پاورپوینت کامل فرهنگ آمریکا با فطرت بشر سازگار نیست ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل فرهنگ آمریکا با فطرت بشر سازگار نیست ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل فرهنگ آمریکا با فطرت بشر سازگار نیست ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل فرهنگ آمریکا با فطرت بشر سازگار نیست ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
>
۲۰
فرهنگ و اندیشه
گفتگو با زهرا گنزالس، مسلمانی از کالیفرنیای آمریکا
مریم بصیری
وقتی بحث اسلام و اسلام گرایی در بین مردم کشورهای غربی
به میان می آید به اندازه گرایش هر غیر مسلمان به دین اسلام،
داستان و حکایت شنیدنی وجود دارد.
با وجود اینکه در میان مسلمانان ساکن در کشورهای اسلامی
افرادی یافت می شود که نسبت به دین و احکام دینی خود سست
شده اند، بودن افرادی که در اوج آزادی از هر قید و بندی، با درک نور
ایمان خود را در اسارت بی بند و باری دیده اند و حاضرند با تمام
سختی ها و آراء مخالف و تفکرات و اعمال ستیزه جویانه اطرافیان،
ایمان و حجاب خود را حفظ کنند، قابل ستایش است.
«زهرا گنزالس» یکی از این افرادی است که همه ناملایمات را
به جان خریده است، تنها به عشق اینکه با خالق یکتا و ائمه
اطهار(ع) آشنا شده و محبت آنها در دلش ماندگار شده است.
خانم «گنزالس» سی و سه سال بیشتر سن ندارد و چهار سال
گذشته با همسر ایرانی و سه فرزند خود به ایران آمده و در مشهد
ساکن شده است. وی کارشناسی زبان انگلیسی دارد و در حال حاضر
به تدریس در یکی از حوزه های علمیه مشهد مشغول است و کلاس
خصوصی زبان انگلیسی دارد.
مادر «راضیه»، «فاطمه» و «محمد عابد» ۱۳، ۱۲ و ۵ ساله پس
از مطالعه و مقایسه فرهنگ حاکم میان کشور خود و همسرش به
این نتیجه رسیده است که تنها راه تربیت فرزند سالم و مسلمان
سکونت در ایران است و با وجود امکانات بسیار آمریکا، مشکلات
داشتن زندگی سالم در آنجا بیشتر است.
او با خانواده اش به ایران می آید، به اکثر شهرها سفر می کند و
هر شهری را به دلیلی خاص زیبا می داند اما از طبیعت زیبای شمال
کشور و استان چهارمحال و بختیاری شگفت زده می شود.
وی در مورد آشنایی اش با اسلام می گوید: «وقتی در ایران
انقلاب اسلامی شد مادرم در دانشگاهش با انجمن دانشجویان
ایرانی آشنا شد و یک خانم ایرانی اسلام را به او معرفی کرد. ما
کاتولیک بودیم ولی مادرم همیشه در جستجوی حقیقت، در میان
ادیان مختلف بود و آشنایی با آن خانم بهانه ای شد تا مادرم بعد از
مدت ها و پس از فوت پدرم مسلمان شود.
البته از آن جایی که آن خانم خودش حجاب درستی نداشت و
مقید به رعایت تمام احکام اسلامی نبود مادرم هم به همان اندازه از
او آموخته بود و همان طور عمل می کرد. مثلاً آن خانم حجاب
نداشت و به قول خودش چون بیدار شدن برای نماز صبح سخت
بود و در تابستان ها روزه گرفتن مشکل بود نماز صبح نمی خواند و
روزه نمی گرفت.
با این وجود من، خواهر و برادرم توسط مادرم مسلمان شدیم
ولی چیزی از سنی و شیعه نمی دانستیم تا اینکه یک روز در پارکی
یک زن عرب از ما پرسید که سنی هستیم یا شیعه و بعد ما را به
خانه اش دعوت کرد تا در مراسمی که داشتند شرکت کنیم. مادرم
کنجکاو شده بود قبل از اینکه به آنجا برویم بداند قضیه سنی و
شیعه چیست؛ به همین خاطر به مسجد رفتم تا سؤال کنیم و به
خواست خداوند چون آن مسجد متعلق به وهابیون بود و زنان را به
مسجد راه نمی دادند، مانع ورود ما به آنجا شدند. همین امر موجب
شد که از همان ابتدا نسبت به آنها نظر خوبی نداشته باشیم و گرنه
امکان داشت به وهابیت گرایش پیدا کنیم. اما همان برخوردها و
اینکه گفتند زن محدودیت های خاصی دارد و نباید در جامعه فعالیت
کند باعث شد که کلاً قید سنی شدن را بزنیم.
