پاورپوینت کامل ارتقای ناگهانی ۸۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل ارتقای ناگهانی ۸۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۸۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ارتقای ناگهانی ۸۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل ارتقای ناگهانی ۸۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۸

با چهره ای درهم و قلبی شکسته داخل
خانه شدم. دختر بزرگم «کلارا» با دیدنم
پرسید: «وای بابا، مگه طوری شده؟»

با تأثر جواب دادم: «آره بابا،
«پژمرده وش» دیار فانی را به قصد دیار باقی
ترک کرد.»

«آنتریوم» دختر دومم که ته هال بود
دوان دوان خود را بهمان رساند و با
چشم هایی متعجب پرسید: «راس می گی،
کی؟»

هنر و ادب / داستان

با قدی خمیده و صدایی لرزان تو گویی با
خود سخن می گویم دهان گشودم: «همین
امروز. درست همان روزی که بازنشسته
می شد» و ادامه دادم: «ای روزگار غدّار چرا
این گونه ستم بر جان های شیرین روا
می داری؟ چرا جشن بازنشستگی را به
مراسم عزا برمی گردانی؟» و زیرلب ادامه
دادم: «طفلی پژمرده وش!»

در این وقت صدای زنم را شنیدم که به
«تینا» می گفت: «برو ببین کی مرده.»

«تینا» عینهو پروانه به طرفم بال کشید:
«مامان می پرسه کی مرده؟» صدای زنم بلند
شد: «ذلیل مرده، کی من همچی حرفی زدم!»

با او دو روزی می شد که قهر بودیم.

به تینا نگاه کردم که امروز موهایش مدل
خرگوشی بودند: «همکارم، همکار و دوست
عزیزم.»

مادرش خودش را زده بود به آن راه.
نصف نیم رخش از پشت دیوار آشپزخانه هویدا
گشت: «بپرس کدوم یکیشون.»

تینا با بی حوصلگی داد کشید: «بابا،
مامان می پرسه کدوم یکیشون؟» به جای
جواب به طرف کلارا چرخیدم: «بابا اون
پیرهن مشکی منو درآر می خواهم در عزایش
سوگوار باشم.» و ادامه دادم: «پژمرده وش،
همان که صفحه سیاسی اجتماعی را
می نوشت.» و قطره ای اشک از چشمانم
چکید «برایش جشن گرفته بودیم به
مناسبت ابلاغ حکم بازنشستگی. مرحوم،
مأمور از اداره ای دیگر بود. آن نازنین کارد در
میان کیک فرو می برد که قلبش از حرکت
ایستاد. کارد عوض کیک، نوار زندگی اش را
برید. چه غم انگیز! یک تراژدی واقعی!»

کلارا پیراهن مشکی پرچروکم را دستم
داد و پرسید: «پیر بود دیگه!» پیراهن را
برگردانده و گفتم: «اطویش کن. خودت یا
دیگری» و ادامه دادم: «سنّی نداشت بیچاره.
پنجاه و پنج، حداکثر شصت.»

«آنتریوم» پقی زد زیر خنده: «بابا
بی خیالش، حالا مگه چی شده؟ این روزا
جوونای سی چهل ساله عین توتِ رسیده تپ
تپ می افتن زمین و می میرن. مرد پنجاه و
شصت ساله که گنده شده عمر خودشو کرده
تازه یه کمم از حدش رده. همین بابای «ژاله»
دوست خودم؛ چند روز پیش شب خوابید
صبح از جاش بلند نشد. حول و حوش سی،
سی و پنج سالش بود. پسرعموی «الناز»
توی خیابون می رفته پاش سُر می خوره به
پشت می افته زمین. همان موقع افقی می شه
می ره ردِ کارش. خودش که می ره هیچ، تموم
حساب کتاب های النازم به هم می ریزه آخه
تصمیم داشته زنش بشه.» و پس از مکثی
کوتاه ادامه داد: «آهان داشت یادم می رفت.
همین شوهرخاله «شیلای» خودمان یا عموی
«بهرام» پسرِ نوه «فرنگیس»خانوم اینا» و رو
به کلارا ادامه داد: «یکیش ایست قلبی داشته
اون یکی ایست مغزی، نه کلارا؟»

عیال با بی حوصلگی با صدایی خفه به
تینا گفت: «بپرس کدوم پژمرده وش»

تینا سریع ترجمه کرد: «مامان می پرسه
کدوم پژمرده وش.»

