پاورپوینت کامل بهار خانه ما ۴۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بهار خانه ما ۴۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بهار خانه ما ۴۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بهار خانه ما ۴۹ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۶

سر و صدای بایرام خان همسایه دیوار به دیوارمان که داشت با آواز بلند بهار را صدا می زد و فرش می شست کوچه را پر کرده بود. شلنگ آب دستش بود. آنقدر با ذوق و شوق فرش هایشان را که گوشه کوچه گذاشته بود می شست، که انگار باغ گلی را آبیاری می کند. نگاهش که به من افتاد لبخند زد و با لهجه زیبای آذری اش احوال پدرم را پرسید: «بابا خوبن؟ بگو خیلی کم پیدان یه سر به ما هم بزنه دیگه!»

مرد خوب و زودجوشی بود. از میان همسایه ها تنها مردی بود که توانسته بود نظر پدرم را جلب کند، خانواده اش هم ساکت و آرام بودند و جز با ما با همسایه دیگری رفت و آمد نمی کردند. دو سه سال بود که بایرام خانه و خانواده اش به کوچه ما نقل مکان کرده بودند و همه اخلاق و رفتارشان را خوب می شناختند.

وقتی جلو در خانه رسیدم بلافاصله کلید را از کیفم درآوردم و طوری که بایرام خان متوجه پلاستیک خریدم نشود وارد حیاط شدم. بایرام خان مرد متعصبی بود و اگر می دید یک دختر جوان برای تهیه مایحتاج خانه بیرون رفته، حتما یک طوری به خانواده اش تذکر می داد. ارتباط پدرم هم که با او بسیار صمیمانه بود. دلم نمی خواست مثل چندبار پیش پدرم را سرافکنده کند و او را به خاطر آمد و رفت ما به کوچه سرزنش کند.

پدرم هیچ دوست نداشت سفره درد دلش را همه جا باز کند برای همین هم فقط تذکرات او را تأیید می کرد و قول می داد که دفعه بعد نظارت بیشتری بر ما داشته باشد، اما نمی شد چون هر روز ساعت پنج صبح بدون آنکه لقمه ای صبحانه بخورد از خانه بیرون می رفت تا به سرویس کارخانه برسد. وقتی هم که برمی گشت ساعت از نیمه های شب گذشته بود. با این حساب فرصت نداشت حتی کمی استراحت کند چه برسد به اینکه مایحتاج خانه را بخرد. برادری هم نداشتیم که در خرید کردن کمکمان باشد و بایرام خان از وضع بد مالی مان هم چندان خبر نداشت، نمی دانست مجبوریم تا آمدن پدر کارهای بیرون را هم خودمان به دوش بکشیم. با این حال علاقه شدید پدرم به چهار دخترش مخصوصاً خواهر کوچکم برکسی پوشیده نبود. حساب مادرم هم که جدا بود علاقه بین آنها همیشه زبانزد مردم بود ما هم تا او نمی آمد شام نمی خوردیم اگرچه او به بهانه این که کارخانه شام خوبی داده با ما هم غذا نمی شد اما همین که کنار ما بر سر سفره غذای فقیرانه مان می نشست، آرامش پیدا می کردیم. او هم از تک تک ما دلجویی می کرد، حرف هایمان را می شنید و چند لحظه ای با منور خواهر کوچکم مشغول بازی می شد، بعد همه در تنها اتاقی که بخاری داشت می خوابیدیم. همه ما می دانستیم پدرم برای گذران زندگی چقدر زحمت می کشد و دوست نداشتیم با کوچک ترین رفتاری او را ناراحت کنیم مادرم می گفت مطمئن است که پدر صبح و شب را با گرسنگی می گذراند و دروغی قصه شام خوشمزه کارخانه را سرهم می کند تا خیال ما راحت باشد. بیچاره مادرم راست می گفت چون پدرم هر روز نحیف تر و تکیده تر می شد. همه اینها را پدرم از تنها دوستش که بایرام خان بود و گاهی در روزهای تعطیل با هم، هم کلام می شدند پنهان می کرد و به اصطلاح صورتش را با سیلی سرخ نگه می داشت. اگرچه بایرام خانه هم فرزند پسر نداشت اما به قول مادرم از این کارخانه به آن کارخانه نمی رفت و هیچ وقت شرمنده زن و بچه اش نمی شد. دم ظهر از خانه بیرون می رفت تا به مغازه پارچه فروشی اش که سه شاگرد داشت سری بزند؛ بعد از ظهرهم به خانه برمی گشت تا به امور خانه رسیدگی کند؛ حالا هم که نزدیک عید بود، هر روز صدای آوازش را می شنیدیم و می دانستیم همراه همسرش گزل خانم مشغول خانه تکانی است. خواهرم منور همیشه آرزو می کرد پدرم از کارخانه بیرون بیاید و مثل پدر دوستش گیسو که همان بایرام خان بود یک پارچه فروشی بزرگ باز کند تا هم فریده خواهر بزرگم بتواند برای تمرین خیاطی پارچه داشته باشد و برای ما لباس عید بدوزد، و هم پدرم بیشتر در خانه بماند. ما هم به این آرزوی کودکانه او می خندیدیم اگر چه هر کداممان در قلبمان چنین آرزویی می کردیم.