وقتی به خانه آن خانم که ما را دعوت کرده بود رفتیم دیدیم
همه گریه می کنند و حسین حسین می گویند. ما هم خیلی کنجکاو
بودیم که بدانیم ماجرا چیست و آنها چرا آن طور گریه می کنند. تا
اینکه فهمیدیم آن روز عاشوراست و حسین یکی از اهل بیت است
که در آن روز شهید شده است. مطالعات مان باعث شد که اطلاعات
بیشتری نسبت به اسلام و شیعه پیدا کنیم. آن خانم هم خودش به
علت اینکه عربستان به شیعیان فشار وارد می کرد به آمریکا آمده
بود، حتی سال ها بعد که به کشورشان برگشتند دولت عربستان
شوهرش را به علت تبلیغ شیعه در آمریکا به قتل رساند و آن زن
همراه خواهرش مجبور شد به ایران بیاید.
عاقبت ما هم فهمیدیم که هیچ دینی افرادی چون اهل بیت
ندارد و آنها بهترین مخلوقات روی زمین هستند به همین خاطر
شیعه شدیم و دیگر تمام احکام را رعایت کردیم؛ طوری که من از
دوازده سالگی به بعد حجاب داشتم و نماز و روزه ام را هم ترک
نمی کردم. خوب یادم است اولین سالی که روزه گرفتم ساعت نه و
نیم شب افطار می شد و هوا بسیار گرم بود. هیچ کدام از مسلمانانی
که از قبل دور و برمان بودند روزه نبودند و می گفتند هوا خیلی گرم
است ولی ما که اسلام واقعی را توسط دوستان جدیدمان یاد گرفته
بودیم می گفتیم واجب است و همه مان روزه گرفتیم.»
از خانم «گنزالس» می پرسیم که از کی نام اسلامی برای
خودش انتخاب کرد و او پاسخ می دهد: «بعد از شیعه شدن همه مان
اسم مان را عوض کردیم. برای خود من شخصیت حضرت زهرا(س)
خیلی مهم بود و اولین الگوی واقعی در زندگی ام.
یک روز در میان زنان عرب بودیم و زنی که بسیار زیبا دعای
کمیل می خواند از ما پرسید که آیا اسم اسلامی داریم یا نه. معمولاً
زنان آمریکایی وقتی مسلمان می شوند نام مریم را برای خود
انتخاب می کنند که به مسیحیت هم نزدیک است ولی مادرم نام
فاطمه را انتخاب کرد و آن خانم هم گفت برای دخترها نام زهرا و
زینب را بگذارید. من با توجه به همان علاقه ام به حضرت زهرا، آن
اسم را انتخاب کردم و خواهرم هم شد زینب. اسم برادرم را هم
گذاشتیم رضا.»
برخورد اطرافیان خانم «گنزالس» در مورد اسلام آوردن و
انتخاب حجاب برایمان جالب است و او می گوید: «مادربزرگم همان
اول کار که مادرم تازه با اسلام آشنا شده بود با او قطع ارتباط کرد
حتی حالا پس از گذشت چندین سال هنوز انتظار دارد ما دوباره
کاتولیک شویم و دست از اسلام برداریم. آن موقع ما کاملاً تک و
تنها شده بودیم و سختی های بسیاری به خاطر مسلمان شدن
داشتیم. مادرم مجبور بود پس از فوت مادرم به سر کار برود. خود من
وقتی محجبه شدم روزی نبود که با روسری پر از آب دهان
هم کلاسی هایم به خانه برنگردم. آنها به خاطر روسری ام مرا مسخره
می کردند و مسئولان مدرسه هم می گفتند اگر می خواهی روی سرت
آب دهان پرت نکنند روسری ات را در بیاور ولی من با وجود
برخوردهای زشتی که در مدرسه و جامعه می شد روسری ام را حفظ
کردم.