ما دو تا پژمرده وش داشتیم. یکی صفحه
سیاسی اجتماعی را می نوشت، دیگری طراح
بود. گفتم: «جغتا پژمرده وش.»

صدای زنم در آمد: «ای وای! یه بار
همراه زن و بچه ش اومده بود خونمون واسه
شام.»

تینا انگشت روی لب زیرین گذاشت و
پرسید: «پس چرا من یادم نمی آد؟»

مادرش جواب داد: «اون موقع تو هنوز
نبودی.» آنتریوم سرش را خاراند: «منم چیزی
یادم نمی آد.» زنم جواب داد: «تو هم اون
موقع هنوز نبودی.» بلافاصله کلارا پرسید:
«مامان خانم اگه راس می گی چرا منم چیزی
یادم نمی آد.» مادرش با حاضرجوابی گفت:
«تو هم کوچک بودی بایدم یادت نیاد. یادم
می آد اردیبهشت ماهی بود واسه شام
قلیه بادمجان داشتیم. اتفاقا زیادم خوردن.»

به خاطراتم رجوع کردم. یادم نمی آمد
پژمرده وش خانه مان آمده باشد. کلارا از من
پرسید: «حالا براش شعر می گی؟» آنتریوم
ادامه داد: «واسش ویژه نامه می زنین حالا که
مرده، نه؟» با تأثر سر تکان دادم: «آری با
یادش و به یاد مهربانی هایش شب تا صبح
بیدار خواهم ماند و برایش شعر می گویم.»

اسم شب که آمد زنم یاد شام افتاد. باز
نصف نیم رخش از پشت دیوار آشپزخانه
بیرون آمد: «کلارا، اون مرغ رو بشور و درسته
بذارش توی قابلمه. واسه شب چلومرغ
دارید.»

ناگهان یادم آمد به دستورات عمل
نکرده ام. صبح، وقتی همه خواب بودند و من
اداره می رفتم برایم یادداشت گذاشته بود مرغ
بخر چون مرغ مان تمام شده است.

سرم که پایین بود پایین تر افتاد.

تینا داد کشید: «مامان، بابا مرغ
نخریده.»

عیال جیغ کشید: «کلارا، قابلمه را پر کن
سیب زمینی. امشب شام سیب زمینی پخته
می خورید. سبزی خوردن و ماستم نداریم.
خالی خالی می خورین. حواستون باشه باد
نکنین حوصله مریض داری رو ندارم.»

آنتریوم داد کشید: «عمرا اگه من
سیب زمینی پخته بخورم.»

کلارا با ناراحتی گفت: «بابا همه ش
تقصیر شوماس. همکارتون مرده که مرده.
خدا رحمتش کنه. یه فاتحه می خوندین سر
راهتون مرغ هم می خریدین با خودتون
می اوردین. خدا رو خوش می آد امشب ما
بی شام بمونیم؟»

تینا صدایش را نازک کرد: «بابا، تلفن
بزن چهار تا پیتزا بیارن. پیتزای گوشت و
قارچ.» و در حالت دست کشیدن به صورتش
و لوس کردن خودش برای من، تُک زبانی
ادامه داد: «خواهش می کنم، خواهش می کنم،
به خاطر من.»

بی سخن نگاه شان کرده و بلند شده به
گوشه ای می خزم. سر در گریبانم فرو می برم.
تصویر پژمرده «پژمرده وش» بر ذهنم رسوب
کرده و از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. آرزو
داشتم این اتفاق حداقل در جشن
بازنشستگی ش رخ نمی داد. اگر یک روز، فقط
یک روز دیگر می ماند باز اینقدر عذاب آور
نبود.

