پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت چهارم» ۵۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت چهارم» ۵۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت چهارم» ۵۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت چهارم» ۵۲ اسلاید در PowerPoint :
>
۶۸
ناهید طیّبی
بخشهای پیشین این مجموعه در باره کیمیای ارزشمند عمر هر یک از ما انسانها
و خردورزی پاره ای در استفاده های بجا و شایسته از این گوهر بی همتا بود.
به دنبال آن از چگونگی تأثیر وجود طفل سه ساله، شهید سیده فاطمه طالقانی سخن گفتیم
و مسایل ازدواج پدر و مادرش و مسایل پیش از تولد وی و همچنین مطالب ارزشمندی
که در هنگام تولد و پس از میلادش به وجود آمد مطرح شد.
اکنون به چگونگی روحیات، اخلاق و شایستگیهای ذاتی او می پردازیم
و سخنان و شیرین زبانیهای این خردسال شهید را از زبان مادری که فردای خود را فدای اسلام
و حفظ ارزشهای اسلامی کرد، خانم زهرا عطارزاده، می شنویم
و با ماجرای جهادگری پدر و مادر فاطمه و خود او که کوچکترین جهادگر بود جریان را پی می گیریم.
* * *
امروز آمده ام تا از شیرین زبانیهایت بگویم
و از نازکردنهای کودکانه و دخترانه ات. تو خیلی
زودتر از هم سن و سالهایت به سخن آمدی و
این برای من که شاهد حرف زدن اولین فرزندم
بودم بسیار دوست داشتنی بود. یکسال و نیمه
بودی که جمله را به صورت کامل ادا می کردی
و مثل ما حرف می زدی بدون زحمت و تلاش.
این شتاب تو برای بزرگ شدن و بزرگی کردن
همیشه برای من که مادر بودم و شاهد رشد تو
بودم جالب و غیر منتظره بود. نمی دانی چقدر از
حرفهای قشنگت لذت می بردم! نمی دانی!
هرگز ندیدم که خودت را کوچک و ضعیف
حساب کنی. یادت هست؟ وقتی با دخترخاله یا
همبازیهای دیگرت بازی می کردی می گفتی:
ـ من مامان هستم و تو بچه من. از تو
مراقبت می کنم و کارهایت را انجام می دهم و
تو را با خودم بیرون می برم و همه چیز می خرم.
هیچ وقت نمی خواستی کوچک باشی و
خود را همیشه بزرگ می دیدی و می دانستی.
خوب، حق داشتی. تو با آدمهای بزرگ، بزرگ
شده بودی و در میان حرفهای بزرگ رشد کرده
بودی و برای همین هم به بچه ها کمتر توجه
داشتی و آنها را تحویل نمی گرفتی و به
رسمیت نمی شناختی. همه کارهایت بزرگانه
بود حتی رفتنت!
آن روز یکی از دخترهای دبیرستان که در
آن تدریس می کردم نفس زنان و شتابان پیش
من آمد و گفت:
ـ خانم؛ خانم اجازه بچه های منحرف
(چریکهای فدایی خلق و منافقین و …) به
فاطمه شما پول و شکلات می دادند تا حرفهای
زشت را از آنها یاد بگیرد و این طوری
شخصیت شما را زیر سؤال ببرند؛ به خدا خانم
خودم دیدم!
وقتی این حرفها را شنیدم انگار دنیا روی
سرم خراب شد. با سرعت به طرف تو آمدم و
روی زمین زانو زدم در حالی که تمام بدنم
می لرزید و رنگ از رخسارم پریده بود دستهای
کوچکت را در دستهایم گرفتم و از حرفهای آنها
سؤال کردم؛ می دانی چه گفتی؟ حتما یادت
هست. گفتی:
اینها بچه لوس هستند ولی من که نیستم
مامان!
می بینی دخترکم! این خوبیهایت آتش به
جانم می زند. به راستی تو فرشته بودی یا
انسان؟ هنوز هم پس از چندین سال جوابی
برای این سؤالم نیافته ام که تو کیستی؟
شیفته کتاب خواندن بودی، درست مثل
پدر و مادرت. تنها با خواندن کتاب سرگرم
می شدی و قرار می گرفتی. یادم هست به هر
یک از دوستان و آشنایان می رسیدی یکی از
کتابهایت را دودستی در دستانش می گذاشتی و
بدون تعارف می گفتی: لطفا برایم کتاب
بخوانید.
گاهی هم به دوستان ما می گفتی: بنشینید
تا برایتان قصه بگم و کتاب بخوانم.
و بعد از روی عکسهای کتاب چنان زیبا
قصه را تعریف می کردی که گویی عبارتهای آن
را می توانی بخوانی. آری دخترم، همیشه ادای
بزرگترها را در می آوردی؛ انگار می دانستی که
هیچ وقت بزرگ نمی شوی!!!
با شروع جنگ و تجاوز عراق به ایران ما
به ماهشهر رفتیم همانجایی که تنها راه ارتباط
با آبادان بود و مردم آواره خرمشهر و آبادان به
آنجا می گریختند تا شاید راه نجاتی پیدا کنند.