اولین بار قرآن را به زبان انگلیسی خواندم و بعد مادرم یک معلم
عربی که وهابی هم بود برایمان گرفت تا مکالمه عربی را از او یاد
بگیریم. کم کم ترجمه قرآن را یاد گرفتیم. در واقع زبان عربی را هم
با حروف لاتین می آموختیم و نماز را هم به همان شیوه یاد گرفته
بودیم.
دوستان مادرم به او ترجمه کتاب های شهید مطهری، شهید
بهشتی و شهید باهنر را داده بودند و ما خیلی از خواندن آنها
خوش مان می آمد. کم کم فهمیدیم قم مرکز یادگیری دروس شیعه
است به همین خاطر عشقم این بود که روزی به ایران بیایم و
دروس حوزوی بخوانم. واقعا درک می کردم که با آن همه ناراحتی ها
زهرا گنزالس همه ناملایمات را
به جان خریده است، تنها به عشق اینکه
با خالق یکتا و ائمه اطهار(ع) آشنا شده
و محبت آنها در دلش ماندگار شده است.
و مشکلاتی که به خاطر مسلمان بودن داریم ولی خداوند خواسته که
در مسیر درستی باشیم و ایمان ما به آن حد برسد. حتی فکر
می کردم اگر مادرم مسلمان نبود آیا من می توانستم به آن زودی
مسلمان شوم یا نه. تا اینکه بالاخره در هفده سالگی با وجود
سختی های بسیار به تنهایی از آمریکا به ایران آمدم و قم را پیدا
کردم و در مورد یادگیری دروس حوزوی تحقیقاتی کردم و به کشورم
برگشتم.»
خانم «گنزالس» در مورد عدم موفقیتش در آن زمان برای
شروع تحصیلات حوزوی می گوید: «دیگر عشقم این بود که
شرایطی فراهم شود و به ایران بگردم، اما ازدواج باعث شد که چند
سال دیگر در آمریکا بمانم. شوهرم جزو اولین گروه دانشجویان
ایرانی بود که پس از انقلاب به آمریکا آمده بود و پس از اتمام
تحصیلات در جایی که حکم سفارتخانه ایران در آمریکا را داشت کار
می کرد. دوست مسلمانی داشتیم که همکار شوهرم بود و هر سال در
برخی ایالت ها انجمن دانشجویان ایرانی را هدایت می کرد و شیعیان
آنجا جمع می شدند. همین خانم مرا برای ازدواج به همسرم پیشنهاد
داده بود و آخرش روزی گفت می خواهد برای زیارت امام رضا(ع) به
ایران برود و از ما خواست که همراه او به مشهد برویم. ما هم
وقتی به خانه آن خانم
که ما را دعوت کرده بود رفتیم دیدیم
همه گریه می کنند و حسین حسین می گویند.
ما هم خیلی کنجکاو بودیم
که بدانیم ماجرا چیست
و آنها چرا آن طور گریه می کنند.
تا اینکه فهمیدیم آن روز عاشوراست
و حسین یکی از اهل بیت است
که در آن روز شهید شده است.
ذوق زده همراه او شدیم و به خانه یکی از دوستانش در مشهد رفتیم
که در واقع خانه مادر شوهرم بود. آن روز نیمه شعبان بود و همه
فامیل شوهرم آنجا بودند و ما فهمیدیم که ماجرا از چه قرار است و
آن خانم مرا از قبل به آن خانواده معرفی کرده است. من هم با وجود
اینکه می خواستم درس دینی بخوانم ولی بالاخره راضی شدم که
ازدواج کنم و جالب این بود که در حرم امام رضا(ع) در کنار عکس
همسرم که آن موقع در آمریکا بود عقد ما در نیمه شعبان جاری شد.
من آمریکایی در ایران بودم و شوهر ایرانی ام در آمریکا. مهریه ام هم
یک قرآن بود و چهارده سکه طلا.
برای دختران آمریکایی مهریه معنی فروش دختر را دارد ولی
من همیشه به آنها می گویم که مهریه مثل یک هدیه است که شوهر
پولش را به زن می دهد تا او هر چه خواست برای خود بخرد. البته
زندگی در ایران هم یکی از خواست های من به عنوان مهریه بود.
ما مجبور بودیم به خاطر کار دولتی همسرم تا ده سال پس از
ازدواج دوباره در آمریکا زندگی کنیم تا اینکه بالاخره به ایران
آمدیم.»
