پاورپوینت کامل امین آمنه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل امین آمنه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل امین آمنه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل امین آمنه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۳۰۶

آمنه به آینه نگریست و سپس برق چشمانش
از پشت پرده بر روی پیشانی درخشان شویش
افتاد. پیشانی زن نیز لحظه به لحظه نورانی تر می شد
و آینه درخشندگی آن را صدچندان می کرد. داشت
کم کم باورش می شد نوری که عبداللّه گفته بود از
پدرانش به وی ارث رسیده، در حال ظاهر شدن در
چهره اوست. آینه آنقدر نورانی شده بود که آمنه
دیگر خودش را نمی دید، تنها نور می دید و نور، و
صدایی که حس می کرد از آسمان های هفت گانه،
زمین و دریاها در عمق جانش ندا می دهد «تو به نور
باردار شده ای».

سحرگاه نیز خواب مردی بلندبالا را دیده بود
که به او گفته بود آدم ابوالبشر است و اولین پیامبر
روی زمین، و می خواهد بسته شدن نطفه آخرین
پیامبر روی زمین را به وی خبر دهد. زن از شدت
هیجان از خواب پریده و دیده بود شویش جلوی
پنجره ای که رو به کعبه است، دست ها را بالا برده و
دعایی زمزمه می کند. چهره زیبای مرد دوباره زن را
به خیال فرو برد. فکرش را هم نمی کرد که روزی
همسر عبداللّه شود و به گفته مرد رؤیایش، مادر
بهترین خلق روی زمین. با خودش اندیشید شاید
خوابش، رؤیایی مثل تمام خواب های خوبی باشد
که تا آن موقع دیده بود. خواست به طرف مردش
برود و پرده از رؤیاهایش بیفکند ولی با دیدن
چهره ملکوتی عبداللّه که در دنیای دیگری سیر
می کرد از جایش تکان نخورد.

درست یک ماه قبل در کنار کعبه دیده بود
روی پسر زیبای عرب و چندین شتر قرعه کشی
می کنند. عبدالمطلب نذر کرده بود اگر صاحب ده
فرزند شود یکی از آنان را در کنار کعبه قربانی کند و
قرعه به نام عبداللّه که کوچک ترین پسر بود افتاده
بود. آمنه به خاطر داشت که مادر شویش، فاطمه،
چقدر در قربانگاه بی تابی می کرد و بی تاب تر از او،
زنان و دختران قریش بودند.

آمنه در کودکی بارها پسر جوان را در هنگام
طواف کعبه و بلندی های صفا دیده بود و از همان
هنگام با دیدن پیشانی نورانی او فهمیده بود که آن
نور به راحتی افول نخواهد کرد. آن روز مکیان دور
کعبه جمع شده و بر جوانی و زیباییِ قربانی، دل
سوزانده بودند و از ساقی زمزم خواسته بودند تا از
تصمیمش منصرف شود؛ اما عبدالمطلب نیز راهی
جز ادای نذرش نداشت تا اینکه کاهنه عرب،
قربانی شتران به جای خون بهای عبداللّه را پیشنهاد
کرد.

آمنه یک بار دیگر بیم به دلش راه پیدا کرده
بود که نکند سرنوشت مرد در قربانگاه خلاصه شود
چرا که هر بار، قرعه به نام او می افتاد و هر بار
دخترانی که به تماشا ایستاده بودند شیون می کردند؛
تا اینکه پس از ده بار قرعه به نام صد شتر افتاد و
آمنه نفسی از سرِ آسودگی کشید. ایمان داشت
همان طور که پروردگار ابراهیم، اسماعیل را از
قربانگاه رهاند، عبداللّه را هم خواهد رهانید.

ـ آقا، غلام پدرتان خبر آورده است به
دیدارش بروید.

ام ایمن بود که با نان و ظرفی رطب، در را
گشوده بود. آمنه با شنیدن سخن زن ناگاه دلش
آشوب شد و خیالاتش پر کشیدند. نمی دانست چرا
به دهان ام ایمن چشم دوخته و مطمئن است در پسِ
آن سخن، خبر شومی نهفته است، خبری که تمام
شادی های او را به یغما خواهد برد.

ام ایمن رفت و آمنه برخاست و ناخواسته
دستش به سوی جامه آویخته مرد رفت. دلش
نمی خواست عبداللّه لباس بپوشد ولی او لباسش را
برداشت و آمنه با دست هایی ناتوان دستار وی را بر
سرش پیچید و مرد چون کودکی آرام به چرخیدن
آمنه دور خودش نگاه کرد و لبخندی زد.

ـ مبارک باشد آمنه. تو به نوری باردار شده ای
که نشانه اش از هم اینک در صورتت
هویداست.

زن شرمگین نگاهش را به زمین دوخت و مرد
پیشانی او را بوسید. آمنه در میان گفتن و نگفتن
رؤیاهایش دریافت گویی عبداللّه تمام خواب او را
از چشم وی دیده و دیگر سخنی برای بازگو کردن
نمانده است.

آمنه کنار در ایستاد و رفتن مرد را از درِ خانه
تماشا کرد و آنقدر به آن در چشم دوخت تا عاقبت
دوباره تصویر عبداللّه در آن قاب شد؛ اما نگاه
مهربان مردی که سحر هنگام رفتن از آن در، دلش
را از محبت لرزانده بود، همان مردی نبود که
لحظه ای پیش آن در را بسته بود.