یکی از ابتکارهای پدرت برای سامان
دادن به وضع آشفته ماهشهر، راه اندازی «واحد
ارتباط جمعی» بود. یک اتاق آهنی که در اصل
برای حمل کالا استفاده می شد و به آن
«کانتینر» می گفتند نزدیک مسجد جامع
ماهشهر قرار داده بود و در آن وسایل ارتباطی
مثل بلندگوهای سراسری و کتابهای مذهبی و
نوارهای قرآن و سرود گذاشته بود. از کارهای
«واحد» این بود که به وسیله بلندگوهای
سراسری مردم را در جریان اخبار و مسایل روز
و وضعیت جبهه ها می گذاشتند و یا اسامی
گمشده ها را اعلام می کردند و آهنگ
مخصوص جنگ، مارش، را با صدای بلند
پخش می کردند. خلاصه خیلی کارها در آنجا
انجام می شد.
تو با هوش سرشاری که داشتی یاد گرفته
بودی از بلدگو و بقیه وسایل داخل کانتینر
استفاده کنی. خوب همیشه در آنجا بودی و
حرکات بزرگترها را می دیدی و برداشت
می کردی. یک بار شیرین کاری بزرگی کردی که
هنوز پس از سالها وقتی به یاد کار آن روزت
می افتم خنده ام می گیرد که تو چطور مثل یک
آدم بزرگ پشت بلندگو رفتی و با صدای بلند و
رسا گفتی:
توجه! توجه! آقای طالقانی گم شده است؛
هر کس او را پیدا کرد به ما خبر دهد!
مردم وقتی صدای تو را می شنیدند لبخند
می زدند و برای سالم بودنت دعا می کردند.
می بینی چقدر شیرین بودی عزیزم!
یک روز دیگر هم …
تعجب می کنی؟! آره تعجب می کنی که من
پشت سر هم حرف می زنم و به هیچ کس
مهلت نمی دهم!
می دانی؟ من وقتی با تو هستم به یاد
خاطره های شیرین گذشته می افتم و دلم
می خواهد هیچ مانعی نباشد. بین من و تو و
خورشید و ماه و زمین و زمان هم ثابت بمانند
تا به اندازه همه فرصتهایم در دنیا با تو سخن
گویم؛ به اندازه یک کتاب، یک تاریخ و تمامی
آفرینش.
چه می گفتم؟ بله یک روز هم سر سفره
نشسته بودیم. من، تو و پدرت و تو، که همیشه
عادت داشتی یعنی آموخته بودی که غذا
خوردن را با «بسم اللّه الرحمن الرحیم» آغاز
کنی و با گفتن «الحمد للّه » از سر سفره
برخیزی، آن روز فراموش کردی که بسم اللّه را
بگویی. وقتی لقمه را در دهان گذاشتی و قدری
جویدی به یاد آوردی که بسم اللّه را نگفته ای با
همان حالت یعنی با دهان پر از غذا و با صدای
بلند گفتی: بسم اللّه الرحمن الرحیم و غذاها از
دهان کوچک تو بیرون ریختند. آن روز من،
هم خندیدم و هم اشک شوق در چشمانم حلقه
زد زیرا می دیدم که تو چگونه نسبت به آنچه
آموخته بودی تعهد داشتی و عمل می کردی با
اینکه خیلی کوچک بودی.
در سخاوت و بخشش همیشه زبانزد
دوستان و آشنایان بودی. هر چه داشتی با
دیگران تقسیم می کردی و تعارفهای اصفهانی
هم خوب بلد شده بودی. اصلاً گاهی با زور و
اجبار بچه های دیگر را وادار می کردی که
خوراکیهایت را بگیرند و یا با اسباب بازیهایت
بازی کنند. من بچه ای مثل تو تا این اندازه
شگفت انگیز ندیده بودم و همیشه می گفتم
کاش می دانستم این خصوصیات تو ریشه در
کجا دارد؟
شیفته سروده های آن زمان بودی.
راستی سروده های آن روز را به یاد
داری؟ بعضی از آنها را خیلی دوست
داشتی. می خواهی با هم بخوانیم به یاد آن
روزها بیا …
شهیدم من شهیدم من
به کام خود رسیدم من
خداحافظ اَیا مادر
نمی بینم تو را دیگر
چرا مادر به غم سوزی؟
گذشت از ما سیه روزی
حتما می پرسی چرا با خواندن این سرود
چهره من تغییر کرد؟ برایت می گویم دخترم.
یک دفعه به یاد خاطره ای افتادم که شاید وقتی
به قسمتِ «خداحافظ اَیا مادر، نمی بینم تو را
دیگر» رسیدم در حالی که اخم کرده بودی
چشمهای معصوم و زیبای کودکانه ات که قدری
عصبانیت در آن دیده می شد به من انداخته و
گفتی:
ـ نه خیر، نه خیرم «که می بینم تو را دیگر»
نه اینکه «نمی بینم تو را دیگر».
و من مثل هر مادر دیگری برای دلخوشی
جگرگوشه ام شعر را از حالت و واژه های اصلی
برگرداندم و سعی کردم با مصرعهای قبلی
هم وزن کنم و گفتم: خداحافظ اَیا مادر که
می بینم تو را دیگر! شاید آن روز تو …
نمی دانم!!!
خلاصه اینکه از بس با ما در مجالس و
محافل انقلابی و دینی شرکت می کردی شعرها
و حرفهای مورد علاقه ات هم درست مثل ما
شده بود و هرگز از من درخواست نکردی
شعرهای کودکانه ای که بقیه بچه ها دوست
دارند و می خوانند برایت بخوانم. در درسهای
دانشگاه خوانده بودم که اصلی به نام
«همانندسازی» داریم ولی نمی دانم چرا وقتی
تو و خواسته ها و گرایشهایت را می دیدم
درسهای کهنه شده دانشگاه برایم تازه می شد و
به باور می رسیدم.
این حرفها را زدم تا یک نکت
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 