پاورپوینت کامل بانوی آب و آیینه ۵۴ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بانوی آب و آیینه ۵۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بانوی آب و آیینه ۵۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بانوی آب و آیینه ۵۴ اسلاید در PowerPoint :

>

۵۸

هنر و ادب /

داستان دوستان

ـ شما را چه می شود؟ انگار
حال تان خوش نیست سرور من.

هاجر گفت و گرد ساره که
رنگ به رخسار نداشت، چرخید.
ساره لحظه ای چشم هایش را
بست، دلش را در مشت گرفت و
لب هایش به سختی جنبید: «برو
و خودت را آماده کن. پیراهن
اطلسی که دیروز برایت خریدم
بپوش. سرمه به چشم هایت
بکش. موهایت را خوب شانه کن
و بباف، راستی عطر یادت نرود،
همانجا کنار لباس ها گذاشته ام،
حسابی خوشبو و معطر باش.»

و آهسته چشم هایش را باز
کرد. قطره اشکی از چشمان
ساره چکید. هاجر سراسیمه
مقابل ساره خم شد و دستان
بانویش را بوسید: «شما را به
خدای ابراهیم قسم، بگویید چه
شده؟ از آن روز که از اسارت
فرعون در آمده و به کنیزی شما
رسیده ام، شما را به این حال و
روز ندیده ام. دست و پایتان
می لرزد، سستی بدن تان را
گرفته، از خود بی خود شده اید،
نکند خطایی از من سر زده باشد
که …»

ساره دستان هاجر را گرفت.
بغضش را فرو داد و گفت:
«عجله کن، کاری که به تو
سپردم انجام بده، امشب در
خانه جشن داریم.»

هاجر دیگر هیچ نگفت. در
بهت و سکوت تعظیمی کرد و
تندی از مقابل ساره دور شد.
ساره به دور از هاجر، ناگاه
بغضش ترکید و های های
گریه اش را رها کرد. میان اشک

و اندوه و آه دستانش را رو به
آسمان گرفت و از خدا کمک
خواست.

هاجر چون عروسی زیبا و
باوقار جلو می آمد و با خود
می اندیشید: «امروز در این خانه
چه خبر شده؟ این لباس های
گران قیمت، این عطر و عبیر و
بانوی من که امروز حال عجیبی
دارد.» وقتی به در اتاق زد و وارد
شد، تا خواست مقابل ساره خم
شود، ساره دستانش را گرفت و با
حسرت خیره شد به او. هاجر از
شرم سر به زیر انداخت. ساره با
لحنی حزن انگیز گفت: «تو …
زیباترین زنی هستی که تا به
حال دیده ام.» و لرزان دست به
گریبان برد و گردنبندش را باز
کرد و دستبند و گوشواره ها.

هاجر مات و مبهوت به
تماشا ایستاده بود و با خود
کلنجار می رفت: «این چه جشنی
است که کنیزک خانه باید خود را
بیاراید، و همچون بانوی خانه
رفتار کند؟ در این خانه چه خبر
است؟»

ساره ذره ذره قلب و روح و
دل و دست و پایش را انگار از
خود جدا می کرد. انفاق می کرد،
هر چه که داشت، می برید،
می کَند، جدا می کرد. یکی یکی و
هاجر مقابلش زیبا و زیباتر
می شد، یک فرشته، یک بانوی
ملیح و زیبا.

ـ بانوی من، من کنیز شما
هستم، تا ابد؛ تا روزی که
بخواهید مرا از خانه بیرون کنید.

ساره تندی رو از او برگرداند.
در خود فشرده و افسرده، یک
لحظه آرزو کرد که کاش هرگز به
دنیا نیامده بود، کاش به جای
هاجر بود؛ یک کنیز، اما
می توانست فرزند بیاورد. یک
فرزند برای ابراهیم خلیل.

