پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت نهم» ۴۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت نهم» ۴۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت نهم» ۴۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بوی خاک«قسمت نهم» ۴۷ اسلاید در PowerPoint :

>

۴۰

مجید شوهر ملیحه بعد از جریاناتی که پشت سر گذاشتند،
در خدمت «خورشیدپاشا» درآمده بود و حنیف نیز نقش واسطه را بازی
می کرد. مجید منتظر درست شدن ویزا توسط خورشیدپاشا برای رفتن
به کشوری دیگر بود و جدایی از زن و فرزندانش را تحمل می کرد. ملیحه و
بچه هایش سرگردان بودند و او در خدمت «خورشیدپاشا» قرار

گرفته بود.

نه مدیر هتل و نه بچه ها هیچ
کدام نمی دانستند در سر ملیحه چه
می گذرد؛ ولی او خوب می دانست
که هرگز به آنجا بر نخواهد گشت.
به هتل پنج ستاره خورشیدپاشا!
تمام اسباب بازیهایی که عموحنیف
برای بچه ها خریده بود، در هتل
مانده بود. ملیحه فقط یک کیف
دستی دستش بود و به صبا اجازه
داده بود که تنها همان عروسک
پارچه ای یک چشم را با خود بردارد.
در این مدت هیچ وقت دل و دماغ
پیدا نکرد تا آن یکی چشم را بدوزد.
ولی در آرزویی دور و با لحنی
عجیب به صبا که عروسک را در
بغل می فشرد گفته بود:
«ان شاءاللّه مامان بزرگ آن یکی
چشم را می دوزد.»

ملیحه و بچه ها به ایستگاه
اتوبوس رفتند و سوار شدند. مهدی
گفت: «مامان کجا می خواهیم
برویم؟»

ملیحه با نگرانی به مسافرینی
که می خواستند سوار اتوبوس
بشوند نگاه کرد و به فضای مه آلود
گاراژ و گفت: «می خواهیم برویم
دیدن گلین خانم و عمواکرم.»

صبا با لحنی بچه گانه گفت:
«ولی عمواکرم ما را دعوا می کند.
کاش می رفتیم پیش عموحنیف. او
ما را چرخ و فلک سوار می کند و به
آسمان می برد.»

ملیحه به آرامی گفت: «ولی
عمواکرم هم خیلی مهربان است؛
فقط شما نباید او را عصبانی کنید.»

اتوبوس پر از مسافر شده بود و
شاگرد راننده داشت شیشه ها و آینه
ماشین را پاک می کرد.

اتوبوس حرکت کرده و از میان
خیابانها و گاه از کنار دریای مه آلود
صبحگاهی می گذشت. ملیحه، به
گنبدها و گلدسته های مساجد و
قصرهای قدیمی استانبول نگاه
می کرد و آن جمله ای که مجید با
نوک پایش بر روی آجر فرشهای
نزدیک مسجد ایاصوفیه نوشته
بود؛ پیوسته جلوی چشمهایش بود.
کاش کسی بود که او می توانست
سخنی با او بگوید. کاش کسی بود
که به او کمک می کرد. ولی همه جا
نگاههای بیگانه و گاه کنجکاو
مسافران و راننده و شاگرد راننده
اتوبوس بود. شاید هم همه اینها
خیالات بود و آن چشمهای
خوفناک حنیف و آن دیدار عجیبی
که با مجید داشتند.

با ترس به دور و برش نگاه
می کرد. از همه چیز و همه کس
واهمه داشت. ذراتی از ترس گویی
در هوا متراکم بودند. اگر چه هیچ
نشانه ای از بدگمانی در مدیر هتل
ندیده بود. ولی از کجا معلوم آن
جوان عینکی که موهای سیاهش
را بافته است و به آنها نگاه می کند
یکی از مراقبین نباشد و یا آن زنی
که عینک تیره بزرگی به چشم زده
و اصلاً شناخته نمی شود و شاید
هم مردی که کلاه لبه دار خود را تا
نزدیک دماغش پایین کشیده …

ولی فکرهای ملیحه اشتباه از
آب در آمد. چرا که بیشتر مسافرها،
از جمله همه کسانی که ملیحه به
آنها شک برده بود، زودتر از او و در
ایستگاههای قبلی پیاده شدند. او
مانده بود با چند پیرزن و پیرمرد و
یک خانواده پرجمعیت.

تمام راه پر بود از درختهای
پرشکوفه و کشتزارها ولی ملیحه
حوصله هیچ چیز را نداشت و تنها
به جاده هایی نگاه می کرد که او را
به سوی سرنوشتی نامعلوم
می بردند. باورش نمی شد که بقیه
راه را بدون مجید طی کند. اصلاً
الان مجید کجا بود؟! کارش چی
بود؟ آن نگاه عجیب و آن پیام …
آخر این راهی که آمده بودند به کجا
منتهی می شد. باورش نمی شد که
تنها برگردد. اصلاً این همه راه را
آمده بود و آن همه سختی را
تحمل کرده بود تا شوهرش تنها
نماند ولی حالا او را گذاشته و آمده
بود. یادش افتاد که در این چند
ماهی که از ایران آمده اند، حتی
یک تلفن هم به ایران نزده اند.
برای اینکه حساب همه پولهای
خود را داشتند.

