پاورپوینت کامل بوی بهشت«قسمت چهارم» ۱۱۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بوی بهشت«قسمت چهارم» ۱۱۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بوی بهشت«قسمت چهارم» ۱۱۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بوی بهشت«قسمت چهارم» ۱۱۹ اسلاید در PowerPoint :

>

۷۴

راضیه برای اولین بار هوس کرده بود از خانه بیرون برود.
دلش می خواست دنبال پدرش
راه می افتاد مخابرات تا به خانه
همسایه خانم جان زنگ بزند و
منتظر آمدن او شود. همان طور
که قبلاً هر وقت از تهران زنگ
می زدند، او با کلی دعا و صلوات
می آمد دمِ در و خودش را تا خانه
عفت خانم می کشید تا دقیقه ای
صدای مادرش را بشنود، تا توی
خیالاتش خانه آنها را در تهران
بسازد و خراب کند و جایش
خانه ای بزرگ تر و زیباتر بسازد.

مرضیه که از مدرسه برگشت
دوباره بازار شایعات داغ شد.
کلاس های نیمه خالی، شاگردان
هراسان، معلم های بی تکلیف،
زمزمه فرار به شهرها و
روستاهای اطراف، ترس از مرگ،
خبرهای رادیوهای خارجه، فتح
تهران تا پایان سال و کلی
حرف هایی دیگر، چیزهایی بود
که مرضیه با کیف و کتابش به
خانه آورد.

عزت هزار جور فکر می کرد،
هزار جور نقشه می ریخت تا
بدون اینکه به کار شوهر و درس
و مشق بچه هایش لطمه بخورد،
تا مدتی از تهران بروند، حتی
شده تا حضرت عبدالعظیم؛ ولی
شوهرش می گفت آنجا هم مثل
تهران. زبانش نمی چرخید که
بگوید بروند شهر خودشان،
راضیه می رفت پیش خانم جان و
آنها هم به خانه برادرش
می رفتند. نمی توانست شوهرش
را تنها توی تهران رها کند و هر
روز فکر کند شوهر و خانه و
زندگی اش آتش گرفته است. به
روزی فکر می کرد که مجبور شد
سر از تهران در بیاورد و به خاطر
مردِ خانه هم که شده بعد از
سال ها غربت را به جان بخرد.
کارخانه به تهران منتقل شده بود
و مردش به هوای درآمد بیشتر
آمده بود تهران ولی عوض درآمد
هر روز گره کارش بیشتر می شد.

از وقتی پایشان را گذاشته
بودند تهران، از در و دیوار
بدبختی بر سرشان می بارید. اول
از همه که شوهرش مریض شد و
سر کار نرفته افتاد روی تخت
بیمارستان، بعد از آن محسن سر
شهرستانی بودن کتک کاری
مفصلی با بچه های مدرسه شان
کرد و سرش شکست و کم مانده
بود اخراجش کنند. گرفتار رضایت
گرفتن از پدر شاکی دانش آموز
بود و رفت و آمد به درمانگاه و
پانسمان سرِ محسن که یادش
افتاد وقت وضع حمل راضیه
است. تا آمد خودش را جمع و
جور کند و برود اراک، خبر دادند
که یاسر شهید شده است.

شوهرش دستپاچه یک روزه
رفت اراک و برگشت، تا او هم از
دست سر محسن و شاکی
خلاص شود و با بچه ها راهی
شود که مرد برگشت و خبر آورد
راضیه چند روزی در بیمارستان
بستری است. بعد هم که با عجله
خودش را رساند بالای سر
دخترش و راضیه زایمان کرد و
عزت در اراک ماندگار شد تا
چهلم یاسر هم سر آمد و عاقبت
او به سراغ خانه بی در و پیکرش
آمد که افتاده بود دست بچه ها.

راضیه هم مثل او بود؛ از
وقتی پایش رسید تهران روز به
روز حالش بدتر شد و خودش
گوشه گیرتر. یاسر هم که مدام
مریض بود. دیگر نمی دانست کی
وقت واکسن بچه است و کی باید
به فکر امتحان محسن و
شیطنت هایش باشد و کی جواب
خواستگارهای بدپیله مرضیه را
بدهد و کی و چطور راضیه را
مجبور کند دوباره برود دکتر و یا
دست کم داروهایش را بخورد و
بدتر از همه، جواب پیغام های
خانم جان را چه بدهد. اصلاً
یادش رفته بود چطور لبخند بزند
و مثل همیشه شوهرش را
دلداری بدهد که بالاخره دنیا
روزی به کام آنها می چرخد.