ـ چه شده؟ در نزد پدرت چه شنیده ای که این
گونه پریشانی؟

ـ خواهرم آمنه، ام حکیم از دنیا رفته است.

چشمان مرد در خانه پدر گریسته و دستانش
شانه های پدر را تسلی داده بود. اشک های مادر با
دستان عبداللّه پاک شده بود و حال، مرد اشک ها را
به دستان لطیف آمنه سپرده بود.

زن هر چند خواهر مردش را ندیده بود ولی
می دانست توامان شویش زنی بسیار نیکوکار است
و اندوه وی برای بزرگی ام حکیم بسی اندک است.
اما مطمئن بود آن خبر تمام اندوهی نیست که در
انتظارش است. از سپیده صبح در کنار هر خبر
خوش و امیدوارکننده، منتظر یک ناامیدی هم بود و
خبرهای ناخوش یک یک خودشان را به گوش
آمنه می رساندند.

ـ می دانم برایت بسی سخت است آمنه، اما
چاره ای ندارم جز اینکه تنهایت بگذارم و همراه
پدر به یثرب بروم. کودکان و اموال خواهرم در
خطرند و پدر مرا از میان پسرانش برگزید که برادر
توامان ام حکیم هستم.

آمنه فقط شنید که می گوید: «کی عبداللّه ؟
کی؟»

ـ همین امشب، همراه پدرم و دو تن از
غلامانش.

زن جوان خواست چیزی بگوید ولی قفل
دهانش گشوده نشد؛ سرش پر از اوهام شده بود.
خیالات از هر سو به وجودش حمله می کردند.
می ترسید چیزی بگوید و اتفاقی ناگوار در پی آن
باشد. بیم آن را داشت که راهزنان گزندی به مردش
برسانند، بیمناک بود … .

مرد انگشتان سرد زن را به صورتش چسباند و
گفت: «چه شده آمنه؟ حس می کنم تمام اندوهت به
خاطر ام حکیم نیست. برای چه پریشان احوالی؟ من
عهد می کنم که پس از رسیدگی به کودکان خواهرم
به زودی نزد تو بازگردم.»

آمنه گلوی خشکیده اش را با آب دهان تَر کرد
و قفل دهانش شکسته شد.

ـ از هنگامی که خورشید سرزده است چیزی
در سرم رفت و آمد می کند. بیم آن دارم اتفاق
ناگواری برایت رخ دهد.

مرد نشست و زن را روبه روی خود در کنار
چرخ نخ ریسی نشاند و گفت: «پیشامدی شوم تر از
مرگ ام حکیم که با من چشم به جهان گشوده بود.» و
چون سکوت آمنه و چهره شرمسار او را دید، سر
زن را بالا گرفت و با اشتیاق به پیشانی نورانی وی
خیره شد.

ـ آمنه من ناگزیرم از رفتنم. تو هم فقط به
خوابت و به نوری بیندیش که وجودت را نورانی
کرده و در دلت ریشه دوانده است.

آمنه خجل از نگاه پر از مهر مردش، چشم ها را
به نقوش گلیم دوخت و پرسید: «در نبودنت چه کنم
عبداللّه ؟»

ـ به من بیندیش که همیشه در اندیشه تو هستم
… به ام ایمن هم می سپارم لحظه ای از تو دور نشود.
گله گوسفندان را هم به یکی از غلامان پدر
می سپارم. به حتم پدر و مادرت هم از تو غافل
نخواهند شد و همراه با مادر من و عروسانش به
دیدارت خواهند آمد.

زن نگاهش را از روی زمین به چشمان مردش
کشاند و در جذبه دیدگان او گم شد.

ـ اگر توانستی، از خویشانم در یثرب دیداری
تازه کن. به آنها بگو آمنه و پدر و مادرش در
سلامت هستند.

ـ باشد آمنه، باشد. عبداللّه فداییِ آمنه و هر
آنچه دلخواهش است، می باشد.

آمنه با رضایت خاطر مژگان را بر روی هم
گذاشت و گرمی دستان مرد را که در انگشتان
یخ زده اش می دوید، حس کرد.

ام ایمن سفره را گشوده بود ولی زن و شویش به
جای آنکه دست به سفره ببرند فقط به هم نگریسته
بودند، گاه با لبخند و گاه اشک که بر نان هایشان
می چکید.

عبداللّه به بازار رفته بود تا هر آنچه آمنه
می خواهد برایش بخرد و زن در کنجی نشسته و
جامه های مردش را بوییده و بوسیده بود و در انبان
سفرش گذاشته بود.

ام ایمن بارها دیده بود که مرد با کاروان قریش
برای خرید و فروش به شام می رود، اما آن هنگام
آمنه ای نبود و عبداللّه هم آنقدر بی تاب نبود. ام ایمن
می دید عروس آقایش از صبح چون خورشید
می درخشد و جلوی پنجره اتاق به فرو رفتن
خورشید می نگرد و آمدن شویش از بازار.

