پاورپوینت کامل همه دلتنگی ها ۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل همه دلتنگی ها ۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل همه دلتنگی ها ۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل همه دلتنگی ها ۲۰ اسلاید در PowerPoint :
>
۹۰
راننده کیف پارچه ای خالی زن را از پنجره به طرفش پرت کرد. مینی بوس به سختی راه
افتاد. زن با گوشه چشم، دور شدن ماشین را پایید تا در میان دشت ناپدید شد. زن به
زحمت بقچه اش را کنار جاده کشاند و خودش کنار آن ایستاد. تا غروب چیزی نمانده بود.
سردش بود. دستانش را در کیف پارچه ای پنهان کرد. احساس گرسنگی می کرد. صورتش را با
چادر پوشاند تا سپری بر تازیانه های باد باشد.
خورشید در پشت کوهها آخرین رمق خودش را بر گونه آسمان می کشید.
به دو پسر خردسالش اندیشید و به
شوهرش که کنج خانه به امید بهبود پای
مجروحش، شب ها را روز می کرد. به انتهای
جاده چشم دوخت تا شاید سیاهی دلپذیر یک
ماشین را ببیند؛ اما جز خونمردگی دلگیر
غروب خورشید، چشمان سرگردانش چیز
دیگری ندید.
سرما دندان هایش را بی اختیار می لرزاند.
زوزه باد و گرد و خاک، اشکش را در آورد. باد
لحظه ای چادر رنگ و رو رفته اش را آرام
نمی گذاشت.
اتوبوسی صفیرکشان از دور نمایان شد.
به یکباره همه دلتنگی ها و دغدغه های زن
جای خود را به شوقی شیرین دادند.
نمی دانست که اتوبوس بدون پول او را سوار
می کند یا نه.
به بقچه بزرگ، که تنها امیدش بود، چشم
دوخت. زوزه اتوبوس، همچون زوزه باد بلندتر
شد و عاقبت چند قدم جلوتر از زن ایستاد.
چهره عنق و اخم آلود راننده توی آینه
پیدا بود. از همان توی آینه پرسید:
«مسافری؟»
و برگشت و به مسافرهای خواب زده نگاه
کرد. صندلی ها پر بود.
زن در حالی که بقچه را به سختی
می کشید، جلوی درِ اتوبوس به راننده زل زد.
ـ آقا! من رو توی این بیابون پیاده کردن،
پول نداشتم. پولام رو از من دزدیدن. برادری
کن و نجاتم بده. پول ندارم. عوضش می تونی
از پارچه هام به اندازه کرایه ات برداری. تو شهر
پارچه می فروشم. و بقچه سنگین را روی پله
اول اتوبوس گذاشت. راننده پوزخندی زد.
چرخ های اتوبوس به آرامی شروع به
چرخیدن کردند. راننده با اخم به زن
چشم دوخت.
ـ می بینی که جای خالی ندارم.
اتوبوس کمی سرعت گرفت. بقچه
پارچه ها افتاد. زن چند قدم دنبالش دوید.
ـ اما من سرپا می ایستم.
اتوبوس دور شده بود، زن دست های
یخ زده اش را جلوی دهانش گرفت. همه
دلشوره هایش دوباره هجوم آوردند. روی
بقچه نشست. جوراب های سیاهش را که شل
شده بودند، بالا کشید. ته رنگ سیاهی، روی
سرخی غروب سنگینی می کرد.
مدت ها بود که نخوابیده بود. چادرش را از
روی شانه هایش بالا کشید. ذره های خاک با
آهنگ باد جلوی زن می رقصیدند تا شب
چیزی نمانده بود … .
آنقدر ایستاده بود که دیگر تحمل سرپا
بودن را نداشت. چشمانش سخت سنگینی
می کردند و حتی گاهی برای مدتی روی هم
می ماندند.
صدای بوق کشدار یک ماشین چشمان
سنگین زن را از هم باز کرد. چشمان
نیمه بازش که به وانت افتاد، بی اختیار چند
قدم جلو گذاشت و به سرنشینان آن چشم
دوخت. یک مرد، دو بچه و یک زن.
شیشه های کثیف ماشین بالا بودند و کم
کم پایین آمدند.
ـ اینجا چکار می کنی؟
زن ضربه ای به شیشه زد و مرد با
اکراه شیشه را پایین تر کشید. دو بچه
خوابیده بودند.
ـ پول کرایه نداشتم، راننده پیاده م کرد. آقا
شما را به خدا منو سوار کنین.
مرد کمی به زن خیره شد و سپس به
نگاه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 