راضیه قاب عکس یاسر را
که همیشه پشت بالشش پنهان
می کرد، زده بود به دیوار و هر روز
به یاسرش نگاه می کرد که چقدر
شبیه پدرش شده است. موهای
فرفری و نگاه خجلش درست
مثل پدرش بود، مثل همان روز

خواستگاری، موقعی که داشت
بند پوتین هایش را می بست و
لحظه ای نگاهش از پشت پنجره
به وی افتاده بود.

ناصر در آخرین نامه اش
نوشته بود که قرار است به زودی
به دیدن شان بیاید ولی خبری از
ناصر نبود، دلش برای
وراجی های او تنگ شده بود؛
برای لطیفه هایی که از عراقی ها
تعریف می کرد و قول می داد اگر
پایش به جبهه برسد یک عراقی
را هم زنده نگذارد.

راضیه آنقدر از پشت
پرده های جدیدی که مادرش
دوخته بود به خیابان نگاه کرد تا
اینکه بالاخره ناصر آمد. محسن
کم مانده بوده توپش را بزند توی
سر ناصر که او را شناخته بود.

با دیدن ناصر همان حجب و
حیای همیشگی به سراغ راضیه
آمد حتی بیشتر از گذشته. ناصر
دیگر آن نوجوان پر شر و شور
نبود، قد کشیده بود. ریشش
سیاه تر شده بود و با دیدن راضیه
سرش را می انداخت پایین. اما
لحظه ای یاسر را روی زمین
نمی گذاشت. از نظر او هم یاسر
مثل خودش مرد شده بود و اگر
سبیل در می آورد می شد برادر
مرحومش.

عزت نمی دانست چرا از
دیدن ناصر آنقدر خوشحال است.
شاید فکر می کرد این طوری از
خجالت خانم جان بیرون می آید و
پسرش می تواند خبر بهبودی
راضیه را برای او ببرد. اما ناصر
گفت خانم جان ناخوش است و او
نمی تواند تنهایش بگذارد و باید
صبح زود راه بیفتد طرف اراک.
هدیه خانم جان را گذاشت وسط

اتاق. راضیه ماتش برده بود که
عزت دست دراز کرد و تای بقچه
را باز کرد. یک پیراهن سبز و
روسری سفید.

ـ خانم جان گفت راضی
نیست دیگه راضیه خانوم بیشتر از
این سیاه بپوشه.

بعد دستش را از جیبش در
آورد و بسته ای پول را جلوی پدر
راضیه گذاشت و گفت:
«ببخشین دیر شد. گفتم دیگه
زن داداش بعد دو ماه برمی گرده،
واسه همینه که پولو پست
نکردم. حقوق دو ماهه زن داداش
و یاسر از بنیاد شهیده.» راضیه
لبش را گزید و اشک ریخت و
ناصر فقط توانست به زور دستش
را ببرد توی ساکش و کفش های
کوچکی را که برای یاسر خریده
بود پایش کند. یاسر مدام لبخند
می زد، با دیدن عموی جوانش
انگار خودش را در آینه دیده بود،
دست و پا می زد و می خندید و
ناصر کاری جز بوسیدن گونه های
بچه برادرش نداشت.

ـ یه عراقی که بار اولش بود
می رفت جبهه، تا چشمش
می افته به تانک می گه اِه چرا
ماشینای اینجا اینقده دماغشون
درازه، دوستش که از اون هالوتر
بوده می گه واسه اینه که بو
بکشن ایرانیا کجان و … .

راضیه بعد از چهار ماه از ته
دل خنده اش گرفته بود. ناصر
اصلاً سعی می کرد با ذکر
خاطرات خوش و پنهان کردن
وخامت بیماری خانم جان و
گریه های شبانه روزی اش، همه را
بخنداند. محسن هم مدام زخم

دستش را به ناصر نشان می داد و
می گفت جانباز شده و قرار است
در مدرسه از او تقدیر کنند و
دوباره می زد زیر خنده.