هاجر گریه اش گرفته بود. دو
خط سیاه از گوشه چشمانش شره
کرده بود. ساره با صدای گریه

هاجر رو برگرداند و بلند گفت:
«صورتت را خراب کردی هاجر،
برو، برو و از نو سرمه بکش، بعد
در اتاقی که برای جشن آماده
کرده ام بمان و بی اجازه من
بیرون نیا.» و خودش را به حیاط
خانه رساند تا ابراهیم نیامده،
صورتش را بشوید. بعد شروع
کرد به قدم زدن، باید حالش
عادی می شد، مثل همیشه، تا
ابراهیم پی به اندرونش نبرد. باید
خودش را راضی نشان می داد.
باید ابراهیم را راضی می کرد؛
حتما ابراهیم راضی نمی شد.
ابراهیم او را دوست داشت. به
نداشتن بچه راضی بود. هیچ گاه
شکایتی نداشت، اما او چرا

مصمم بود؟ چرا با خود چنین
می کرد؟ چرا با دستان خود
زندگی اش را به تباهی می کشاند؟

ـ ساره، ساره، چه شده
ساره؟ کجایی، به چه فکر
می کنی عزیز ابراهیم؟

ساره ترسان عقب رفت و
محکم به دیوار حیاط خورد.
ابراهیم جلو رفت و شانه های او
را چسبید و گفت: «چرا پریشانی
همسرم؟ چرا می لرزی؟ نکند
بیمار شده ای؟»

ساره سعی کرد آرام باشد.
لبخندی زد و دستپاچه دور
ابراهیم شروع کرد به چرخیدن.

ـ چیزی نیست سرورم، شما
خسته اید، طعام آماده است، آب

می ریزم تا دستان تان را بشویید.

و ابریق آب را برداشت.
ابراهیم به صورت همسرش
خیره شد: «چه شده ساره؟ انگار
درونت به هم ریخته است.
بغض کرده ای، تا نگویی چه
شده، داخل خانه نمی روم.»
دستان ساره لرزید و ابریق بر
زمین افتاد. ساره رفت و دوباره
آن را پر از آب کرد. سعی کرد بر
خودش مسلط باشد بر دستان
همسرش آب ریخت. نفسی
عمیق کشید و در دل از خدا
یاری خواست، بدون اینکه به
ابراهیم نگاه کند گفت: «ابراهیم،
هاجر می تواند برای تو، برای تو
فرزندی بیاورد. فرزندانی نیکو و
صالح. او، او زنی مؤمنه و با عفت
و حیاست. او شایسته همسری
با توست ابراهیم، او … او … تو را
خوشبخت می کند. برایت فرزند

می آورد. من از بدون وارث ماندن
نبوت نگرانم. با این کار شاید
پیش خداوند روسفید شوم
ابراهیم.» و ابریق آب دوباره از
دستانش افتاد. ابراهیم دستان
ساره را گرفت و در چشمان
غمناکش خیره شد.

ـ این چه کاری است ساره؟!
من راضی ام، خدا هم از تو راضی
باشد.

ـ نه … نه ابراهیم، تو باید
فرزند داشته باشی. نسل تو باید
ادامه پیدا کند.

ـ تو را چه کنم ساره؟ تو
عزیز من هستی، تو همسر وفادار
و مهربان من هستی.

ساره دلش قرص شد. آرام
گرفت. همیشه از حرف های
محبت آمیز ابراهیم آرام
می گرفت، دلبسته اش می ماند،
گرم می شد.

من همسرت می مانم.
وفادارت می مانم. تو هم کنارم
می مانی. تو پیامبر خدایی
ابراهیم. تو هرگز مرا فراموش
نمی کنی. این را حتم دارم.

و دستان ابراهیم را گرفت و
کشان کشان به درون خانه برد.

ـ هاجر، کجایی هاجر؟ آقا
آمده اند. از ایشان پذیرایی کن
هاجر … .

ساره به دور از نگاه ابراهیم
از خانه درآمد و بی آنکه سخنی یا
چیزی بگوید گریان و دوان دوان
در کوچه ها گریخت.