گوشه ای چمباتمه زده و در خود فرو رفته
بودم. با خود می اندیشیدم آیا واقعا زندگی این
همه بدیُمن و بی رحم است یا اینکه ما آدم ها
آن را زشت و پلشت می نماییم. آیا تاریخ
زندگانی پژمرده وش به سر آمده و او دیگر به
دردِ زندگانی کردن نمی خورد پس به ناچار از
چارچوب زنده ها خارج شد یا که بر عکس
زندگی دیگر به درد او نمی خورد پس خود
کوشید هر چه زودتر از این دایره تنگ خود را
برهاند؟

در کنکاش برای یافتن پاسخی مانده و
غرقه در سؤالاتی بی جواب بودم که به
اندیشه ای دیگر افتادم. چراییِ ندانستن و
نشناختن قدر و منزلت یکدیگر در همین وقت
محدود زندگی و همان محدوده زندگی. چرا
وقتی که هستیم با آزار و نفرت از هم هستیم
و چرا وقتی که نیستیم در یک چرخشی
ناباورانه از نیکی ها و فضایل مان داستان ها
می سازیم؟ آیا فقدان و نبودمان زمینه ساز این
عادت مان است یا خودِ عادت مان ما را به این
سمت و سو عادت داده و شاید هم فرهنگ و
تربیت مان و یا هر چیز دیگری که من
نمی دانستم و یا قادر به درک آن نبودم.

در این فکر و خیال ها بودم که یادم آمد
باید در مدح و ستایش «پژمرده وش» شعری
بسرایم. برخاسته، قلم و کاغذ آوردم. سعی
کردم تمرکز داشته و احساساتم را بر کاغذ
جاری سازم. اما هیچ کلمات نمی آمدند و هیچ
قلم بر کاغذ نمی نشست. به خود می پیچیدم
لکن تو گویی قوه تخیلم بالکل از کار افتاده و
قصد یاری ندارد. کلمه ای می نوشتم، کلمه
بعدی نمی آمد. خط می زدم از نو شروع
می نمودم. در این دقایق سخت و کشنده بودم
که ناگاه جیغ آنتریوم را شنیدم: «بابا، واسه
دوست مرحومت شعر گفتم. ببین خوبه.»

و با شوق بلند بلند خواند:

قلم بی پژمرده وش

زندان جان است

صفای قلب «بی پری»

از دوستان است

الا ای «بی پری» جانی نداری

اگر یاری نداری بی پناهی

بجنب بابا، بجنب مال هم نداری

اگر پولی نداری هیچ نداری

«بی پری» اسم مستعار من است.

با شیرینی و میوه وارد شدم. عیال هنوز
قهر است. کلارا با اشاره چشم و ابرو و دست
می پرسد جریان چیست؟ تینا و آنتریوم جعبه
شیرینی را مثل قحطی زده ها از دستم
می ربایند. به اطراف چشم می دوانم.

عیال غایب است. تینا جیغ می کشد:
«وای شیرینی دانمارکی!» و به داخل جعبه
چنگ می زند. آنتریوم چشم می دراند: «هوی،
چه خبرته!» گوش تینا به این حرف ها بدهکار
نیست. دهان و دست هایش پر است از
شیرینی. کلارا که سِمَت بزرگ تری دو خواهر
کوچک تر را به دوش می کشد با لبخند
می پرسد: «بابا خبری شده؟» من هنوز
چشمم پیِ زنَ غایبم است. او را نمی یابم لکن
حدس می زنم کجا باشه. با صدایی بلند
می گویم: «صفحه سیاسی اجتماعی هم آمد»
و افزودم: «با حفظ مسئولیت!»

آنتریوم با چشم های از حدقه در آمده
شوق زده پرسید: «یعنی که!» نمی گذارم ادامه
دهد: «بله، از امروز مسئولیت صفحات ادبی،
سیاسی و اجتماعی با پدرتان است.» حرفم
که تمام می شود عیال که پشت اپن آشپزخانه
قایم است خودی نشان داده و سرک می کشد.

کلارا گفت: «وای! خیلی کارتون سنگین
می شه!»

زنم تمام قد بلند می شود: «عوضش
حقوق مان می شه چند برابر» و در حالی که به
طرف قوری چای می رفت تا برایم چای
بریزد، اضافه نمود: «گاهی رفتنِ دیگرون
واسه بقیه هیچی که نداشته باشه آب و نون
داره» و متفکرانه چای در استکان ریخت.

آنتریوم نیز که نمی توانست خوشحالی اش
را مخفی نگه دارد پرسید: «صفحه سیاسی
اجتماعی را مرحوم پژمرده وش کار
می کردش؟» با تأثر جواب دادم: «آری،
زحمتش گردن اون مرحوم بود.»

