پاورپوینت کامل بعد از ظهر دوشنبه ای بود ۳۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بعد از ظهر دوشنبه ای بود ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بعد از ظهر دوشنبه ای بود ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بعد از ظهر دوشنبه ای بود ۳۳ اسلاید در PowerPoint :
>
۶۶
یادم می آید پاورپوینت کامل بعد از ظهر دوشنبه ای بود ۳۳ اسلاید در PowerPoint و من با وزش نرمه بادی خنک که روی پوست صورتم احساس کرده بودم، از خواب برخاسته بودم. هوا سرد نبود، ابری هم نبود، تنها ته افق کپه ابری کوچک و جمع و جور، داشت می آمد تا برسد به خورشید که مایل و ملایم می تابید. بعد از ظهری بود ساکت و دلگیر، دورترها صدای قار قار دسته جمعی کلاغ ها می آمد و ریزناله های گنگ و بریده بریده دختربچه ای در دل خانه ای هم ردیف خودمان شاید… .
و من تو بالکنِ خانه مان در طبقه دوم خانه پدربزرگ که سال ها مرده بود، مثل بعد از ظهرهای همیشه، روی ویلچرم بودم؛ اما برخلاف همیشه ها، نایلونی پر از خوراکی های جوراجور آویزان به دسته های ویلچرم نبود، و خانه در سکوت نگران کننده ای فرو رفته بود. تنها، شش ساله بودم و دست هایم قدرت چرخاندن چرخ های ویلچر را نداشت، گرسنه بودم. ترس از تنهایی هر دم پوست تنم را مور مور می کرد. خودم را روی ویلچر تکان داده بودم؛ و ویلچرم که به اندازه عرض بالکن بود، محکم به نرده خورده بود، صدای چرق چرق آن درآمده بود.
یک لحظه احساس کرده بودم کاری کرده ام و امیدوار که کسی به سراغم خواهد آمد، اما نرده ها که از صدا افتاده بود باز همان سکوت دلگیر بعد از ظهر پاییزی بود و درختان لخت و عور و پنجره های بسته آپارتمان روبه رو، مثل عکسی تکراری و دلزده. چشم هایم را بسته و به مادر فکر کرده بودم که چرا نیست؟ و اگر جایی رفته چرا مثل همیشه مرا در آغوش نگرفته و نبوسیده؟ خیلی زود گریه ام گرفته بود. نق نقی اول که بعد به گریه ای پیوسته تبدیل شده بود، خورشید هم دور شده بود. کپه ابر ملوس، آسمان و پنجره ها و کلاغ ها که از سیاهی شان فقط یک نقطه مانده بود و من با آن نقطه رفته بودم تا آسمان. کسی تکانم داده بود یا صدایم زده بود، نفهمیدم. چشم باز کردم، نگاهم همانطور که سرم آویزان رو شانه ام بود، کجکی نشسته بود تو قاب پنجره آبی ساختمان روبه رو همانی که وقتی مدت ها روی ویلچر توی بالکن می نشستم و زل می زدم به آن تا کسی از آن تصویر تکراری و دلزده بیرون بیاید و هرگز نیامده بود، و من بارها و بارها به خاطرش گریه کرده بودم و دلتنگ و خسته، ویلچرم را کوبانده بودم به نرده.
دو لنگه آبی زنگاری پنجره روبه رو از هم گشوده شده و من یک لحظه احساس کرده بودم دنیایی جدید، زندگی جدید و چیزی غیر از آنچه که تا به آن زمان داشتم به رویم باز شده بود. حالم دگرگون شده بود. خواسته بودم با تمام وجود مادر را از آن رازی که تازه کشف کرده بودم یا دنیای جدیدم باخبر کنم. اما سکوت نشان از نبودن مادر بود و پدر که مثل همیشه سر کار بود. گردنم را راست کرده بودم و بی تفاوت به درد و خواب رفتگی بافت های بدنم، زل زده بودم به پنجره. دستی از میان پرده توری مواج برایم تکان می خورد. باور نمی کردم، خودم را خم کرده و بیشتر دقت کرده بودم. دو دست برایم تکان می خورد. اطرافم را ورانداز کرده بودم و کوچه که دورتر بود و من همیشه نیمی از آن را از لابه لای شاخ و برگ های درختان می دیدم کسی منتظر آن دست ها نبود. چشمی تکان صمیمانه آن دست ها را نمی دید. قلبم مچاله شده بود. بغض گلویم را فشرده بود دیگر نه گرسنه بودم نه تشنه، فقط صاحب آن دست ها را می خواستم که خودش را نشان دهد.
لحظه ای احساس کرده بودم آن دست ها متعلق به مادرم بود. کاش مادرم پرده مواج را کنار می زد و ناغافل صورتش را به من نشان می داد، مثل زمان هایی که می خواست موهایش را شانه بزند، موهایش را جلوی صورتش رها می کرد، و بعد ناگاه با دالی گفتن کش دار و بلند صورتش را از میان انبوه موهای سیاه و بلندش بیرون می داد و مرا غافلگیر می کرد. او تمام خاطرات خوش کودکیم را در وجودش انباشته بود و من هر روز به صدای دالی گفتن های خیالی او، سرم را می چرخاندم ولی دیگر مادری نبود.
ابر کوچک و ملوس در آغوش خورشید داشت ذوب می شد. غیبت نابهنگام مادرم و سکوت طولانی خانه، آهسته آهسته وهم و اضطراب بر جانم انداخته بود. اگر تکان آن دست ها، نبودن مادر، بازی بود، غافلگیری بود، هرچه بود، دوست داشتم هرچه زودتر تمام می شد،
دوباره به گریه افتاده بودم. این بار با صدایی بلند، تک و توک رهگذران توی کوچه در پی صدا، سر می چرخاندند، اما موفق به پیدا کردن من نمی شدند. ویلچر را باز کوباندم به نرده، گریه کرده بودم، فریاد زده بودم که ناگهان دست ها غیب شان زده و بعد بلافاصله پیدایشان شد و سیب قرمز درشتی را مقابل پنجره تکان داده بودند. آیا این بازی نبود؟ یک دالی بازی دوباره و یادآوری روزهای خوش؟ آیا مادرم در خانه روبه رو قصد سر به سر گذاشتن مرا نداشت؟ پس چرا این بازی تمام نمی شد؟ ناگهان چیزی مثل یک توپ سنگین افتاده بود تو بغلم. سیب قرمز درشت بود. نگاهم تندی پر کشیده بود رو پنجره روبه رو. دست ها نبود، پنجره بسته شده بود. با اینکه گرسنه بودم اما می ترسیدم سیب را بخورم. فکر می کردم اسباب بازی است و این بار نوبت من است که پرتاب کنم. اما به کجا؟ پنجره بسته شده بود و دست ها نبود.
سیب را گاز زدم نه با ولع و اشتها، با تردید و بغض و ترس. تمام سیب را با نق نق و ناله خوردم تا غروب؛ و غروب صدای چرخش کلید تو قفل در حیاط، تمام چیزهای
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 