وقتی از وی می پرسیم که آیا خانواده و فرزندان او چون خودش
تمایلی به زندگی در ایران داشته اند یا نه پاسخ می دهد: «در
فرهنگ آمریکایی خانواده اهمیت ندارد. بچه ها به پدربزرگ و
مادربزرگ و خاله و عمه و غیره آن طور که لازم است توجهی ندارند.
فرزندان فقط در روز مادر و یا تولد والدین با آنها تماس می گیرند و
تبریک می گویند.
من حس می کردم بچه هایم در چنان فرهنگی درست تربیت
نخواهند شد. آنها در واقع به گونه ای زندانی بودند و با وجود داشتن
همه نوع امکاناتی که در آمریکا بود، نمی توانستند از آنها استفاده
کنند. به فرض رفتن به پارک و ورزش کردن و تفریح برایشان بسیار
مشکل بود. وسایل بازی بسیاری بود که به دلیل رعایت حجاب
نمی توانستیم به راحتی از آنها استفاده کنیم. حتی در خانه بچه ها
نمی توانستند راحت از هر برنامه رادیو و تلویزیون استفاده کنند.
مجلاتی پر از تصاویر برهنگان در همه جا بود و ما مجبور بودیم
بچه ها را کنترل کنیم. خودشان هم می دیدند که نمی توانند به خاطر
مسلمان بودن راحت باشند پس با علاقه به ایران آمدند. مثلاً همین
امروز صبح زود، ما با همدیگر به پارک بانوان مشهد رفتیم و چقدر
راحت بودیم. در ایران دین و فرهنگ با همدیگر همخوانی دارد و
همین موجب می شود که یک مسلمان خیلی راحت در این کشور
زندگی کند ولی در آمریکا فرهنگ حتی با دین مسیحیت هم مغایر
بود و مشکلات بسیاری در جامعه داشتیم.
بچه ها هر چند خاطرات و دوستان خوبی از آمریکا دارند ولی
زندگی در ایران را ترجیح می دهند هر چند هم کلاسی های آنها در
ایران، احتمالاً به خاطر همان جذابیت های ظاهری می گویند چرا
آنها زندگی در آمریکا را رها کرده و به ایران آمده اند!
حتی خواهرم که مدت ها قبل از من به همراه مادرم به تهران
آمده بود می گفت با وجود اینکه خودش بسیار راضی به زندگی در
ایران است ولی در دانشگاه مدام به او می گویند ایرانیان می روند تا
در آمریکا درس بخوانند تو چرا آنجا را با آنهمه امکانات گذاشته ای و
آمده ای در ایران زندگی کنی و خواهرم می گوید فقط به خاطر حفظ
ایمان به ایران آمده است. خواهرم هنوز در ایران است اما مادرم
وقتی به آمریکا برگشت می گفت همین که در لس آنجلس از هواپیما
پیاده شدم با دیدن مردم کشورم انگار شوکی به من وارد شد گفتم
من به ایران عادت کرده ام و دیگر نمی توانم در این باغ وحش زندگی
کنم و می خواست از همان فرودگاه دوباره به ایران برگردد ولی فعلاً
با وجود مشکلات بسیاری که هنوز وجود دارد در آنجا ساکن است و
مجبور است با محدودیت های بسیاری که در استفاده از همه چیز و
بخصوص غذا دارد در آنجا زندگی کند. با وجود اینکه فروشگاههایی
هست که گوشت اسلامی به فروش می رسانند ولی قیمت ها به
خاطر کم بودن آن محصولات آنقدر گران است که همیشه امکان
استفاده از آنها نیست.
برادرم هم در همان آمریکا ماند و با یک خانم مسیحی که قول
داده بود مسلمان شود ازدواج کرد ولی آن خانم مسلمان نشد و همان
طور مسیحی ماند. الان هم برادرم خودش به بچه ها قرآن و نماز
خواندن یاد می دهد و همسرش تحت نظر مادرش هنوز حاضر نشده
مسلمان شود. بچه ها هم با وجود فرهنگ ها و دین های مختلف در
آمریکا تفاوت رفتار پدر و مادر برایشان عادی شده است.»