ـ چه می شد هرگز غروب نمی کردی و عبداللّه
من مجبور نبود آمنه اش را ترک کند؟ چه می شد به
همان زیبایی که صبح هنگام از پشت کوههای ستبر
مکه سر برآوردی، با همان زیبایی، پشت کوهها
آرام می گرفتی و آمنه را با درد تنهایی و اوهامش در
انتظار نمی گذاشتی.

اما هیچ چیز دلخواه آمنه نبود. مرد با کوله باری
از بازار آمده و غلامان با شتران آماده رفتن بودند.
عبداللّه توشه راهش را برداشته و همراه پدر از خانه
دور شده بود. چشمان زن تمام ناگفته ها را با یک
نگاه در چشمان مرد ریخته بود و او با
چشم برهم زدنی تمام غصه های آمنه را به جان
خریده و فقط زن مانده بود تا با اشک های چشم،
پشت قدم های مردش را شستشو دهد.

زنان همسایه با حسرت به نگاه پرمهر زن و
مرد نگریسته و عاقبت عاتکه به ام ایمن گفته بود
دختر پیشوای بنی زهره و این همه اشک و آه! به
جای آنکه چون کودکان اشک بریزد، باید بتی
بیاورد و بر سر و روی مرد و شترانش بکشد تا آنها
به سلامت از سفر بازگردند و ام ایمن می دانست که
همه زنان مکه می دانند آمنه بتی در خانه ندارد و
آنان هر چه می گویند از زخم زبان است و
شورچشمی.

عبداللّه رفت و آمنه با چشمان گریان تا صبح
پشت پنجره نشست و به ماه نگریست و خواب را
بر چشمانش حرام کرد.

سپیده نزده ام ایمن به اتاق آمنه آمد و دید زن
بی تاب به دیوار تکیه داده است. کاسه ای شیر به
دست آمنه سپرد و گفت: «بخورید خانم، از صبح
دیروز تا به حال چیزی بر دهان نبرده اید، می ترسم
رنجور و بیمار شوید و من جوابی برای آقایم نداشته
باشم که چرا عروس زیبایش بیمار شده است.»

آمنه بیمار نبود، آمنه از درد فراق می سوخت،
فراقی که بسیار از آن بیمناک بود. آفتاب که به وسط
آسمان می رسید آمنه بیم آن را داشت که مبادا
گرمای سوزان بیابان و حرارت کُشنده خورشیدی
که شن ها را هم می گداخت، بیش از اندازه سر و
پای مردش را بسوزاند و جان او را بیازارد. ماه که
خودش را در آسمان بالا می کشید به آن می اندیشید
که نکند بادهای سرکش و حیوانات موذی بیابان،
شبانه گزندی به عبداللّه برسانند.

کار آمنه آن شده بود که هر روز از پنجره به
خورشید بنگرد تا کمی نرم تر بر سر مرد بتابد و
شب هنگام از ماه بخواهد تا بیشتر پرتوافشانی کند و
راه مردش را روشن تر کند. اندوه آمنه تمامی
نداشت. روزهایش همگی در کنار پنجره سپری
می شد و در دعاهایی که به درگاه پروردگار می کرد
تا مرد را به سلامت نزد وی بازگرداند. نه راه خانه
پدر را می شناخت و نه راه بازار و خانه زنان
همسایه. تنها در خانه می نشست و روزها را شماره
می کرد. حتی تکنا را که به توصیه مادرش آمده بود
تا او را بیاراید از خود راند و تکنا تنها با دیدن
پیشانی نورانی آمنه سخنی تازه یافت تا در هنگام
آراستن زنان قریش برایشان بازگو کند. همین که
کاهنه عرب سخن تکنا را شنید دانست آمنه به
سرور امت قریش بار گرفته است، همان سروری
که مردمان را از زنده به گور کردن دختران باز
خواهد داشت و دوباره به یاد روزی افتاد که زنان
می گفتند پدرش می خواسته او را در حُجون
زنده به گور کند ولی گورکن وی را نجات داده و به
کاهنی در بیرون مکه سپرده بود. حال او خود
کاهنه ای بود که مژده تولد ناجی دختران مکه را
می داد.

زنان قریش با شنیدن سخنان کاهنه و خبر
نوری که در پیشانی آمنه جوانه زده بود، بابهانه و
بی بهانه پشت در خانه کوچک زن جمع می شدند تا
چهره وی را ببینند ولی آمنه در کنج تنهایی خود در
خیال محبوب سفرکرده اش سیر می کرد. انتظار برای
زن بسیار سخت بود، سخت تر از اندیشه هایی که
مردش را از او دور و دورتر می کرد. انتظار، خودش
را در قدم های آمنه نشان می داد و چرخیدن هایش
در میان اتاق و حیاطی که به اندازه یک نگاه به
آسمان جا داشت.

دستان زن هر روز برای راز و نیاز بالا و بالاتر
می رفت. دل آمنه قرار نداشت و امّ ایمن هر چه
می کرد آن دلِ بی قرار، قرار نمی گرفت و دستان از
لرزش باز نمی ایستاد. به صدای هر کوبه دری، آمنه
برمی خاست و می گفت: «ام ایمن برخیز و در را
بگشای، شاید کسی خبری از عبداللّه آورده باشد.»
اما هیچ کس هیچ خبری از مرد نیاورد تا اینکه پس
از پانزده روز مردی بازگشته از یثرب برای زبیر خبر
آورد برادرش بیمار شده و پدرشان خبر داده است
تا بهبودی حال عبداللّه ، در یثرب اطراق خواهند
کرد.