ناصر هر چند بارها در تلفن
و نامه خواسته بود که راضیه
برگردد ولی رویش نمی شد توی
چشم های پدر او نگاه کند و
بگوید مادرش از غصه دوری
یاسر مریض شده و از خواب و
خوراک افتاده است. هنوز رویش
نمی شد مثل مرد بایستد و بگوید
آمده است همان فردا راضیه و
یاسر را برگرداند اراک. فقط تنها
توانست بگوید امیدوار است دفعه
بعد که به تهران آمد با همه آنها
برگردد شهرشان.

ناصر لقمه ای نان و پنیر در
جیبش گذاشت و استکان چایی
را سر کشید. مرضیه و محسن
آماده می شدند که به مدرسه
بروند ولی راضیه از همه آماده تر
بود. یاسرِ خواب آلود را داد بغل
ناصر و کیف او را تا دم در آورد.
پدر موتورش را روشن کرد. عزت
یاسر را از بغل ناصر بیرون کشید
و راضیه ساک را داد دستش.
ناصر سرش را بالا کرد و به
راضیه نگریست. هر چند لباس
سیاهش را در نیاورده بود ولی با
آن روسری سفید دوباره شده بود
راضیه همیشگی؛ و راضیه فکر
می کرد نگاه ناصر چقدر شبیه
نگاه برادرش است وقتی داشت
پوتین هایش را می بست و … .

محسن شب خانه را گذاشته
بود روی سرش، می گفت در

مدرسه شان به مناسبت دهه فجر
سرود خوانده و بازرس آموزش و
پرورش گفته که قرار است یک
گروه سرود از مدرسه راهنمایی و
یک گروه نمایش از دبیرستان
پسرانه بفرستند جبهه تا برای
بیست و دوی بهمن برنامه اجرا
کنند. خودش را کشت که بگوید
پدرش برایش رضایت نامه
بنویسد تا او هم به جبهه برود.

ـ آخه پسر یکی لازمه خودتو
رو ضبط و ربط کنه، اون وقت
می خوای پاشی بری جبهه چکار
کنی؟

ـ آقاجون پسرتونو دست کم
گرفتین، یه محسنه، یه مدرسه
دهخدا!

مرضیه زد زیر خنده و گفت:
«البته تو شیطنت و
آتیش پارگی.» عزت که
ظرف های شام را جمع می کرد،
سفره را تا کرد و گذاشت توی
جانانی.

ـ یادته شیشه دستتو بریده
بود چه الم شنگه ای راه انداختی،
خدای نکرده اگه تو جبهه خاک
بره تو چشت همه رو زابرا
می کنی.

ـ اِه مامان. خط مقدمِ مقدم
که نمی برن. قراره بریم قرارگاه
نمی دونم چی، فقط به رزمنده ها
روحیه بدیم.

مرضیه بلندتر خندید و رو به
مادرش گفت: «یکی لازمه به
خودت روحیه بده که از ترس
شلوارتو خیس نکنی.» محسن
داشت عصبانی می شد که پدرش
دستش را کشید و نشاند سر
جایش.

ـ اونا یه چیزی گفتن آخه تو
فکر می کنی کی یه مشت بچه رو
برمی داره می بره جبهه. اصلن
کدوم پدر و مادری دلش رضایت
می ده تو این هیر و ویری بچه شو
بفرسته جبهه.

ـ پس من کی برم جبهه؟

ـ هر وقت مرد شدی، هر
وقت فهمیدی جنگ واسه چیه.

ـ اون وقت که دیگه جنگ
تموم شده.

عزت رو به محسن گفت:
«چه بهتر، خلایق از دست تو
راحت می شن.» بعد به مرضیه
گفت که ظرف ها را بشورد. یاسر
روی پاهای راضیه خواب بود که
عزت او را برداشت و گذاشت در
ننویی که تازه برای نوه اش
خریده بود.

محسن خزید طرف راضیه و
از او پرسید کی مرد می شود تا
بتواند مثل یاسر به جبهه برود و
با دشمن بجنگد. راضیه ناگهان
زد زیر گریه و عزت گوش محسن
را کشید و رفت طرف دخترش.