«گنزالس» در مورد اعتقادات دینی اش قبل از اسلام و آشنایی
با ایرانیان پس از اسلام آوردن می گوید: «ما قبلاً مسیحیان بسیار
معتقدی بودیم حتی مادربزرگم با لباس پوشیده و بلند و روسری به
کلیسا می رفت. الان مسیحی های بسیار سخت گیری در آمریکا
هستند که مخالف فرهنگ حاکم می باشند چون قانون و فرهنگ
هیچ ربطی به دین ندارد. اگر کسی اعتقادات دینی قوی داشته باشد
بخصوص مسلمان هم باشد و قانون آمریکا را قبول نکند او را
عقب مانده می دانند. در واقع جامعه آمریکا می خواهد اسلام را به روز
کند و آن طور که خودش می خواهد. متأسفانه برخی ایرانی ها هم
تابع همان فرهنگ شده اند حتی فرقی نمی کند که چقدر مذهبی
باشند یا نه. مثلاً افرادی هستند که با وجود چادر سر کردن در
خانه شان درخت کریسمس و سگ دارند و خودشان را توجیه
می کنند که با توجه به فرهنگ آنجا مجبورند مثل آمریکایی ها باشند
و حتی جشن هالوین و ولنتاین و کریسمس بگیرند. در واقع طوری
شده که اکثرا معتاد به زندگی در آن فضا شده اند و قوانین آمریکا را
قبول می کنند در صورتی که خود ما مثلاً داشتن درخت کریسمس را
حرام می دانستیم. با توجه به فرقه های مختلفی که در مسیحیت
وجود دارد مذهب ما می گفت درخت کاج کریسمس بت پرستی است
و آن روز ما به جای جشن و نشستن در کنار درخت کاج، ۲۴ ساعت
در کلیسا بودیم و برای حضرت مریم و مسیح دعا می خواندیم و شمع
روشن می کردیم و نذر می کردیم، عده ای هم مشغول خدمتکاری در
کلیسا می شدند. منظورم این است حتی ما که مسیحی و آمریکایی
بودیم تمام قوانین آمریکا را قبول نداشتیم ولی مهاجرین بخصوص
ایرانیان با همه چیز کنار می آمدند و این برای من عجیب بود.
شوهرم می گفت وقتی ما در کشور کافرها زندگی می کنیم دیگر
همه چیز برایمان عادی می شود ولی این دلیل آن نیست که آنها را
قبول داشته باشیم. به فرض او می گفت وقتی تازه از ایران آمده بود
از دیدن همجنس بازهای آمریکایی بسیار ناراحت شده بود ولی بعد
از یک سال دیگر همه چیز برایش عادی شده و دیگر مثل گذشته به
اطرافش دقت نمی کرده است. شاید بزرگ ترها به این درک برسند و
تحت تأثیر قرار نگیرند ولی بچه ها مطمئنا به جزئیات رفتار آدم ها
دقت می کنند.
چندی پیش بی بی سی اعلام کرد که هشتاد درصد ایرانیان
مهاجر در آمریکا افسرده هستند و من فکر می کنم آنها به خاطر
اهداف دنیایی به آمریکا عادت کرده اند و با آن کنار می آیند در
صورتی که من نخواستم و نتوانستم با مردمان کشورم و فرهنگ آن
کنار بیایم و با وجود اینکه آنجا بهتر بود به ایران آمدم. الان هم در
آمریکا بچه های ایرانی فارسی را یاد نمی گیرند و ملیت ایرانی خود را
تکذیب می کنند خانواده ها هم به خاطر دفاع قانون از فرزندان
اعتراضی نمی کنند چون می ترسند بچه شان یا از خانه فرار کند و یا
از آنها شکایت کند و وضع بدتر شود. بخصوص که پلیس از
عاقبت ما هم فهمیدیم
که هیچ دینی افرادی چون اهل بیت ندارد
و آنها بهترین مخلوقات روی زمین هستند
به همین خاطر شیعه شدیم.