آمنه با اندوه، خبر را از دهان زبیر شنید و
حساب کرد شویش چهار روز است که بیمار شده و
او بی خبر همه روزها را در انتظار بازگشتن وی به
آسمان چشم دوخته است. دیگر بی تابی آمنه از حد
گذشته و زمان در نظرش از حرکت ایستاده بود. هر
تابش خورشید و تابیدن ماه به اندازه چندین سال
برایش طولانی شده بود و هیچ کس را توان آن نبود
که بداند روزها و شب ها بر آمنه چه می گذرد.

زنان و دختران همسایه از حسادت چهره
نورانی آمنه به خود می پیچیدند و فقط حسرت
می خوردند که اگر عبداللّه با آنها ازدواج کرده بود،
پیشانی آنان درخشان بود و می توانستند به تمام
قریش فخر بفروشند؛ ولی آمنه چنین نمی کرد و
آنها نیز کاری نمی توانستند بکنند جز اینکه هر روز
دروغ هایی پیدا کنند تا ام ایمن به گوش آمنه برساند
… عبداللّه همسر دیگری اختیار کرده است …
عبداللّه از آمنه بیزار شده و او را فراموش کرده است
… عبداللّه زیباروی با دیدن دختران خوش چهره
یثرب دیگر باز نخواهد گشت … عبداللّه … .

آمنه دیر یا زود سخنان زنان را می شنید و به
هیچ کدام از آنان توجهی نمی کرد چون می دانست
شویش به قولی که داده است وفادار خواهد بود؛ اما
چهره تبدار مرد مدام جلوی چشمانش ظاهر می شد
و خاطر او را آشفته تر می کرد.

سی بار خورشید بر کعبه تابید و فرو نشست تا
اینکه آمنه دوباره صدای پدر شویش را شنید.
عبدالمطلب بازگشته بود ولی تنها. هر چه آمنه در
حیاط کوچک شان ایستاد و چشم به در دوخت، فقط
چشمان حسادت بار زن ها را دید و بس. ام ایمن،
پیرمرد را به اتاق برد و مشغول پذیرایی شد. آمنه
چاره ای نداشت که به اتاق برود و حالِ میهمان تازه
رسیده از سفر را بپرسد. هر چه کرد قبل از سخن
گفتن عبدالمطلب، از حالِ شوی بیمارش بپرسد،
شرم دهانش را باز نکرد. اندیشید شاید عبداللّه برای
عبادت کعبه رفته است و هم اینک باز خواهد
گشت.

پیرمرد حتی به کاسه شربتی که ام ایمن در
برابرش گذاشته بود لب نزد فقط سکوت کرد،
سکوت؛ تا اینکه شوریِ اشک دیگر مجالش نداد و
بر شیرینی کاسه بارید. عبدالمطلب به سرعت
چشم ها را پاک کرد ولی توان نگریستن بر چهره
عروسش را نداشت.

ـ می دانم این چند روز بسیار با تو نامهربان
بوده و سخت چشم به راه شویت بودی؛ اما تقدیر
عبداللّه چنان بود که در یثرب پس از خواهر
توامانش از دنیا برود و من چاره ای جز آن نداشتم
که وی را در همان جا به خاک بسپارم.

آمنه نمی شنید شاید هم می شنید و می اندیشید
دوباره دارد خواب می بیند مثل همان خواب هایی
که در یک ماه گذشته دیده و هراسناک از جا جهیده
بود. اما دیگر از جا نپرید، خشکش زده بود و
بهت زده به عبدالمطلب می نگریست؛ چه خواب
شومی. پدر شویش هم داشت چون زنان همسایه به
او زخم می زد. اما ام ایمن چرا آن گونه اندوهگین به
وی می نگریست … او خواب بود یا بیدار؟ مگر
امکان داشت عبداللّه بدون دیدار رخسار آمنه بتواند
با جهان وداع کند. مگر دل مرد تاب می آورد که
روی عروسش را نبیند و برای همیشه او را تنها
بگذارد. مگر می شد؟ امکان نداشت، همه او را به
بازی گرفته بودند. مرد به او قول داده بود که زود
بازگردد؛ عبداللّه بود و قولش … اما پس چرا
عبدالمطلب هنوز می گریست؟ چطور می توانست
از خواب بیدار شود. چرا ام ایمن او را در آغوش
گرفته بود و دلداری اش می داد؟ چه شده بود؟
خورشیدِ بخت آمنه به واقع به همان زودی افول
کرده بود؟ هنوز دو ماهی از آمدنش به خانه عبداللّه
نمی گذشت. عروس نشده، بیوه شده بود؟ هنوز
خضاب عروسی بر دست هایش بود. اگر قرار بود
عمر مردش آن همه کوتاه باشد و به آن سرعت
گورش در یثرب کَنده شود، دیگر چه حاجت به
قربانی صد شتر بود؟ امکان نداشت. دچار خیالات
شده بود. حرف های عبدالمطلب را نفهمیده بود.
عبداللّه باوفا بود؛ بسیار و حتما بسیار زود
بازمی گشت … اما پس چرا بازنگشت، یعنی باید
باور می کرد؛ باور می کرد آنچه را که شنیده بود … و
باور کرد. چشمه اشک ناگهان جوشید و دست آمنه
به سوی سرش رفت، گیسو پریشان کرد؛ گریبان
چاک داد و صورت خراشید … .

