پاورپوینت کامل به اندازه همه سالهایی که میشناختمت ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل به اندازه همه سالهایی که میشناختمت ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به اندازه همه سالهایی که میشناختمت ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل به اندازه همه سالهایی که میشناختمت ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

>

۸۲

دخترها، دقیقهای نشده از در بانک با هم وارد شدند. پشت سر هم، و یکراست رفتند در صف پرداختی قبوض آب و برق و تلفن ایستادند. همقد و هم اندازه، هیچ کدام دیگری را نمیدید. سر هر دو به طرف دستهای متصدی بانک بود که بیوقفه لابلای خش خش خشک چکپولهای نو و تا نشده، بسته پولهای چرک و مندرس، و گاه نو نو، دستگاه پول شمار، سفته و رسید و قبضهای آب و برق و تلفن و … میچرخید; و گاهی هم از سر خستگی، پشت سرش به هم قفل میشد، کش میآمد و خمیازهای و دقیقهای تنفس … و نگاهی به هیچ کس نداشت. دخترها این پا و آن پا شدند، هر دو همزمان و بعد هر دو در یک لحظه و یک زمان عطسهشان گرفت. کسی پشت سر دخترها گفت: «چه تفاهمی!»

دخترها سر برنگرداندند، نوبتشان شده بود. قبضها را با هم دادند. دختر جلویی خواست اعتراض کند، نکرد، سر هم برنگرداند; زیر لب فقط با خودش حرف زد. متصدی، پرداختی هر دو قبض را شمرد گفت: «به سلامت!»

هر دو دختر از صف خارج شدند. بینگاه و حتی ذره حرکتی متمایل به همدیگر، و از در، خارج شدند. یکی از دخترها با شتاب از لابلای ماشینها و آدمها گذشت و آن سوی خیابان، پشت زنهایی که همه سرهایشان به یکسو بود، ایستاد. اتوبوس نبود. دختر دیگر همان طور که با تلفن همراهش ور میرفت، همان جلوی در بانک، وسط خیابان ایستاده با اشاره دست سرعت ماشینها میگرفت: «مستقیم، سرفلکه.»

اتوبوس سفید چرکمرده، از ته خیابان، با همه رنگ بزک تبلیغات ماکارونی که اشتهای خوردن آن را در آن دود و غیژ و ویژ و آشوب و سر و صدا کور میکرد، مثل جنازهای نیمه جان خودش را به ایستگاه رساند. دختری که منتظر تاکسی بود تا اتوبوس را آن سوی خیابان دید، وسط خیابان دوید و از لابلای ماشینها شتابان گذشت. راننده او را ندید که سوار شد. دختر اولی بلیطش را داد اما سوار نشد. منتظر ماند تا دو زن عجول که لباسهایشان ترکیبی از همان رنگ و بزکهای تبلیغات ماکارونی بود، سوار شوند و بعد باز منتظر ماند تا پیرزنی هم با حوصله سوار شد و بعد خودش با تقلا، در کش و قوس و فشار آدمهایی که همانجا جلوی در با تمام توان، چشمانشان مراقب تکه جایی که ماهرانه به دست آورده بودند، دو دو میزد، بالا کشاند و هراسان از اینکه در سرعت ناگهانی اتوبوس، نیفتد میلهای را محکم چسبید، و بعد خودش را ذره ذره تا میله پیش کشاند. باز دو دختر کنار هم بودند. دختر دومی که باز با تلفن همراهش ور میرفت، روسریاش تا پس کلهاش عقب رفته بود و یک کپه موی مش کرده، ژولیده و براق زده بود بیرون. صورتش از پس لایهای از کرمپودر مات، عصبی بود، خسته و کمی هم مضطرب. دختر اولی همه حواسش به خیابان بود و ایستگاههایی که با مشقت میرسید. ساده ساده مینگریست، و صورتش در نهایت سادگی، پاک و معصوم مینمود. همچنان تلاش میکرد تا خودش را به میله نزدیکتر کند، نمیتوانست. زنی هیکل گندهاش را یله داده بود روی میله و صدای غش غش خندهاش از اس ام اسی که برای دوستش میخواند، اتوبوس را برداشته بود. در آن میان ناگاه، با ترمز اتوبوس تو ایستگاه بعدی، همه ناخواسته با جیغ و هراس و خنده و ولوله و بد و بیراه، مثل موجی پر سر و صدا، به جلو پرتاب شدند. اما کسی به زمین نیفتاد. هر کسی در آغوش دیگری بوی عرق و عطر و شامپو و رُژ و ریمل، ناخواسته تو مشامها سُرید. دختر دومی با جیغ گوشخراشی در آغوش دختر اولی افتاد. دختر اولی تمام توانش را به خرج داد تا تعادلش را از دست ندهد، و نداد و دختر دومی را در آغوش گرفت و از آن همه بوی عرق و عطر و رژ و پودر و ریمل به ناگاه بویی آشنا، ملموس و خوشایند حس کرد، توده گنگ و ناشناختهای ناخواسته در وجودش شکل گرفت که در هر فشار و حرکت تن دختر دومی، توده بزرگ و بزرگتر میشد، و در وجودش حلول میکرد. دختر دومی هم یک لحظه آرامش عجیبی در خودش احساس کرد. دست و پایش شل شد. چون کودکی در آغوش مادر، بیاراده رها شد و خواست تا بماند.

اتوبوس که تو ایستگاه ایستاد. موج پر سر و صدا خوابید، و بعد با باز شدن در، ناگاه موج چون کلافی از هم باز شد و هر کدام شتابان به سویی. ایستگاههای آخر بود، و از تعداد مسافرها کم شده بود. اما هنوز صندلی خالی نبود. راننده از ته اتوبوس بلند داد کشید: «کسی پیاده نمیشه؟»

یک لحظه همه نگاهها متوجه دو دختر شد که همچنان در آغوش هم، معلّق، نه نشسته، نه ایستاده، وسط اتوبوس، که انگار مسافران غریبی بودند از شهری دور، هیچ کس را نمیشناختند هیچ کس آنها را نمیشناخت. انگار نمیدانستند که باید بروند، و یا بمانند. دختر اولی خودش را کمی جا به جا کرد، دختر دومی هم. اما هنوز در آغوش هم بودند که اتوبوس دوباره راه افتاد. تکانی هر دو خوردند و بعد در یک لحظه هر دو دستهایشان خواست که میلهای دسته صندلی، چیزی را بچسبد و از همدیگر کنده شوند. که ناگاه نگاههایشان در هم گره خورد. نگاههایی که انگار یک عمر، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه دیده باشی. در اوج غریبهگی، اما آشنای آشنا کنده نشدند از همدیگر. دستها به یاری آمد دختر اولی پیشقدم شد. میترسید و کنجکاو بود. دختر دومی کمی عقب رفت، ترسان و لرزان و باز عقبتر. اما احساس کرد هنوز همان جاست، در آغوش دختر اولی. تلفن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.