مسلمان ها هم حمایت نمی کند. یک روز یک دختر ایرانی با رادیو
تماس گرفته و گفت خانواده ام به زور می گویند حجاب داشته باش و
من از خانه فرار کردم. روانشناس برنامه هم گفت کار بسیار خوبی
کرده ای. سخنرانی یک سیاهپوست هم در یکی از مساجد آمریکا
برای من بسیار جالب بود. او می گفت فرهنگ آمریکا شما را کور
می کند و شما با وجود اینکه کور هستید، گرسنه هم می باشید و چون
کورید نمی بینید که چه می خورید. آمریکا شما را چنان به خودش
معتاد می کند که دیگر از عقل پیروی نمی کنید و متوجه نمی شوید
دارید چه ضرری می کنید.»
وقتی از خانم «گنزالس» می پرسیم با توجه به فرهنگ حاکم در
آمریکا مسلمانان در ملیت های مختلف چگونه به امور دینی خود
مشغولند و حجاب شان را رعایت می کنند، وی پاسخ می دهد: «در
ایالت های مختلف برخوردهای متفاوتی وجود دارد. برای مردم
آمریکا هم بعد از سال ها دیدن مسلمانان و اعمال مذهبی آنها عادی
شده است اما هنوز نژادپرستانی هستند که بخصوص زنان مسلمان
را اذیت می کنند و امکان ندارد زن مسلمانی از خانه بیرون برود و آن
روز لااقل حرفی نشنود. البته بعد از واقعه یازدهم سپتامبر برخوردها
خیلی بدتر شده است. در رفت و آمدهایی که پس از سکونت در
ایران، به آمریکا داشتم دوستانم می گویند فعالیت در اجتماع برایشان
سخت تر شده و گاه مجبورند برای آرامش خودشان در خانه بمانند.
در فرودگاه هم که وضعیت بسیار بحرانی تر است. هر زن محجبه ای
را تروریستی می دانند که می خواهد بمب گذاری کند، مخصوصا
ایرانیان را تروریست می دانند و فکر می کنند مثل طالبان هستند. ما
حتی وقتی برای دوستان و بستگان مان تعریف می کنیم که چنین
خبرهایی در ایران نیست آنها باور نمی کنند و فکر می کنند در ایران
بچه ها را از سه سالگی برای جنگ طلبی و جهاد آموزش های خاصی
می دهند.
با توجه به همان فرهنگ آمریکا هم مسلمانان حجاب های
مختلفی دارند. البته این طور می توانم بگویم آنهایی که روسری سر
می کنند واقعا تمام موهایشان را می پوشانند ولی در عوض حجاب
بدن را رعایت نمی کنند و با لباس های تنگ به خیابان می آیند. هر
چند دوستان آمریکایی مسلمانی هم داشتم که عبا می پوشیدند و
حتی پوشیه می انداختند و دستکش به دست می کردند.»
دوستان مادرم به او ترجمه کتاب های
شهید مطهری، شهید بهشتی و شهید باهنر را
داده بودند و ما خیلی از خواندن آنها
خوش مان می آمد.
با توجه به صحبت های این شهروند آمریکایی در مورد فرهنگ
کشورش و بی توجهی به نهاد خانواده، از زبان وی با نحوه ازدواج و
سرنوشت خانواده پس از طلاق در آمریکا هم آشنا می شویم: «بسته
به ایالت های مختلف آمریکا اگر هر زنی به مدت شش ماه الی دو
سال با مردی زندگی کرد و آن مرد هزینه زندگی او را داد آنها زن و
شوهر می شوند و احتیاجی به ازدواج قانونی و محضر نیست!
ازدواج در آنجا به معنی ازدواجی که در اسلام هست، نیست.
آنها می خواهند حتی در صورت ازدواجی قانونی، ازدواج آزاد باشد
یعنی یک نفر در قید یک نفر خاص نباشد. آمارها هم نشان داد حتی
اکثر ازدواج های واقعی در ادامه با روابط نادرست همراه است.
مسئولان و روانشناسان هم وقتی وضع را چنین می بینند به مردم
القا می کنند که اگر زن و یا شوهرتان بی وفا بود ناراحت نشوید همه
چیز عادی است و عیبی ندارد. مردم هم از این تفکر استقبال زیادی
می کنند چون می خواهند آزاد باشند و کسی به رفتار آنها ایراد نگیرد.
زن ها هم دیگر حساسیت زیادی ندارند و فوقش به همسرشان
می گویند از روابط جنسی آزادش چیزی به آنها نگوید و یا اینکه
خودشان هم مثل همسرشان با دیگران در ارتباط هستند. در واقع
حرف شان هم این است که هر چیز برای مرد خوب است برای زن
هم خوب است.