زنان بنی هاشم شبانه بر در خانه آمنه گرد
آمدند و در عزای عبداللّه نوحه سرایی کردند و
صدایشان دل آمنه را ریش ریش کرد، اما بِرّه کنار
آمنه نشسته بود و سعی می کرد با نوازش های
مادرانه، دل دخترش را به دست آورد. لباس سیاهی
که ام ایمن به قامت آمنه کشیده بود به تمامی از
اشک خیس شده بود که زنان به خانه های خود
بازگشتند. ام ایمن در کنار فاطمه، مادر عبداللّه
نشسته بود و نگران آمنه بود که عبدالمطلب وارد
شد و با دیدن زن جوان دلش برای تنهاییِ او آتش
گرفت. دانه ای رطب برداشت و با جرعه ای شربت
انگبین به عروسش خوراند.

ـ دهانت را بگشا آمنه. تاب بیاور. این شیرینی
نوقدمی است که در دل داری. عبداللّه تا آخرین
لحظات به یاد تو و طفلت بود و در بستر بیماری
چنان در آرزوی دیدارت اشک می ریخت که
اطمینان یافتم دیگر دیداری در پیش نخواهد بود.

چشمان بی رمق آمنه به ماه دوخته شده بود که
از پشت پنجره به وی می نگریست.

ـ عبداللّه در شب مرگ لبخند به لب داشت.
خواب خوبی دیده بود و به من سپرد به تو بگویم در
فراقش اشک نریزی و مواظب نور او در درونت
باشی.

فاطمه و بِرّه با شنیدن سخنان پیرمرد گریستند
و در اندیشه طفلی فرو رفتند که هرگز رخسار پدر را
نمی دید. اما آمنه بهت زده ذره ذره سخنان
عبدالمطلب را می چشید و خاطرات شویش را در
سرش دوره می کرد.

ـ شبی که او را به خاک سپردم بسیار بر سر
گورش گریستم، تا اینکه صدایی شنیدم. مردمان
قبیله بنی النجّار همه رفته بودند و برادران فاطمه نیز
دور از من در مرگ خواهرزاده خویش می گریستند.
غلامان هم به تیمارداری شتران مشغول بودند؛
کسی در کنارم نبود ولی صدایی بود، سروشی غیبی
که به من می گفت: «عبداللّه آن کس که خاتم
پیامبران در صلب او بود از دنیا رفت و کیست
مرگ را نچشد …» محزون نباش آمنه! عبداللّه
نیست ولی یادگارش اکنون در وجود توست و تو
چون گذشته برای خاندان ما عزیز هستی. تو شمیم
بنی هاشمی. هر چند پسرم چیز زیادی از مال دنیا
نداشت تا برایت به ارث بگذارد ولی از آنجا که
می دانم بسیار به خدای ابراهیم ایمان داری، بدان به
همان خدا، او وارث گرانقدری برای تو و همه
خاندان بنی هاشم و بنی زهره باقی گذاشته است.

آمنه ساکت گوش می کرد فقط نوای جان به
نسیم سخنان مرد سپرده بود و از او عطر وجود
عبداللّه را استشمام می کرد. پیرمرد گردنبندی از
میان لباسش بیرون آورد و به آمنه هدیه داد،
گردنبندی که عبداللّه از بازار یثرب برای عروسش
خریده بود و دستش از آویختن آن بر گردن آمنه
کوتاه مانده بود. زن جوان از دیدن آن هدیه دوباره
گریست، آنقدر که چشمانش بر روی هم رفت …
دوباره نمی دانست خواب است یا بیدار فقط مردی
را دید که گفت نامش ادریس پیامبر است و او را به
تولد پیامبر عظیم الشأنی نوید می دهد. آمنه از جا
پرید. صبح بود. ام ایمن را خواب ربوده بود و
مادرش را نیز. چشمان را بست و دوباره در عطر
خوش خواب و رؤیا غرق شد. اگر چهره زیبای
مردش را در خواب نمی دید اصلاً فکرش را هم
نمی کرد به آن سرعت قوّت قلب پیدا کند و نبودِ
عبداللّه را تاب و توان بیاورد. آمنه شب عروسی اش
را به خواب دیده بود، شبی که دختران بسیاری به
عشق چهره نورانی مرد بر سر راه عبداللّه ایستاده و از
او خواستگاری می کردند، ولی مرد بی توجه به آنان
به سراغ آمنه آمده بود، آمنه ای که چشم جوانان
مکه به در خانه اش بود و چشم آمنه به عبداللّه …
صدای هلهله زنان را در خواب می شنید و
صداهایی که به او تبریک می گفتند که به دل
جوانی راه پیدا کرده است که دل زنان مکه در گرو
عشق اوست، همان زنانی که در زبان شادباش
می گفتند و در دل کینه عبداللّه را به دل می گرفتند،
همان زنانی که در اندیشه عبداللّه بودند و عبداللّه در
اندیشه … .