راضیه دلش گرفته بود. وقتی
آخرین نامه ناصر را خواند تازه
فهمید وی به سفارش خانم جان
آمده بود او را برگرداند ولی
رویش نشده چیزی بگوید. تازه
می فهمید خانم جان از شهادت
یاسر خم به ابرو نیاورده است
ولی از رفتن آنها کمرش شکسته
و زمینگیر شده است، دلش به
درد آمد. خانم جان گفته بود که
فقط چند روزی برود تهران و

برگردد و چند روز داشت می شد
سه ماه. تا می آمد به مادرش
بگوید می خواهد برود پیش
خانم جان، عزت اشکش در
می آمد و صدام را نفرین می کرد
که همه شان را آواره کرده است.
بعد هم وعده عید را می داد تا
بچه ها امتحانات شان را بدهند و
همه با هم به اراک بروند.

راضیه هر چند هر روز
هوایی تر می شد اما برای مادرش
هم دل می سوزاند. او که در اراک
خانم خانه بود حالا صبح تا شب
توی کوچه و خیابان به دنبال
خرید خانه و دوا دکتر او و پسرش
بود. توی خانه هم یک بند کار
می کرد و شب ها آخر از همه
می خوابید. راضیه می دید که
چطور مادرش هر روز پیرتر و
پیرتر می شود و دیگر توان بالا و
پایین رفتن از پله ها را ندارد.
دلش برای مادرش می سوخت،
برای خانم جان، برای خودش،
برای یاسر و حتی ناصر.
نمی دانست کجا برود و چکار کند
تا آرامش پیدا کند. دلش لک زده
بود برای یک زیارت، دوست
داشت برود مشهد ولی در آن
اوضاع و احوال حتی نمی توانست
اسمش را هم بیاورد پس به
زیارت حضرت عبدالعظیم هم
رضایت می داد. مادرش هر وقت
دلش می گرفت خاطره سفر یک
روزه شان را به شهرری تعریف
می کرد. تابستان همه با هم رفته
بودند زیارت بعد توی بازارچه
کباب خورده و کلی خرت و پرت و
سوغات خریده بودند. هر چند
مادرش بار اولش بود که رفته بود
شهرری، ولی حتما راه و چاه را

یاد گرفته و می توانست او را هم
ببرد.

وقتی عزت شنید راضیه پر
می زند برای زیارت، او هم از
خوشحالی پر در آورد. به روی
دخترش نیاورد ولی همین که
داشت کم کم از خودش بیرون
می آمد، خیلی خوب بود. به بهانه
راضیه هم می توانست دوباره
برود پابوس امامزاده.

یک هفته ای طول کشید تا
عزت جمع و جور بکند و سر و
سامانی به کارهای خانه بدهد تا
بروند زیارت. خودش هم مدام
زیر لب غر می زد که تهران آنقدر
بی در و پیکر است که بخواهی
یک کیلو سیب بخری، یک
روزت تباه می شود، بماند که
بخواهی بروی سفر. محسن و
مرضیه که اسم شهرری را
شنیدند عزت را دوره کردند که
آنها هم می خواهند بیایند. عزت
که تازه در خودش جرئت نمی دید
تنهایی با یک زنِ جوان و بچه

برود زیارت، گفت دمِ امتحانات
است و باید درس هایشان را
بخوانند، ولی بچه ها ولکن
نبودند. آخرش پدر به داد
همه شان رسید و گفت غیرتش
قبول نمی کند در اولین سفر
دخترش به تهران او را تنها جایی
روانه کند، پس قید اضافه کاری
جمعه را زد و بالاخره راه افتادند.

وقتی راضیه از اتوبوس پیاده
شد پیش خودش فکر کرد
شهرری نزدیک تر از روان
پزشکی بود که پدرش برایش
وقت گرفته بود. کاش همان موقع
می آمد زیارت و حرف های دکتر
را نمی شنید، حرف هایی که در
نظر او توهین به یاسر و تمام
همرزمانش بود و توهین به او که
چرا با چنین مردی ازدواج کرده
است و … .

ضریح را که بوسید جان
گرفت. انگار روح رفته به جانش
برگشت. انگشتانش خنکای
ضریح را در آغوش گرفت و
چشمانش یک دلِ سیر باریدند.
عزت به چهار دور ضریح دست
کشید و دستش بر سر و روی
یاسر فرود آمد. یاسر توی هوا
می چرخید و حواسش به نور
چراغ هایی بود که در آینه کاری ها
می رفت و می آمد. مرضیه از
خوشی گریه می کرد؛ از اینکه
می دید مادرش بعد از مدت ها
خوشحال است و خواهرش
توانسته رفتن شوهرش را باور
کند.

