پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت سوّم» ۵۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت سوّم» ۵۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت سوّم» ۵۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت سوّم» ۵۵ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۸

در دو قسمت پیشین به آگاهی و بصیرت برخی از انسانها در استفاده شایان از عمر خود

و فرصتهای طلایی در زندگی اشاره کرده و چگونگی ازدواج دو جوان،

پدر و مادر سیده فاطمه طالقانی، و حوادث پیش از تولد شهیده خردسال آنها را مطرح نمودیم

تا در سایه سار معارف دینی و اخلاقی و بهره گیری از الگوهای والا

به زندگی جاودانه و سعادتمند دست یابیم.

همچنین مسایل مربوط به زندانی شدن پدر فاطمه، پیش از تولد وی

و پاره ای از نکات مهم که در زندانهای رژیم فاسد و جنایتکار پهلوی بوده

و مبارزات دین باوران مبارز و جهادگر کشورمان را مطرح کردیم.

و اینک اجازه دهید شما را با مادر فاطمه که خود «فاطمه آفرین» بود تنها گذاریم.

* * *

فرشته کوچک من سلام! من باز هم آمدم.
آخر سخنانم به پایان نرسیده است کجا بودیم؟
آری رسیدیم به آنجا که دوران بارداری ام
سپری شده بود و لحظه ها با رفتنشان برایم
پیام آمدن تو را می آوردند.

همیشه دغدغه تولد تو را داشتم
نمی خواستم در بیمارستان به دنیا بیایی مبادا
پرستارها در شستن و نگاه داشتن تو بی توجهی
کنند. دلم می خواست اگر ذکر گفتن من قطع
شد کسی باشد که آن را ادامه دهد. می خواستم
اولین کلمه ای که تو با گوشهای کوچکت در دنیا
می شنوی نام خدا و تسبیح او باشد. چه کنم
عزیزم؟! برایت آرزوها داشتم.

مادر بزرگت قابله ای متدین و خوش قلب و
با معرفت را به من معرفی کرد و گفت که خانم
فتاح همیشه غنچه های دعا و ذکر بر لبانش
می شکفد. از این مسأله آنقدر خوشحال شده
بودم که نمی توانستم شادی ام را پنهان کنم.

خانم فتاح قابله خوش طینتی بود، یادش
بخیر، بیشتر بچه های آن محله را او به دنیا
آورده بود. انگار همه آنها را بچه های خودش
می دانست. بعد از تولدت اطرافیان به من
می گفتند که تا لحظه آخر به دنیا آمدنت ذکر
می گفت و تو را غسل مولود داد و پاک و مطهر
به دست مادر بزرگ سپرد. می دانی او چه کرد؟

خدا عمرش دهد، مادر پدرت را می گویم،
اولین درس زندگی را او به تو آموخت؛ تربت
امام حسین(ع) در خانه داشت با شتاب آن را
آورد و با مقداری آب نیمه گرم مخلوط کرد و به
قول خودشان (سقّ) کام تو را با تربت امام
حسین(ع) برداشت. اولین خوراک تو در دنیا
تربت امام(ع) بود و اولین واژه ای که شنیدی
تسبیح بود و اولین کسی که به چشم دیدی زنی
بود که دایما ذکر خدا می گفت. و تو زندگی را با
عشق به فرزند فاطمه(س) آغاز کردی و من
بعدها اثر آن تربت را دیدم.

روز جمعه بود که به دنیا آمدی و آن شب
برای اولین بار ماه به میهمانی چشمان معصوم
تو آمده بود. چقدر زیبا بودی! چه معصومیتی در
چشمان تو موج می زد! آدم احساس می کرد تو
فقط دو بال کم داری. از بس شکل فرشته ها
بودی. الان هم هستی؛ هرکس عکس تو را
می بیند بی درنگ همین سخن مرا می گوید.

باور کن دخترم! نه به خاطر اینکه مادرت
هستم اینها را می گویم؛ نه! هر کس تو را
می دید و می بیند از معصومیت چشمانت و
صورت پری گونه ات سخن می گفت و می گوید.
اینها همه هنرمندی خداست و تنها دست
نقاش آفرینش است که می تواند این چنین زیبا
و معصوم بیافریند به زیبایی گل یاس و حتی
زیباتر.

می دانم که با این حرفهای من لوس
نمی شوی؛ هر چه باشد من مادرت هستم و تو
را می شناسم. یادت هست؟ هر وقت از دست
کسی خشمگین می شدی و می خواستی در اوج
عصبانیت بدترین واژه دنیا را از گنجینه ذهنت
بیرون آوری اخم می کردی و می گفتی: ای بچه
لوس.

هرگز بدتر از این کلام از زبان تو شنیده
نشد. و خوب این هم که حرف زشتی نیست
ولی تو خیلی خوب بودی که زشت ترین و
بدترین حرفت این بود. تو کی بودی عزیزم؟! از
کجا آمده بودی که بوی بهشت و بهشتیان را
می دادی؟

بگذریم، شاید کمتر نوزادی به دنیا می آمد
که مثل تو دیدار کننده هایش بی تابانه گریه کنند
و به جای خنده و شادی و تبریک سر به زیر
انداخته و اندوهگین باشند. شادباشهای مردم
چنان غمگنامه بود که حتی من هم با اینکه در
انتظار دیدن میهمان کوچکم لحظه شماری
می کردم محزون و غمگین می شدم.

آشنایان و دوستان به دیدار تو می آمدند. تو
اما چشمانت به انتظار پدر نشسته بودند. آری
دخترم چشمان شهلایی تو به من که فریب
چشمهای رازدار خودم را می خوردم دروغ
نمی گفتند. این چشمهای درشت راستگوترین
چشمانی بودند که من تا آن روز دیده بودم.

