کنند و سایه های
شک و تردید اطرافش نباشد.
ملیحه، سرش را تکیه داده بود
به پشتی صندلی و دلش
می خواست دریا دریا اشک بریزد.
در چشمهای مجید، مرور خاطرات
گذشته را خوانده بود.
کاش می توانستند، حرفی با
هم بزنند؛ ولی سه مردی که جلو
نشسته بودند با صدای حرف
زدنشان که بوی الکل و سیگار را
در فضای کوچک ماشین
می انباشت، نفس کشیدن را برای
آنها سخت کرده بود.
حرکت مستقیم ماشین تبدیل
شده بود به حرکات مارپیچی. انگار
که به جای تازه ای رسیده بودند. از
دور، کورسوی چراغها را می دیدند.
جایی شبیه به پاسگاه بود. بیوک آقا،
همراه با دو مرد دیگر برگشتند و
نگاهی به زن و مرد و بچه های
خواب کردند.
بیوک آقا با سختی به فارسی
گفت: «آنجا مرز است. اما رد شدن
از آنجا خرج دارد. چقدر پول
داری؟»
مجید می دانست که جای چانه
زدن نیست. چیزی نمانده بود که
بزند زیر گریه. یاد مادرش افتاد که
گفته بود: «اینجا این طور است، از
غریبه ها چه انتظاری دارید؟»
دست کرد و کیسه ای را که به
گردنش بود بیرون آورد و گفت:
«فقط هدیه است.»
مردی که پهلوی بیوک آقا
نشسته بود، دستهای بزرگش را به
علامت نفی تکان داد و به انگشت
و گردن و گوشهای ملیحه اشاره
کرد و گفت: «قیزیل. قیزیل.»
مجید، غیرتی شده بود ولی آنجا،
جای غیرتی شدن نبود. اگر توی
محله خودشان بودند …
یاخچی آبادیها ریخته بودند سر این
سه نفر و تار و مارشان می کردند …
ـ هیچی ندارد. هیچی، همه را
کرده ایم توی این کیسه و کیسه را
گرفت جلوی چشمهای حریص
بیوک آقا که سبزتر و شفاف تر شده
بود؛ مثل شیشه های یخ زده.
بیوک آقا، به ترکی چیزی گفت
و کیسه را گرفت. مجید
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 