عیال سینی چای را جلویم گذاشت و با
لحنی که سیصد و شصت درجه با دیروز و
پریروز فرق داشت گفت: «بسه دیگه لازم
نیس شوما خودتون رو ناراحت کنین. خدا
رحمتش کنه رفت و موضوع تموم شد. شوما
کلاً خودتون رو از این بحثا بکشین بیرون.
مگه نمی بینین چقده سکته ای زیاد شده.
دلیلش چیه، من که می گم همش از بابت غم و
غصه و بی پولیه. الهی نور به قبر اون مرحوم
بباره. می دم واسش یه ختم قرآن بخونن» و
کنارم نشست «حالا باشون طی کردین؟» و
خودش را بهم چسباند.

پرسیدم: «چی چی رو؟»

محکم پشت دستش زد: «مرد تو چقده
ا…!»

لب خوانی کردم. الف آخر جمله یا حرف
اول الاغ بود یا احمق. عیال با تشخیص
موقعیت زمانی کلمه را برگرداند: «ساده ای
تو!» و ادامه داد: «وقتی کارت چند برابر
می شه حقوقت اقلّکم باید سوبله بشه دیگه.
می گم شوما هیچ کوتاه نیایین، یدفعه به
سرتون نزنه از حلقوم زن و بچه تون ببرین
بریزین تو شکم مجله. حالا اینا گیر شومان.
ببرین بالا قیمتو.»

در این موقع کلارا به آنتریوم و تینای در
حال لمباندن تشر زده و آمد نشست کنارمان:
«بابا، فکر می کنی بتونی از پسش برآی؟»

جای من عیال جواب داد: «وای دختر
این چه سؤالیه تو می پرسی. باباتونو
اینجوری نبینین اگه همه مجله رو هم بهش
بدین یه تنه سیاهش می کنه. من همون روز
اول اینو فهمیدم. اولین نامه ش رو که خوندم
فهمیدم. شوما یادتون نیس؟ باباتون از
همون موقع ادبی سیاسی اجتماعی
می نوشت. نوشته هاش نصف عاشقانه بود،
نصف سیاسی. نصف عاشقانه بود، نصف
اجتماعی. ایام نومزدیِ ما شوما یادتون
نیس، روزی یه نامه یواشکی واسم
می نوشت. همشون رو جمع کردم. دور
نریختم. بیارم بخونین؟ یادش بخیر چه
قلمی داشت. همه دخترا عاشقش بودن.»

و با طنازی نگاهم کرد: «یادت می آد، سوختم
و سوختم و سوختم تا روش عاشقی آموختم.
ماشااللّه هزار ماشااللّه چشم حسود کور تا
حلقوم باباتون پراستعداده.» و رو به بچه ها
ادامه داد: «شوما نمی دونین بالای باباتون من
چه سختی ها که نکشیده ام!» کلارا انگار به
حرف های مادرش توجهی نداشت: «وای بابا،
فکرشو که می کنم می بینم خیلی سخته هم
شعر بگی هم سیاسی بنویسی. سیاسی
اجتماعی نوشتن کار آدمای دیگه س. من
بودم قبول نمی کردم.» و طبع شعرش گل
کرد: «هر کسی را بهر کاری ساخته اند.»

عیال به طرفش چرخیده و با تندی گفت:
«زبانتو گاز بگیر دختر، چقده پرت و پلا می گی،
این روزا کی سرِ جای خودشه که بابای تو
دومیش باشه؟» و در حالی که پاکت میوه ها را
برمی داشت خنده کنان گفت: «پاشم واسه
باباتون سیب بشورم بخورن خیلی
خسته ن.» و خطاب به بچه ها ادامه داد: «از
امروز به بعد محیط خونه باید کاملاً ساکت و
آروم باشه. سر و صدا کردن موقوف. مگه
نمی بینین کار باباتون چند برابر شده. ای خدا
بشنوم صدای جیک از یکی بلند شده من
می دونم و اون. عوضش باباتون به موقع
برامون جبران می کنه.» جمله آخرش را با
عشوه و ناز ادا کرد.

به کلارا اشاره می کنم شیرینی بخورد.
می گویم: «تا تینا و آنتریوم ته شیرینی ها را
بالا نیاورده اند تو و مامانت چندتایی
وردارین.»

اما فکر دختر بزرگم هنوز پیش صفحه
سیاسی و اجتماعی است که قرار است من
بنویسم و اصرار دارد قبول نکنم چون او این
گونه مقولات را با مزاج من سازگار نمی داند.

و

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.