نماز ظهر را می خواندند که
زنی یک مشت آجیل مشکل گشا
کف دست هر کدام شان گذاشت و
راضیه نیت کرد خواب یاسر را
ببیند و عزت آرزو کرد دخترانش
سر و سامان بگیرند و جنگ
زودتر تمام شود.

توی بازارچه راضیه به
مادرش گفت ته مانده پول هایی را
که ناصر آورده بود بدهد دستش.
عزت دیگر داشت واقعا پر در
می آورد. راضیه اش می خواست
خرید کند، می خواست بعد از چند
ماه کنج خانه نشستن دست ببرد
توی جیبش. وقتی راضیه به
خواهر و برادرش گفت هر چه
دل شان خواست برایشان می خرد
بچه ها کلی شیطنت کردند.
پدرشان تا دهان باز کرد جلوی
راضیه را بگیرد تا پول هایش را
برای آنها خرج نکند عزت سریع
دست شوهرش را گرفت و با
نگاهش به او فهماند که اینها
همه نشانه سلامتی دخترشان
است. مرضیه و محسن دو بار
بازارچه را بالا و پایین کردند تا
هر کدام چیزی پسندیدند. بعد
هم یک چفیه نصیب یاسر شد و
یک انگشتر به دست پدر رفت و
یک روسری بر سرِ مادر.

راضیه تا مدت ها خوش بود
و هر شب خواب یاسر را می دید؛
آرزویی که در امامزاده کرده بود،

برآورده شده بود. دیگر غصه
چیزی را نمی خورد. نمی دانست
چطور شده یکباره همه
دلشوره هایش در دل زمین فرو
رفته اند. اما عزت می دانست،
می دانست دیدن خواب یاسر
بی تأثیر نیست و مهم تر از آن
یک قدرت جادویی در حضرت
عبدالعظیم به دخترش توان و
انرژی دوباره داده است؛ همان
طور که خودش هم بعد از اولین
زیارت دلش می خواست از
خوشی فریاد بکشد. انگار روی
هوا راه می رفت اصلاً وزن
خودش را حس نمی کرد، آنقدر
شاد بود که حتی بیماری مردش
را هم فراموش کرده بود.

مرضیه هم سرخوش بود
آنقدر که وقتی مدیرشان گفت
می خواهند قبل از امتحانات در
مدرسه آش بپزند و با پولش
برای رزمنده ها یک آمبولانس
بخرند، نفهمید که چرا یکراست
رفت دفتر و به مدیرشان گفت
آش پختن مادرش حرف ندارد.

عزت که شنید خوشحال شد
ولی گفت دست تنها نمی تواند.
قرار شد او نخود و لوبیا را پاک
کند و بپزد و مادر دو تا دیگر از
دخترها سبزی ها را پاک کنند.
وقتی خدمتکار مدرسه دو
پلاستیک بزرگ پر از نخود و
لوبیا را از ترک موتورش برداشت
و جلوی درِ خانه عزت گذاشت،
راضیه به دلش افتاد برای

سلامتی رزمنده ها برای هر کدام
از نخودها یک صلوات بفرستد.
وقت کم بود و نخود و لوبیاها
زیاد. پس حتی محسن هم کمک
خوبی بود تا لااقل دویست
سیصدتایی هم او صلوات
بفرستد. نخودهای پاک شده با
سرعت کمی روی هم انباشته
می شدند و هر دانه ای که به
درون کاسه می افتاد دل عزت و
دخترانش از خوشی می تپید. فکر
اینکه نذرشان قبول شود و
رزمنده ها سالم باشند و کمتر
گذارشان به آمبولانس اهدایی
مدرسه بیفتد، هوش از سرشان
می برد. دو روز طول کشید تا
بساط نخود و لوبیا از وسط اتاق
جمع شد و عزت رفت توی
آشپزخانه و مشغول پخت و پز
شد.

توی حیاط مدرسه غلغله
بود. گوشه ای از حیاط بچه هایی
که ورزش داشتند بالا و پایین
می پریدند. شاگردان توی
کلاس ها هم از پشت پنجره ها
سرک می کشیدند توی حیاط و
حواس شان به آشی بود که بویش
توی کلاس ها پیچیده بود.