رنگ و بوی بهار داشت همه جا پخش می شد تنگ های رنگارنگ و کوچک و بزرگ، ماهی های قرمز، شکوفه های سفید و صورتی که از هرخانه ای بیرون ریخته بودند، مغازه هایی که پر از جمعیت بود، سبزه هایی که با روبان های رنگی تزئین شده بودند، همه از آمدن بهار خبر می داد؛ اما خانه ما هنوز پر از زمستان بود. پدر که در خانه نبود، مادر هم گوشه ای کز می کرد و آرام آرام اشک می ریخت، شاید اگر به اصرار ما نبود غذا هم نمی خورد. با اینکه چند ماهی از مرگ مادربزرگ و دایی در تصادف گذشته بود هنوز نتوانسته بود خودش را با حقیقت وفق بدهد این صحنه ها همه ما را آزرده می کرد، به خصوص منور را که نمی توانست حال مادر را بفهمد و درک کند. گاهی هم اگر گذرش به کوچه می افتاد بهانه ماهی قرمز و کفش نو می کرد و به سختی می شد او را آرام کرد. گاهی هم داغ دل پدر را تازه می کرد و با زبان شیرین کودکانه اش می پرسید: «بابایی لباس مار و پس کی می خری؟ گفته باشم من کفش صورتی تق تقی می خواهم! از اونا که گیسو داره!» پدرم این طور مواقع موهای مشکی منور را نوازش می کرد و زیر لب می گفت: «می خرم بابا برای همتون می خرم هر چی دوست داشتی می خرم!»

من و فهیمه و فریده خوب می دانستیم امسال با سال های دیگر فرق دارد، پدر هنوز نتوانسته بود پول تعمیر پشت بام را بپردازد، مادر هم که دست و دلش به کار نمی رفت، از ما بچه ها هم کاری برنمی آمد.

هر روز صدای قهقهه همسایه ها که در کوچه ها مشغول شستن فرش بودند شور و شوق عجیبی در دلمان می انداخت اما وقتی دست های خالی و چروکیده پدر را می دیدیم یا به چهره پر از غصه مادر خیره می شدیم آن شور و شوق جای خودش را به اندوه و حسرت می داد.

چند روزی به آغاز عید مانده بود، ما دخترها هیچ دوست نداشتیم سال نو را با دلگرفتگی شروع کنیم. خواهرم فریده هر روز که به خانه می آمد از لباس های جدیدی که برای مشتریان می دوختند حرف می زد و به شادی مردم غبطه می خورد؛ تکه کلامش شده بود: «دلم می خواست…» من و فهیمه هم دست کمی از او نداشتیم. صدای فریاد پر از شوق و کودکان، خانه تکانی همسایه ها، شکوفه ها، ماهی ها و سبزه ها ما را صدا می کرد؛ اما هربار که از مادر می خواستیم تا از جا برخیزد و شاد باشد کمترین لبخندی از او نمی دیدیم.

تا اینکه فریده خواهر بزرگم که همه وظایف مادر را انجام می داد تصمیم گرفت برای باز گرداندن شادی به خانه مان کاری بکند، از من و فهیمه هم خواست تا کمکش باشیم. تنها پس اندازی را که داشتیم روی هم گذاشتیم و پارچه آبی گلداری خریدیم تا برای تنها پنجره اتاقمان که سال ها بدون پرده بود، پرده ای بدوزیم. این بهترین کار بود چرا که رنگ و روی اتاق عوض می شد و در روحیه مادر تأثیر زیادی می گذاشت. من و فهیمه قرار گذاشتیم بعد از خواندن درسمان خانه تکانی کنیم. شاید مادر با این کارها قدری مرگ دایی و مادربزرگم را فراموش می کرد و از آن حال و هوا بیرون می آمد.

فرش های کهنه اتاق را با هر زحمتی که بود بیرون کشیدیم و در حیاط کوچکمان مشغول شستشو شدیم. مادر را هم با اصرار به ایوان آوردیم تا از هیاهوی ما، ورود بهار را حس کند. شیشه ها را تمیز کردیم وسایل اندک خانه را جابه جا کردیم و تلویزیون را که تنها سرگرمیمان در نوروز بود درست زیر پنجره که پرده نو و زیبایی داشت گذاشتیم. تنها مانده بود سبزه و ماهی! مادر به رفتار ما خیره بود و گاهی لبخندی تلخ بر لبانش نقش می بست و همین هم دلگرممان می کرد و خستگی را از تنمان می گرفت. پدر هر شب که به خانه می آمد با صدای بلند، خواهرم را مورد خطاب قرار می داد و می گفت: «خب وزیر اعظم امروز چه کارها کردید؟»

از این حرف

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.