* * *

ابراهیم نفس نفس زنان به
خانه رسید. صدای کودکی فضای
خانه را لبالب از شور و شادی
کرده بود. بر زمین افتاد و همانجا
خداوند را سجده کرد و راز و نیاز
گفت.

ناگاه در آن هنگام ندایی به
ابراهیم رسید: «ای ابراهیم،
اسماعیل و هاجر را از
بادیه الشام بیرون ببر.»

ابراهیم گفت: «خداوندا،
همسر و کودک نورسیده ام را به
کجا ببرم؟»

ندا رسید که: «به حرم امن
من، اولین نقطه زمین که
آفریده ام و آن مکه است.»
ابراهیم باز خدا را سپاس گفت و
کنار هاجر رفت، دست نوازش بر
سر و صورت کودکش کشید و او
را در آغوش گرفت و بوسید.
هاجر نفسی به آسودگی کشید و
لبخندی بر لبانش نشست.
خواست بستر اسماعیل را برای
خواب آماده کند، که ابراهیم
گفت: «باید از اینجا برویم هاجر،
اسماعیل را خوب بپوشان.»

هاجر مات و متعجب
نگاهش کرد و اسماعیل را از
آغوش همسرش گرفت.

ـ کجا پیامبر خدا؟ من و
اسماعیل هنوز … .

ابراهیم میان حرف های
هاجر گفت: «جبرئیل امین از
طرف خداوند نازل شده تا من و
تو و اسماعیل را با خود ببرد.»

هاجر سست و بی رمق
خودش را در بستر جابه جا کرد و
گفت: «اما پیامبر خدا، این کودک
هنوز …»

ابراهیم تندی لبخندی زد و
گفت: «خداوند نگهدار ماست.
تو کودکت را به آفریننده اش
بسپار و از او کمک بخواه.»

هاجر سکوت کرد و دیگر
کلامی نگفت. با تقلا از جا
برخاست. ابراهیم دست او را
گرفت و اسماعیل را در آغوشش
گذاشت. ساره کنار در بغضش
ترکید: «به همین زودی ابراهیم؟
چرا با من چنین می کنی؟
نمی توانم باور کنم.»

ابراهیم نگاهش کرد، عمیق
و عاشقانه، بعد گفت: «من از
مرکب پیاده نشده به سوی تو باز
می گردم، به تو قول می دهم. من
از طرف خداوند مأمورم تا هاجر
و اسماعیل را از این دیار دور
کنم.»

ساره مثل همیشه در مقابل
حرف های گرم و دلنشین ابراهیم
آرام گرفت. اسماعیل را بوسید و
به سینه اش فشرد. هاجر را هم
بوسید و آنها را بدرقه کرد و به
درون خانه بازگشت.

جبرئیل امین نازل شده آنها
را با (براق) برداشت و از آنجا
دور شدند.

ـ اینجا مکانی خوش آب و
هواست جبرئیل، بمانیم؟

ـ نه، باید برویم.

رفتند، نخل های سبز و
سربلند، دشت هایی پربار که زیر
تلألؤ آفتاب حاصل شان دوچندان
نشان می داد. درخت هایی با
سایه سار خنک و دل چسب و
چشمه های آب گوارا و زلال،
ابراهیم و هاجر را بی تاب ماندن
کرده بود.

ـ بمانیم یا جبرئیل؟

ـ نه ابراهیم، برویم.

رفتند. در دشتی بی آب و
علف، کویر و داغ، جبرئیل براق را
فرود آورد.

ـ اینجا مکه است. حرم امن
خدا، فرود آیید.

هاجر نگاهی به اطراف
انداخت. نه آدمی، نه آبی، نه
سبزه ای، کویری خشک و بایر.
اسماعیل را به خود فشرد و
ابراهیم را نگریست. ابراهیم
اشاره به تک درختی خشک وسط
بیابان کرد و به هاجر گفت:
«بروید و آنجا پناه بگیرید.
خداوند یار و یاورتان.»

و خداحافظی کرد و
اسما

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.