اگر چه وقتی از هتل
خورشیدپاشا بیرون می آمدند،
گدایانی که اطرافش را می گرفتند به
چشم زنی ثروتمند به او نگاه
می کردند ولی واقعیت چیز دیگری
بود. ثروت او تنها ذخیره ای کوچک
بود. حنیف آن قدر به او پول می داد
تا بتوانند با اتوبوس در شهر رفت و
آمد کنند و یا پول چند بستنی برای
بچه ها.

بارها پرسیده بود اگر مجید کار
می کند پس پولهایش چه می شود؟
و حنیف گفته بود بعد از پایان کار به
او پول می دهند. وانگهی شما
خرجی ندارید همه مخارج شما در
هتل تأمین می شود؛ اما صورت
مجید با آن موهای کوتاه شده و
چشمهای خالی از نگاه، معلوم نبود
چه رازهایی را در خود پنهان کرده
بود! بعد به گلین فکر می کرد که
همیشه با آنها مهربان بود و اکرم

افندی … توی این دیار غربت فقط
امیدش به همین دو نفر بود و اگر
آنها کمک نمی کردند …

در همان حال، دهکده ای که
مهمانخانه اکرم افندی در آن بود،
پیدا شد. با همان صفای همیشگی.
و ملیحه کمی دورتر از مهمانخانه
از راننده خواست که توقف کند و
راننده با حرکتی سریع اتوبوس را
نگه داشت در حالی که با نگاه، زن
جوانی که دست دو بچه را در دست
داشت، تعقیب می کرد. موقعی که
اتوبوس را به حرکت در آورد ملیحه
نفس راحتی کشید و حس کرد که
یک مرحله از فرار را به خوبی طی
کرده است.

* * *

بوی گلهای خوشبو مشام
ملیحه را پر کرده بود. بچه ها به
طرف در مهمانخانه دویدند و بعد،
سر و کله گلین پیدا شد که به
ملیحه نگاه می کرد. ملیحه با
حرکاتی نامطمئن و نامتوازن
خودش را به در مهمانخانه رسانده
بود.

ـ تویی ملیحه؟!

بعد، با نگرانی اطرافش را
کاوید و گفت: «مجید. پس مجید
کجاست؟»

ملیحه به آسمان نگاه کرد.
شاید برای اینکه اشکی که ته
چشمهایش بود سرازیر نشود. از
میان ابری شکافته شده، آبی
آسمان بهاری پیدا بود.

سعی کرد آرام باشد. زیر لب
گفت: «درست نمی دانم
گلین خانم.»

ـ یعنی چه؟

بعد با ترس گفت: «حنیف،
حنیف اینجا نیست؟»

ـ نه. از وقتی شما را برد دیگر
اینجا پیدایش نشد. حتی دنبال
حقوق ماهیانه اش هم نیامد. انگار
سوزنی شد و به زمین فرو رفت.

ـ روشنک و آرش چطور؟

ـ آنها گاهی می آیند، ولی خیلی
کم. حال بیایید تو و حسابی برایم
تعریف کنید.

ملیحه حسّ کرد هیچ چیز را
نمی تواند تعریف کند. چون خودش
هم از هیچ چیز سر در نمی آورد.
فقط حس می کرد در چنگال دیوی
ستمکار اسیر شده اند. حسّ کرد
مجید دچار طلسم دیوها شده. آن
گونه که از قصه های مادربزرگ
شنیده بود.

ـ گلین خانم، ما را جایی ببر که
کسی ما را نبیند. اصلاً حوصله
ندارم.

ـ چرا، مگر چه کار کرده اید؟

ـ به خدا هیچی گلین خانم.
همه چیز را برایت تعریف می کنم.

ـ باشد جانم غصه نخور.
اتاقتان همان جور دست نخورده
باقی مانده. بچه ها را ببر تا من
برایتان چیزی بیاورم بخورید.
بچه ها می خواستند به همه جا سر
بزنند. به رستوران، به اتاقهای بالا
و اتاقهای پایین ولی ملیحه
دستهایشان را گرفت و با خود به
طرف اتاق پشت آشپزخانه کشاند.

اتاق چه خالی به نظر می رسید
و جای مجید، جایی که گوشه تخت
می نشست و نقاشی می کرد، به
چشم می آمد. بچه ها روی تخت
افتادند و خیلی زود خوابشان برد.

همه چیز سر جایش بود و بوی
پیازداغ و بوی ترشی و سبزی همه
جا پیچیده بود و همچنین بوی
گلهایی که در گلدانهایی به ردیف در
حیاط خلوت چیده شده بود.

گلین به همراه سینی خوراکی
آمد.

ـ ای وای بچه ها چرا خوابشان
برد؟ کاش یک چیزی می خوردند و
می خوابیدند.

ملیحه سرش را به تخت تکیه
داده بود و سعی می کرد جلوی
اشکهایش را که سرازیر بودند،
بگیرد.

ـ اکرم افندی کجاست؟

ـ رفته خرید. الان است که
پیدایش بشود. حالا برایم تعریف
کن ببینم. این مدت را کجا بودید؟
چه ها کردید؟ از مجید برایم بگو.

ملیحه سرش را گذاشت روی
زانوهایش و در همان حال به گلین
که او را

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.