پاورپوینت کامل مردی که هر روز اسکناس هزاری جمع می کرد ۴۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل مردی که هر روز اسکناس هزاری جمع می کرد ۴۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مردی که هر روز اسکناس هزاری جمع می کرد ۴۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل مردی که هر روز اسکناس هزاری جمع می کرد ۴۵ اسلاید در PowerPoint :
>
۵۲
روز جمعه ۱۶ شهریور ماه ۱۳۸۰، زمانی
که «رحمان جونکی» به همراه زنش «قمر» و
خواهرش «ستاره» به کوپه ای از قطار درجه
یک تهران ـ مشهد وارد شد اولین چیزی که از
فکرش گذشت مربوط به نداریش می شد. او
پیش خود زمزمه کرده بود: «پولداریه دیگه، اگه
ما هم وضعمون توپ بود یه کوپه دربست
می زدیم تو رگ و تا خود مشهد از بابت هرچی
مرد نامحرمه خیالمون آسوده بود. اما از شانس
ما یه قلچماق بی پدر و مادر جلدی میادش تو
کوپه و خودشو ول می ده رو صندلی و هی بی حیا
زیر چشمی قمر و ستاره را دید می زنه. ای تف
به ذاتت ای روزگار بی مروت. آخه چی می شد
ما هم پول و پله ای داشتیم!» او اینها را درست
چند دقیقه قبل از اینکه آقای «مهرداد ملکی»
طنزنویس مشهور به عنوان فرد چهارم وارد آن
کوپه شود با خود گفته بود. به محض ورود
طنزنویس «رحمان جونکی» او را شناخت و
زمانی که از حالت بهت و حیرت و شگفتی و
خوشحالی بیرون آمد او را در جا به جا کردن
ساک و چمدان هایش کمک کرد چرا که کاملاً
مطمئن بود نفر چهارم کوپه همان «مهرداد
ملکی» مشهور است. وقتی مرد نویسنده سر
جایش نشست و قطار می رفت تا حرکت کند
رحمان در گوشی با زنش پچ و پچ کرد:
ـ قمر، درست نیگا کن، می دونی این کیه؟
قمر زیر لبی جواب داد:
ـ وا! از کجا بشناسمش؟ معلومه مرد
محترمیه.
رحمان گفت:
ـ دِ دندون رو جیگر بذار همین الان حالیت
می شه.
بعد در حالی که خود را جمع و جور می کرد
پرسید:
ـ جسارت نباشه، آقا. شرمنده مرامتیم. شما
همان «مهرداد ملکی» که جوک و لطیفه زیاد
می نویسه نیستین؟
مرد نویسنده شگفت زده از اینکه مردی با
بیانی لات منشانه او را می شناسد با گشاده رویی
جواب داد:
ـ بله، بنده «مهرداد ملکی» هستم.
جناب عالی با کارهای من آشنایی دارید؟
«رحمان جونکی» که از خوشحالی اینکه
حدسش درست از آب در آمده در پوست خود
نمی گنجید جواب داد:
ـ آقا، مگه ما چمونه؟ خوب خوبم شمارو
می شناسیم. عکستونه زیاد پشت جلد کتاباتون
دیدیم. ای خدا شکرت، همش تو خماری بودم
کی می آدش رو این صندلی می شینه. قمر این
خود خودِ «مهرداد ملکی»یه. بعد دستپاچه
افزود:
ـ آقا، این قمرخانوم عیالمونه. این یکی م،
ستاره، آبجی ماست. ته تغاریه.
و خنده متواضعانه ای کرد.
مرد نویسنده گفت:
ـ از همسفری با شما خوشحالم.
«رحمان جونکی» پرسید:
ـ آقا، مقصد شمام بارگاه حضرته؟
ـ اگه خدا بخواد.
«رحمان جونکی» آرنجش را به شیشه
پنجره قطار تکیه داد و گفت:
ـ آقا، اگه بدونین وقتی کتاباتونه می خونیم
چه کیفی می کنیم. نوشته هاتون حرف نداره.
نغز نغزه، روح آدمو جلا می ده. می دونین چیه
آقا، هر که رو تو ای عالم به این بزرگی نیگا
کنین به هوای چیزی زنده س و واسه خودش
یه مشغولیاتی داره. ما هم دلمون به
داستان خوندن خوشه. واسه همین بمون
می گن: «رحمان حبیب» فلسفه ش چیه؟ هان!
یه شعریه می خونه: «امشب شب مهتابه حبیبم
رو می خوام» همه می دونن «حبیب» «رحمان
پنچری» داستانه و بس. البته قبلاً شرمنده
اخلاق قمرخانوم خودم هستم. به خدا، آقا
تقصیر خودمون نیس. ساختارمون این جوریه
دیگه. بی تربیتیه، دست به آبم که می خوایم
بریم حتمی باید یه کتاب تو دستمون باشه.
همونجا می شینیم به خوندن.
نویسنده کاملاً توجهش به صحبتهای
بی مقدمه اما صمیمانه «رحمان جونکی» جلب
شده بود.