آمنه بعد از دیدن آن خواب فقط برای خلوت
خودش و عبداللّه می گریست. دیگر کسی در میان
زنان اشک ریختن عروس عبداللّه را ندید. زن
احساس می کرد مردش همه جا حضور دارد و از
عطر حضور او دلش مالامال از امید می شود. در میان
سر و صدای اطرافیان، فقط صدای عبداللّه را
می شنید و بس. زنان باید چندین بار صدایش
می زدند تا آمنه متوجه آنان می شد. زن در عمق
دلش شادمان بود، عبداللّه ترکش نکرده بود؛ عبداللّه
با او بود ولی شیرینی اش به همان بود که دیگر کسی
عبداللّه را نمی دید. عبداللّه فقط مال آمنه بود، بدون
نگاهها و طعنه های مردمان مکه. آمنه از او خواسته
بود که وقتی هنگام مرگ وی فرا رسید، عروسش را
نیز به نزد خودش بخواند تا هر دو در یک دیار سر
بر خاک گذاشته باشند.

آمنه با خیال مرد متوفایش خوش بود و نور
پیشانی اش با آرامش و توکلش بر خداوند،
درخشان تر می شد و اگر زن دستاری بر سر
نمی بست، هر بیننده ای می توانست ساعت ها
بنشیند و غرق نور زیبای رخسار وی شود. آمنه قدر
خودش را می دانست، قدری که به واسطه جنین
درون شکمش یافته بود. مواظب بود نگاه هیچ
شورچشمی بر او و زندگی اش نیفتد. هر روز با خیال
شویش نخ می ریسید و برای کودکش لباس
می دوخت. هر سوزن را به نام خدا بر پارچه فرو
می برد و به یاد عبداللّه بیرون می کشید و مطمئن بود
که مرد هرگز در هیچ شرایطی ترکش نمی کند.

عبدالمطلب و فاطمه نیز پروردگار را شکر
می کردند که آمنه توانسته است نبود عبداللّه را
بپذیرد. پسران و دختران و عروس های آنها نیز
صبر و تحمل آمنه را برای همدیگر مثال می زدند و
بِرّه و وهب خوشحال بودند که دخترشان در عین
جوانی توانسته است صبور باشد و زبانزد زنان و
مردان مکه. اما هیچ کدام نمی دانستند آمنه هر ماه
که می گذرد و جنینش بزرگ تر می شود، خوابی نو
می بیند و هر خواب، امیدواری بزرگ و بزرگ تری
را برای او به ارمغان می آورد.

وقتی زن خواب حضرت نوح را دید که به وی
گفت تو صاحب پیروزی را باردار هستی، آرزو
کرد لااقل پسرش عمر نوح داشته باشد و چون پدر
زود از دنیا نرود، عمری که تا پایان جهان نامش
برای همگان زنده بماند. تنها ام ایمن بود که همیشه
در نزد آمنه بود و از صحبت های گاه به گاه او در
خواب و بیداری پی به رؤیاهایش برده بود تا اینکه
زن خواب حضرت ابراهیم را دید که ولادت
پیامبری بلندمرتبه را به او بشارت داد.

آمنه دیگر توان پنهان کردن واقعیت را
نداشت. ابراهیم نبی، جدّ آنها بود و سقایت زمزم از
وی به عبدالمطلب رسیده بود. وقتی زن رؤیایش را
برای پدر شویش بازگو کرد و از سعادتی که به او رو
کرده بود سخن راند، پیرمرد گفت: «دخترم، من
مطمئن بودم و با این رؤیاهای تو اطمینانم بیشتر شد
که فرزند تو و عبداللّه صاحب صفات پسندیده ای
است. من نیز برای تو خبری دارم، خبری که حتم
شنیدن آن بر شگفتی ات می افزاید.» آمنه با حیا
چشم به پدر عبداللّه دوخت و پیرمرد گفت: «دو
روز پیش حبیب را گریان و پریشان در میان
کوچه های مکه سرگردان دیدم.»

ـ حبیب کیست؟

ـ حبیب، زاهدی است که چندین سال در
صومعه ای نزدیک مکه به عبادت مشغول است.
وی اشک می ریخت و می گفت روزی از خواب
برخاسته و دیده بر دیوار محراب نوشته شده است:
«ای زاهدان و ای اهل صومعه ها، به پروردگار و
محمد بن عبداللّه ایمان بیاورید که قیام او نزدیک
است. خوشا به حال کسی که به وی مؤمن شود و
وای بر کسی که با او مخالفت کند.»

آمنه متعجب پرسید: «منظورتان این است که
نام فرزند من بر دیوار دیر حک شده بود؟»

ـ آری آمنه. حبیب ابتدا اندیشیده بود کسی در
خفا آن سخن ها را بر دیوار محراب کَنده است تا
وی و پیروان صومعه را بیازارد ولی وقتی شنیده بود
در محراب های دو دیر دیگر نیز راهبان همان
نوشته ها را دیده اند، پریشان احوال به مکه آمده بود
و از مردمان در باره این واقعه می پرسید.