تو، آن روز خیلی کوچک بودی؛ گمان
نمی کنم به یاد داشته باشی! بعد از اینکه تو را
غسل مولود دادند و با آب و تربت امام حسین
کام برداشتند؛ پدر بزرگت، هم او که در فراق
فرزندش یعقوب وار می سوخت و لب نمی گشود
چشم به پاره تن پسرش، تو، که بوی پیراهن
یوسفش را می دادی، می دوخت و آه می کشید؛
در گوش راست تو اذان گفت و در گوش چپ
اقامه و نامت را «فاطمه» گذاشت تا همنام
مادرش، مادر سادات، فاطمه زهرا(س) باشی.

پدرت همیشه می گفت: نام تو باید «بارقه»
باشد ولی دیگران مخالفت کردند آخر نام دختر
رسول گرامی حضرت محمد(ص) بهترین
نامهاست و آنها می خواستند آن نام تو باشد
فاطمه جان.

امروز که گاه به گذشته ها می اندیشم
می بینم «بارقه» چه اسم بامسمایی برای تو
بود. تو به واقع بارقه بودی! تو همچون بارقه،
باشتاب آمدی و با سرعت بیشتر رفتی. شاید
پدرت می دانست که دخترش و فرشته آسمانی
او همیشه خردسال می ماند و بارقه ای است که
با شتاب از زندگی او خارج می شود و شاید هم
خواب دیده بود و یا به او الهام شده بود
نمی دانم؟! او هرگز دلیلش را نگفت.

به هر حال وقتی پدرت از پشت شیشه
اتاق ملاقات فهمید که نام تو را فاطمه
گذاشتیم خوشحال شد و تبریک گفت زیرا از
دوستداران فرزندان رسول خدا(ص) بود.

هفتمین روز تولد تو با نیمه شعبان، تولد
گنجینه آخرین خداوندی، همزمان بود و
مجلس جشن میلاد امام زمان(ع) با برنامه
عقیقه تو، فاطمه بارقه ام، در یک روز برگزار
شد. چه روز خوب و شادی بود! آن روز همه
برای پیروزی انقلاب و آزادی زندانیها به ویژه
پدرت خیلی دعا کردیم.

معنای عقیقه را نمی دانی؟ حق داری زیرا
آن روز تو فقط ۷ روزه بودی و نمی توانستی
معنای آن جشن و عقیقه را بفهمی. برایت
می گویم دخترم!

آن روز ما به سنت اسلامی، خانواده ها و
دوستان و آشنایان را دعوت کردیم و گوسفندی
که با نام تو خریداری شده و با دعای
مخصوص عقیقه ذبح شده بود پخته و از مردم
پذیرایی کردیم و ران گوسفند را هم با تشریفات
خاص به خانه قابله فرستادیم تا دین و دنیای
تو را بیمه کرده باشیم.

عزیز دخترم! سوگند به همه
معصمومیتهای هستی که همیشه با وضو به تو
شیر دادم و هنگامی که شیر می خوردی تنها و
تنها به پرورش جانت می اندیشیدم و به روح و
روان تو توجه داشتم و آینده ای همراه با
سلامت نفس و پاکی و طهارت را برای تو از
خدا می خواستم. قرآن می خواندم رو به قبله
می نشستم و…

گاهی تا وضو می گرفتم و از نظر روحی
آماده شیر دادن به تو می شدم طول می کشید و
در این فاصله تو گریه می کردی. به خدا قسم

تحمل گریه های کودکانه ات را داشتم اما فردای
بی خدا و قرآن بودنت برایم قابل تحمل نبود.
می خواستم با آیات الهی جان بگیری نه با شیر
من. به هر حال گوارای وجودت باد عزیزم!

خدا به مادرها چشمانی داده است که
همیشه به ۲۰ سال آینده می نگرند و همان
روزهایی که فرزندانشان را تر و خشک می کنند
به فکر تکلیف و تحصیل ازدواج و آینده آنها
هستند و گویی فردای فرزندان امروز در نگاه
آنها نقد است و من هم مادر بودم؛ مادری که به
فردای فرزندش می اندیشید و برایش آرزوها
داشت.

بیست و پنج روز از اولین بهار عمرت
می گذشت و هنوز پدرت را و ریشه ات را ندیده
بودی؛ در گریه هایت سوز فراق و هجران هویدا
بود و آن روز اولین دیدار تو با پدر بود.

فاطمه ام، دخترکم! به یاد داری؟ آن روز را
می گویم که در آغوشم بودی و با هم به دیدار
پدر می رفتیم. تو یک دختر کوچک بیست و
پنج روزه بودی و پدرت هم جوان بیست و پنج
ساله ای بود که در انتظار نور دیده اش چشم به
میله های سرد و بی روح زندان طاغوت
دوخته بود.

نمی دانم وقتی برای اولین بار پدرت تو را
دید چه احساسی داشت؟ فقط این را می دانم
که احساسات او همیشه از پشت پرده عقلش
ظاهر می شوند، اگر چه اعتقاد و اندیشه اش را
حتی در میان خیل دشمنان اظهار می کرد ولی
احساساتش همیشه اسیر عقلش بود. هنوز هم

همین طور است. این را هم می دانم که آن روز
برای تو روز بزرگی بود. نگاههای شما دو نفر،
پدر و دختر، چنان به هم پیوند خورده بود که
گویی هیچ چیز نمی توانست این رشته پیوند را
بگسلد و این زیباترین جلوه اتصال و پیوند بود.
به هر حال اینکه بین شما چه گذشت را
نمی دانم

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.