پاورپوینت کامل خوشه ای انگور قرمز ۴۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل خوشه ای انگور قرمز ۴۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل خوشه ای انگور قرمز ۴۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل خوشه ای انگور قرمز ۴۴ اسلاید در PowerPoint :
>
۷۰
آخرین بود. آخرین روز. آخرین روزِ کار و
افق بود که سرخ. پرنده ها در جنب و جوش.
باد، وزان. چنارها سرشاخه هاشان غلتان در
باد. باغ بود، باغ انگور که در پهنای پهن
دشت، پهن شده بود و تاکها که چون مرغانِ
سبز، تخمهاشان را گذاشته بودند و
صاحبانشان چیده بودند و حال در آغوش
باد، آرام.
و این طرف در انتهای باغ، باز پهن بود
زمینی، انگورها رویش، در خواب چند روزه
تابستانی. بیدارشان که می کردی خود را
چروکیده و زرد می دیدند. دلهاشان
حتما می شکست.
بی بی نازک از خَمِ درختان، از پشت
زردآلوها، از باغ می آمد. دو سه خوشه انگور
قرمز در گوشه چادر گل دارش مظلوم.
گالشهایش لخ لخ می کردند. گرد و خاک پشت
سرش به خروشی آرام برمی خاست.
«موهایش سفیدند؟! نه، حنا شده اند،
انتهایشان سفید است.»
«چهره ات چه پرچروک است بی بی! چرا
خمیده ای؟!» اصغر می پرسید. در حالی که لب
بسته، پای درختِ سیب خالی از سیب نشسته
بود. روی سبزه ها. به همه نگاه می کرد. به
زنانِ انگورچین که پول از اکبر می گرفتند و
مادر که باقی انگورها را به دوستان
خوابیده می سپرد.
«اصغر! خسته ای. خسته یک روز پرکار.
انگور تیزآب می زنی؟ ولی دیگر تمام شد
اصغر. دیگر راحت باش و برو سراغ
بچه های ده که با توپ چرمی هفت سنگ
بازی می کنند.»
ـ آی بی بی خسته نباشی. چه آوردی؟!
«اصغر خسته، صدایش چه پرحال است!
هان! بی بی را دیده ای؟!»
بی بی سر برمی گرداند. خوشه ای از
خوشه ها آویزانِ دستش نشانش می دهد
و لبخندی.
جوی آب، کنارِ خانه باغ، و خانه باغ، کنارِ
باغ. خانه باغ خالی نیست. پر هم نیست ولی
جوی آب زلال است و روان.
«چه خنکی! بیا این خوشه را هم خنک
کن و گرد و غبارش را بگیر!» بی بی کنار جوی
نشست. خوشه ای در آب گذاشت. حبابها از
گوشه و کنار حبه های انگور، قرمزی را
بی رنگ می کردند. اصغر، به راه افتاد، به طرف
بی بی. اکبر پولهایش تمام شد. زنان همه رفته
بودند. مادر هنوز نشسته. مشغول بود.
اصغر کنار بی بی نشست: «سلام بی بی. این
همه انگور دیدی، خسته نشدی!!
باز داری …»
ـ «نه اصغر جانم، قرمزه. ببین» و باز
آویزانِ دست کرد. قطرات از رویش
می لرزیدند. اصغر قاپید. بی بی باز خندید.
اصغر می خورد. دانه دانه و چشمانش که به
هنگام بلع، ریز می شدند ولی برقش همچنان
در انعکاس غروب پیدا بود.
باغ داشت می خوابید. آفتاب وداع کنان به
دیدار شب می رفت. ستیغ کوه ها مثل انگور
دست اصغر که سرخ تر شده بود در شعشعه
سرخ. باد، آرام بود. اکبر، اصغر را دید.
آرامتر. چشمانش مادر را در نگاهش کاوید
و گفت: «های اصغر! برو سبدای توی باغو بیار تو
انباری.»
اصغر سر روی شانه گرداند. خوشه در
دست. ابروهایش قوس نامنظمی گرفت و
سوراخهای دماغش که به هنگام اخم
گشاد می شد.
ـ کی؟ من برم؟
ـ ها. پس من؟ ننه این چلقوز داره باز …»
اکبر از کنار مادر پرید. لنگ کفش را در آورد.
دو قدمِ بلند برداشت. اصغر دوید. خوشه از
دستش افتاد توی جوی، آب روان، خوشه
دوان، بی بی نگران:
ـ وای! خوشه رفت.
نیم خورده بود ولی دست دراز کرد.
کنارهای جوی، از نمِ آب سست بودند. پایش
لرزید. سُر خورد به درون جوی. دست علم
کرد. اکبر دید. دست دراز کرد و از کتف
تکیده اش گرفت.
ـ آخه پیرزن، آخر عمری می خوای سرما
بخوری بمیری؟ دِ بشین سر جات.