آمنه که گمان می کرد حرکت جنین را در
شکمش، فقط خود حس می کند و نام عبداللّه فقط
در خاطر وی حک شده است، از شنیدن این خبر،
آن هم در یک صومعه، با شگفتی تمام سجده
شکری به جای آورد و از خداوند خواست تا به او
قدرت تمام دهد تا بتواند وظیفه مادری اش را
درست به سرانجام برساند. سپس نفسی از سرِ
آسودگی کشید و سخنان عبدالمطلب را به گوش
گرفت که به هر زنی اجازه ورود به خانه اش را
ندهد و بسیار مواظب خود باشد. آمنه دیگر
می دانست کودکِ به دنیا نیامده اش بسیار عزیز
است و می تواند هر وقت که خواست هم با شویش
سخن بگوید و هم برای کودکش آرزوهای شیرین و
دلنشین در سر بپروراند و با عشق آن دو، هر سه با
هم ذکر حق را زیر لب زمزمه کنند. نجواهای
سه گانه شان از یک سو و رؤیاهای شبانه شان از
سوی دیگر، بزرگ ترین دلگرمی آمنه بود تا تنهایی
و زخم زبان های هر روزه قریشیان را تاب بیاورد.

خواب بعدی آمنه، رؤیایی از داود پیامبر بود و
سپس اسماعیل نبی و سلیمان که به ملائک می گفتند
زمین را زینت کنند که میلاد بزرگی نزدیک است.
حق خواهد آمد و باطل محو خواهد شد؛ و چقدر
آمنه دلش می خواست روزی را ببیند که فرزندش
چون ابراهیم بت شکن، بت ها را می شکند و آرامش
و اطمینان خاطر را به کعبه باز می گرداند. خبرهایی
هم که می شنید کم از خواب هایش نداشت، همه چیز
بوی خوش ایمان می داد، بوی شمیم محمدی که
پیامبران رؤیاهایش به او گفته بودند.

روزی که ام ایمن به بازار رفته بود تا برای آمنه
و خانه اش خرید کند، در بازار خبرهایی شنیده بود
که در دهان همه می گشت. مردم می گفتند یثربیان
زیر درخت بزرگ ذات انواط جمع شده بودند و
شادمانی می کردند که ناگهان فریادی از سوی
درخت شنیده بودند، فریادی که به مردم ندا می داده
به خداوند و به فرستاده او ایمان بیاورند و از عبادت
بت ها سر باز زنند.

ام ایمن می گفت ابولهب و دیگر قریشیان آن
خبرها را کذب می دانستند که مردم یثرب از خود در
آورده اند و عده ای می گفتند خویشان آنها در یثرب
همه چیز را دیده اند و از ترس سخن گفتن درخت به
خانه های خود پناه برده اند.

اما آمنه می دانست که همه چیز درست است؛
درخت همان جملاتی را گفته بود که وی در خواب
شنیده و راهبان در دیوار محراب دیده بودند.

هر خبری و هر چرخشی در درون آمنه، او را
بیشتر به یاد عبداللّه می انداخت و هر یادآوری از
زندگی مشترک کوتاه شان لبخندی بر لبان زن
می آورد و بِرّه می گفت: «آمنه، به گمانم تو به هیچ
کدام از دشواری ها و سختی های زنان باردار مبتلا
نشده ای؟» زن جز لبخند جوابی نداشت، چرا که
سنگینی و رنجی در خودش احساس نمی کرد و
بر خلاف زنان که هر کدام از
پریشان احوالی هایشان در دوران بارداری
می گفتند، آمنه فقط از دخالت ها و کنجکاوی های
زنان قریش در عذاب بود که آن هم با وجود
عبدالمطلب به سرعت رنگ می باخت. پیرمرد به
زندگی آمنه رنگ آسایش داده بود. دیدن چهره وی
آمنه را به یاد خطوط چهره شویش می انداخت و با
شنیدن صدایش جانش آرام می گرفت و احساس
می کرد در صدای عبداللّه غوطه ور است. آمدن
پیرمرد به خانه زن همیشه با دست پر بود و
خبرهای خوش.

ـ شادمان باش آمنه که باری دیگر
پروردگارمان یکی از نشانه های خودش را به
مردمان مکه نشان داد.

آمنه که دستانش را بر روی شکم گذاشته بود و
با تمام وجود فرزندش را حس می کرد، به خبر
جدید گوش سپرد.

ـ دیروز یکی از بزرگان مکه را سر در گریبان
دیدم. سواد بن قارب انسان نیکوکاری است، لااقل
در راستگویی وی در میان مکیان شکی نیست.

آمنه چون دید پیرمرد سکوت کرده و به فکر
فرو رفته است قدری هراسان شد و پرسید: «او چه
گفته؟ خطری که فرزندم را تهدید نمی کند؟»

ـ اندوهگین مباش آمنه، وی می گفت دیروز
بین خواب و بیداری بوده که دیده درهای آسمان
باز شده و ملائکی با پارچه های رنگارنگ بر زمین
نازل شده اند و می گویند: «زمین را زینت کنید که
میلاد احمد نزدیک شده است. او فرستاده
پروردگار بر زمین برای سیاه و سفید، سرخ و زرد،
کوچک و بزرگ و مرد و زن است. او صاحب
شمشیر بُرنده و تیر سهمناک است. او محمد
بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف
است.»