اجاق زیر دیگ شعله
می کشید و آش می جوشید.
بعضی از دخترها هی دور و ور
دیگ می پلکیدند و حواس شان به
زنگ ورزش نبود. مرضیه از معلم
زنگ اولش اجازه گرفته بود و
تمام مدت کنار مادرش ایستاده
بود و به سفارش راضیه مدام
صلوات می فرستاد. بوی پیازداغ و
کشک تازه هم که بلند شد دیگر

زنگ مدرسه هم تاب نیاورد.
صدای زنگ که مدرسه دو طبقه
را لرزاند، دخترها همه توی حیاط
صف بستند. پیاله بود که از آش
داغ پر می شد و سکه هایی که
پشت سر هم توی جعبه می افتاد.
هیجان پختن آش به اندازه
زیارت رفتن برای مرضیه جذاب
بود، مخصوصا که کمی از
کارهایش هم از داخل خانه آنها
شروع شده بود. دیگر بیشتر
بچه های مدرسه و معلم ها یک
پیاله آش را خورده بودند و در
فکر پیاله دوم بودند.

عزت توی قابلمه شان به
اندازه ده پیاله آش ریخت و
پولش را انداخت توی صندوق.
مرضیه پول های توی صندوق را
همراه دیگر هدیه های نقدی
بچه ها و مادرهایشان داد دست
خانم مدیر و بعد انگار تازه چیزی
یادش آمده باشد باقی مانده
پول هایی را که ناصر به خواهرش
داده بود از طرف راضیه ریخت
پیش بقیه پول ها.

دیگ را که شستند، عزت
بقیه ظرف ها را هم شست و همه
چیز را کشیدند کنار درِ حیاط
مدرسه تا وقتی زنگ خورد پدر
یکی از بچه ها بیاید دیگ و اجاق
گاز حسینیه را ببرد پس بدهد.
صدای زنگ آخر که آمد مرضیه
زودتر از همه خودش را رساند به
حیاط و دید دیگر خبری از دیگ
نیست ولی خاطره دیگ پر از
آش برای همیشه فکرش را پر
کرد.

راضیه که آش را چشید در
نظرش خوشمزه ترین آش عالم
را می خورد و مرضیه مدام تعریف
می کرد که چقدر خانم مدیر از آنها
تشکر کرده و گفته با پول های
اهدایی خانواده بچه ها، معلم ها و
پول مدرسه و پول فروش آش
حتما تا پایان سال یک
آمبولانس برای جبهه خواهد
خرید و راضیه با شنیدن نام
جبهه دومین پیاله آش را به نیت
یاسر خورد و حتی یاسر کوچک
هم نوک قاشقی را که عزت به
دهانش گذاشته بود، چشید.

هنوز هر روز خانه عزت نقل
آش و آشپزی از زبان مرضیه بود
که محسن با خودکاری که ناصر
برایش خریده بود رفت سراغ
راضیه تا برایش یک نامه
بنویسد، نامه ای برای یک
رزمنده. معلم شان گفته بود
نامه های بچه ها را همراه هدایای
مردمی می فرستند جبهه و به
بهترین نامه ها جایزه می دهند.
راضیه نمی دانست چه بنویسد و
محسن مدام اصرار می کرد که
یکی از همان نامه هایی را که
برای یاسر نوشته، بنویسد. ولی
چیزهایی که برای یاسر
می نوشت فقط مال او بود. آن
کلمات مال خودشان بود و راضیه
نمی توانست با آن کلمات برای
کس دیگری جز شوهرش نامه
بنویسد.

محسن ورد زبانش شده بود
که یک هفته بیشتر وقت ندارند و
او باید زودتر نامه را بنویسد؛
راضیه هم نوشت اما نامه ای
برای یاسر و حس کرد چقدر با
نوشتن آن سبک شده است. فکر

کرد چرا حواسش نبوده و هر روز
برای یاسر نامه ننوشته است،
دست کم در جواب تشکر از یاسر
که هر شب به شکلی به خوابش
می آمد. با نامه هر چه در دلش
بود بیرون می ریخت و لااقل
راحت تر نفس می کشید.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.