چندی پیش که به آمریکا رفته بودم در یک برنامه تلویزیونی
کارشناسی آمد و گفت ازدواج دیگر در فرهنگ آمریکا از بین رفته
است. هر کس می تواند با هر کس که دوست داشت زندگی کند و
بچه دار شود و مخاطبان جوان کلی هورا کشیدند و دست زدند! اما
کمتر کسی واقعا به عدم امنیت خودش بعد از چنین زندگی هایی فکر
می کند. یادم است وقتی در آمریکا ساکن بودم روزی فرزند یک
هنرپیشه معروف در تلویزیون صحبت می کرد. با اینکه در آمریکا اگر
کسی قصد ازدواج قانونی داشته باشد پس از سی سالگی اقدام به
این کار می کند، اما فرزند این زن می گفت با اینکه نوزده سال بیشتر
ندارد یک ازدواج دایمی و قانونی کرده، چرا که از کودکی با دو خواهر
و برادر دیگرش همیشه احساس ناامنی می کرده و ناراحتی روانی
داشته و می ترسیده بالاخره مادرشان آنها را رها کند. وی می گفت
مادرشان پس از طلاق از همسر قانونی اش به خاطر اینکه درآمدش
از آن مرد بیشتر بوده مجبور شده طبق قانون تا مادامی که مرد
ازدواج مجدد نکرده هزینه زندگی شوهر سابق را بدهد و آن مرد
وقتی دیده همه چیز به نفعش است با وجود اینکه با زنان دیگری
بوده ولی ازدواج قانونی نکرده و سی سال تمام مادرشان به آن مرد
پول داده است. خود مادرشان هم به دلیل قانون خاص ازدواج دایم
مجدد نکرده و با هنرپیشه مرد دیگری بدون ازدواج زندگی کرده و
حالا آنها نتیجه زندگی همان مادر هستند و چون همیشه
می ترسیدند که مادر و یا پدرشان آنها را رها کنند خیلی زود به ازدواج
قانونی روی آورده اند و فکر می کنند راه درستی را انتخاب کرده اند و
حالا یک شریک دایمی دارند که به همدیگر وابسته هستند.
در واقع باید گفت آنها به خاطر احساس عدم امنیت در زندگی
مادرشان تصمیم به ازدواج قانونی گرفته بودند تا خانواده ای واقعی
داشته باشند. فطرت انسان این نوع زندگی بدون قانون را قبول
نمی کند ولی متأسفانه چنین روابطی به اسم ازدواج در حال افزایش
است. در هنگام جدایی هم بسته به قوانین ایالات مختلف شوهر و
یا مثل همین موردی که گفتم اگر زن درآمدش بیشتر بود باید هزینه
بچه ها و همسرش را تا زمانی که ازدواج نکرده است، بپردازد؛ به این
ترتیب طرف مقابل هم با آن پول می سازد و به جای ازدواج با
دوست دختر و پسرش زندگی می کند و می گوید پول ندارد تا ازدواج
مجدد بکند. آمارهای آمریکا حکایت از آن دارد که ۶۰ درصد
ازدواج های این کشور بعد از یک سال به طلاق منجر می شود و اگر
مرد درآمدش بیشتر باشد باید هزینه زندگی زن را بدهد و اگر مرد
درآمدش را پنهان کند و یا بگوید پول ندارد زن می تواند به دادگاه
شکایت کند اما از آنجایی که هزینه دادرسی و گرفتن وکیل زیاد است
هر زنی نمی تواند شکایت کند و حتی پس از شکایت هم همه
قاضی ها طرف زن را نمی گیرند. نتیجه این می شود که اگر زنی
نتوانست کاری پیدا کند تا خرج فرزندانش را بدهد مجبور است
خودفروشی کند و یا در بارها و کافه ها به خدمات پست تن دهد
قانون هم از او حمایت می کند چون مادر است و باید خرج فرزندانش
را بدهد! بسته به ایالت ها هم دولت می گوید اموال یا نصف به نصف
بین زن و مرد تقسیم شود و یا هر کس فقط اموال خودش را
برمی دارد.
البته برخی اوقات دولت هم مثل کمیته امداد ایران به چنین
زنانی کمک می کند ولی بعد از د
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 