اشک شوق در چشمان آمنه جوشید و زیر لب
شکر خدای را به جای آورد و گفت: «به راستی
عروس شما چنان لیاقتی نزد خالقش یافته است که
چنین فرزندی بزاید.»

ـ آری آمنه. این نخستین باری است که
شنیده ام خبر تولد کودکت به چنین روشنی با ذکر نام
جدش، داده می شود. به سواد هم گفتم رؤیاهایش را
کتمان کند چون بیم آن می رود که گفتار وی کفار را
بر آن دارد که گزندی به تو برسانند. آمنه تو گوهر
گرانبهایی هستی، از اندیشه خود غافل مشو.

ام ایمن که لحظه ای از آمنه جدا نمی شد گفت:
«آقا، مگر کنیز شما مرده باشد که کسی جرئت کند
از این در داخل شده و به خانم حتی سخنی ناروا
گوید.» عبدالمطلب با قدرشناسی نگاهی به زن
انداخت و پاسخ داد: «ام ایمن، درستکاری و
دلسوزی تو برای تمام خاندان بنی هاشم روشن
است. پروردگار خیرت دهد که از آمنه و یادگار
پسرم مراقبت می کنی.»

عبدالمطلب با آمنه و ام ایمن بر سر یک سفره
نشست، غذا خورد و از خدا خواست که همیشه به
خانه عروسش روزیِ پاک و حلال عطا کند.

ام ایمن سفره را برچید و پیرمرد رفت و آمنه به
یاد سخنان وی شروع به نجوا با کودکش کرد و
آنقدر با وی سخن گفت که خواب بر چشمانش لانه
کرد. «ولادت پیامبری کریم گوارایت باد!» این
خبری بود که حضرت موسی در رؤیا به او داد و
آمنه در همان حال به مادر موسی اندیشید و اینکه
چگونه کودکش را از فرعون پنهان می کرد. از اینکه
در نزد پروردگار جهان مقامی چون مادر موسی
یافته بود لبریز از شادی بود و چقدر برایش شیرین
بود که پس از این رؤیا، خواب عیسی را دید که تولد
صاحب گفتار راستین و لسان فصیح را به وی
بشارت می دهد.

آمنه بدون اینکه اسرار دلش را با هیچ کدام از
زنان در میان بگذارد و فخرفروشی کند دوباره با
پروردگارش راز و نیاز کرد تا به او قوّت قلب کافی
عنایت کند تا بتواند آن مولود مبارک را به سلامت
به دنیا آورد. بیش از یک ماه تا تولد طفلش نمانده
بود و او باید در کمال امانتداری، پیامبر آخرالزمان
را بزاید و هر آنچه که قبلاً برای وی از پدرش گفته
بود باری دیگر تکرار کند و از خنده های شیرین
فرزندش سرخوش شود.

ام ایمن گندم آسیاب می کرد ولی چشمش به
آسمان خیره مانده و چون آمنه به فکر فرو رفته
بود.

ـ چه شده ام ایمن! در آسمان به دنبال بخت
گمشده خویش می گردی؟

ـ شما هم مزاح می کنید خانم. بخت ام ایمن در
چهار فرزندی است که هر کدام در پی زندگی
خویش رفته اند … نگاهم به آن بالاست. آسمان
دیگرگون شده است، چون همیشه نیست. شاید فقط
احساسی زنانه باشد اما حال می بینم واقعیت دارد،
ستارگان بسیاری در حال حرکت هستند. به هم
نزدیک و دور می شوند. گمان می کنم می توانم هزار
هزار ملک را ببینم که به زمین نازل می شوند و هر
کدام با مشعلی در دست در اطراف مکه فرود
می آیند و صدای همهمه شان در همه جا می پیچد.

آمنه لبخندی بر لب آورد و گفت: «شعر هم که
می سرایی ام ایمن. امشب تو را چه شده است؟ حال
دیگری داری.»

ـ اگر حمل بر جنون من نکنید ایمان دارم که هر
آنچه گفته ام دیده ام. چند روزی است که مکه سر
جایش نیست. هیچ چیز قرار سابق را ندارد.

ام ایمن دوباره ناله گندم ها را میان سنگ های
آسیاب به صدا در آورد و آمنه دانست چشمان
ام ایمن نیز چون خودِ وی همه چیز را می بیند و تمام
دیده هایش واقعیت دارد. گاه گمان می کرد خواب
دیده که ملکی بر بام خانه اش می چرخد و سپس به
سوی بام کعبه می رود و گاه حرکت ستارگان را
توهمی از شب زنده داری ها و گریه های بسیارش
برای عبداللّه تصور می کرد ولی با سخن زن مطمئن
شد دیگرانی هم جز او چشم شان به حقیقت گشوده
شده است و دیدگان وی نیز درست می بیند.

ـ کاش همه زنان قریش می توانستند هر آنچه
را که ما می بینیم ببینند. همین ام لبابه و دخترش
امیمه، داشتیم با هم از بازار می آمدیم که ناگهان
اسب سواری را بر بالای آسمان دیدم. وقتی به آنها
گفتم اسب سوار را دیده اند؟ فقط ام لبابه خن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.