رحمان ادامه داد:
ـ می دونین آقا، تو راسته ما آدما دنبال
همه چی هسن الا کتاب متاب. اما غلومتون
درسه سوات موات درس و حسابی نداره اما اگه
ترک تحصیل زورکی م می افته رو گرده ش باز
نمی تونه از قصه و داستان دل بکنه. ما از
همون بچگی هامون کتاب قصه رو خیلی دوس
می داشتیم. اما از بدشانسی به وسطهای کلاس
دهمی که رسیده بودیم زد و بابامون دار دنیا رو
بوسید و رفتش به دیار باقی. یکی نبود بش
می گفت آخه بی معرفت، می موندی تا رحمان
دیپلمشه بگیره. بگذریم، باباهه رفت رد کارش
و این وسط کی موند؟ یه ننه و پنج تا خواهر و
برادر که با خودم می شدیم شیش تا بی حساب
ننه مون. سرپرست این جماعت مادرمرده م شد
رحمان فلک زده. غلوم شما بود و مشتی شکم
گشنه و دهن فراخ و کلی بدهی یادگاری از
باباهه. ما هم به تقدیر و اجبار این روزگار
لاکردار درس و مشقو صاف بوسیدیم و
گذاشتیم کنار و چسبیدیم به کار. شدیم شاگرد
پنچری. اما، آقا به جون همین عیالمون تا
همین حالاشم که واسه خودمون یه مغازه نقلی
داریم و صاحب کاریم از داستان خواندن
نیفتادیم. یعنی نمی تونیم، دس خودمون نیس.
روزی یکی دو ساعت تو شاخشه. آقا، به جون
هرچی مرده اگه زیر فشار مسؤولیت خرد و
خاکشیر نشدیم از سایه همین عشق بی پیرمون
به کتاب خواندنه. قمر می دونه بیشتر وقتا
می ریم می شینیم یه گوشه خلوت و بی سر و
صدایی و اونوقتش هی می خونیم، هی
می خونیم. نمی دونی چه حالی می کنیم، آقا.
بعد، به ناگاه مسیر صحبتش را عوض کرد
و رو به قمر گفت:
«دِ قمرخانوم، اون تخمه ژاپنی ها رو بذار
دم دس بی کار نباشیم. دو گوش شنوا پیدا
کردیم می خوایم عقده گشایی کنیم.»
وقتی زنش تخمه ها را از توی ساک دستی
بیرون آورد و به طرفش دراز کرد رحمان ابتدا
به نویسنده تعارف کرد. سپس در حالی که
تخمه می شکست ادامه داد:
ـ آقا، این نویسنده ها خیلی مردن، خیلی
آدمای نازنینی ند. مخصوصا اوناشون که شوخی
و جوک می نویسند و مردم رو می خندونن.
مردم خسته ن، هزار جور درد و گرفتاری دارن،
یکی باید اونا رو شاد کنه. دست و پنجه
نویسنده ها درد نکنه. به مولا حق همین هاست
عکسشونه رو تی شرت ها جای عکس این
خواننده ماننده ها بچسبونن. به خدا که نمره
یک بامعرفتای عالم، نویسنده هان.
و در همان حال خوردن تخمه با شادی
افزود:
ـ آقا، ما تموم کتاباتونه خوندیم. می خواین
یکی یکی اسماشونه بگیم؟
مرد نویسنده که از آن همه صفا و صداقت
به وجد آمده بود با فروتنی جواب داد:
ـ محبت امثال شماست که به ما نیرو
می بخشد تا بیشتر و بهتر بنویسیم. البته طنز با
جوک و لطیفه متفاوت است. نوشته طنز ممکن
است در عین حال خیلی هم تلخ باشد.
ـ آقا، به مولا قسم ما هرچی ازتون خوندیم
محشر بوده. به این قمرخانوم هم خیلی می گیم
کتاب داستان بخونه اما گوشش بدهکار حرفای
حاجیش نیس. راست کارش سریالای
تلویزیونه. میخ پرچ شده به تلویزیون. به جون
مردونگی تون جد و آباد هرچی هنرپیشه س
می شناسه. همی حالا بپرس پسرخاله فلان
هنرپیشه کیه مثل بلبل جوابت می ده. زن خیلی
باکمالاتیه اما از پر کتاب شعر و داستان رد
نمی شه. یک کلام با کتاب مثل کارد و پنیره.
و به خواهرش اشاره می کند
ـ اون آبجی ستاره مون که بدتر. حرف این
یکی خودش صدتا جوکه. نبینیدش همینجوری
کز کرده گوشه صندلی و لام تا کام حرف
نمی زنه. عشق فوتبال مخشو معیوب کرده.
و کم کم می خندد
ـ این جغله دختر می خواد فوتبالیست شه.
هرچی م تو گوشش می خونیم زشته تو کتش
نمی ره که نمی ره. فکر می کنه خان داداشش
قصه حسین کرد شبستری واسش می خونه.
یادش بخیر قدیمترا که حنای بزرگا یه خورده
رنگ داشت!
ستاره دهان باز کرد
ـ وا! مگه چیِ ما از پسرا کمتره!
و اخم کرد و صورتش را برگرداند.
ـ بفرما، زودی هم بهش برمی خوره. آقا،
کشته مرده دیوی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 