«وای اکبر چه گفتی؟! بی بی دلش لرزید
و گلویش خشکید. چشمانت چرا تَر
شدند بی بی؟!»
خوشه در دست و در دامن رفت کنار
دیوار خانه باغ. رو به سرخی تام نشست و
نفسی که پس داد، دیوار شنید. باد، نالید و
چنارها خمیدند تا ناف.
«آی بی بی! تو باغی و باغ تو. از چه
دلگیری که چنارها با سیبها عهد بسته اند تا
تو هستی باشند. تو رفتی، باغ حتما از
زمستان خارج نمی شود.»
اصغر نالان می رفت تا باغ محوش کرد و
مادر که ساکت بود. خسته بود. بی بی
می دانست که او هم مثل بی بی دلش می گیرد
وقتی اکبر بی پدری را بهانه می کرد و اصغر
سرکش بود.
اصغر که آمد، بی بی همچنان نگاهش در
افق لانه کرده بود. اصغر که آمد، مادر کنار
اکبر، اکبر کنار دیوار، اصغر بود یا سبدها که پا
در آورده بودند؟ شلوار کردی گشادش که چرک
آب انگور گرفته بود، تنها نشان او بود. در انبار
را با لگد باز کرد. در به دیوار خورد. دوباره
برگشت. دوباره محکمتر لگد زد. اکبر داد زد:
«هو الاغ در و نشکنی.» سبدها را به داخل
چپاند و پیراهن سفیدش را تکاند.
اکبر خورجین به دوش گفت: «اصغر!
امشب باغ بمون، جک و جونورا انگورا رو
نفله نکنن.»
اصغر چشمانش گشاد شد. صورتش
کشیده. دستانش حیران تا پاهایش کِش آمد.
ـ چی من؟! … پس تو چی؟ می ری خونه؟
ـ من باس فردا برم دواخونه، آمپول
گوسفندارو بگیرم. فردا آخرشه. دیگه نمی دن
صبح زود.
ـ من نمی مونم. شغالا شب میان گوشامو
می جوون. اَکو(۱) می گفت.
بی بی، دست روی زانو بلند شد.
ـ نِه جونُم. اکو قصه می گفت.
دروغه. شوخیه.
مادر که تا به حال لب روی لب خشکانده
بود، گفت: «اکبر می ره دوا بگیره ننه جان. تو
بمون همین امشب. از فردا خودش می مونه.»
اصغر نالان، پا به زمین کوبید. بعد نوک پا
به دیوار زد و بعد مشت: «نه، نه، من
نمی مونم. راحتت کنم. می ترسم. برو هر جا
می خوای داد بزن اصغر می ترسه.»
بی بی دست به پیشانی برد. سیاهی از
انگشتانش بود یا هوا تار شده بود.
ـ پسرم! دیوونه نشو. اگه می ترسی منم
می مونم. اصغر ساکت شد و ماند. بی بی ماند و
باغ. باغ ماند و شب. شب ماند و ستاره ها که
آویزانِ سقف آسمان بودند. درختان، آرام.
صدای جوی که صدای موتور آب در
دوردستها غرید همراهش. شب کنار خانه باغ
خانه کرده بود یا … هر چه بود سیاه تر از آن
پیدا نمی شد. ماهتاب هم بود.
اصغر هنوز محزون خانه و لحاف گرم و
شام گرمتر. بی بی همان جا نشسته بود که
نشسته بود و این بار، نگاهش ته مانده روز را
که دورتر از دورها بود می جُست. اصغر کنار
دیوار لرزید. باد لرزاندش. هویِ باد که آمد،
شغالها هم هو سر دادند و اصغر لرزنده تر
لرزید. کبریت و نفت دان در دست. از تاریکی
به کنار اجاق کنار دیوار آمد. شاخه های خشک
در دستانش مچاله می شدند و روی هم
می افتادند. انگار سر ببرندشان، جان که
می دادند دوباره وا می شدند. شعله و شب در
هم آمیخت و باغ، روشن شد و برق در
چشمان بی بی در رقصِ گرم بود ولی
اصغر، سرد.
خوشه های قرمز در سبدی کوچک کنار
بی بی آرامتر، روشنِ آتش نمایانشان کرد.
اصغر گوشه چشمش تیز رفت روی انگورها.
همان خوشه نیمه تمامِ آب پس داده رویشان
بود. همان را برداشت و کنار آتش نشست.
دانه ای خورد. به بی بی نگاه کرد. نفسی پس
داد. دوباره دانه ای در کُنج دهان چپاند و به
بی بی نگاه کرد. بی بی ساکت، این بار شعله ها
او را برده بودند. اصغر که دهان می جنباند، لب
و زبان را هم همراه کرد. می خواست بنالد، از
چه؟ نمی دانست.
ـ می گم بی بی، …
بی بی نگاه از شعله گرفت و به او داد.
ـ جانِ بی بی.
ـ می گم این انگور قرمزا اون تهِ باغن نه؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 