پاورپوینت کامل بیست سال بعد ۳۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بیست سال بعد ۳۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بیست سال بعد ۳۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بیست سال بعد ۳۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۳۶

افسر نگهبان در حوزه استحفاظی خودش با گامهایی محکم و استوار در طول خیابان رو به بالا قدم میزد. این قدم زدن رژهوار در حقیقت از روی عادت بود؛ نه برای نمایش و خودنمایی. چون در آن حوالی کسی دیده نمیشد. ساعت دقیقاً ده شب بود، اما وزش سرد باد همراه با نمنم قطرات باران تقریباً خیابانها را از مردم خالی کرده بود.

افسر همچنان که راه میرفت، چوبدستی خود را با مهارت در دستش میچرخانید و همزمان با پیچ و تابهایی که به چوبدستی میداد، درها را هم یکی یکی امتحان میکرد. او هراز چندگاهی به عقب برمیگشت و با چشمان تیزبین خود که مراقب اوضاع و احوال خیابان بود به پشت سرش نگاه میکرد. قیافه مصمم و راه رفتنش که با قدری تکبر همراه بود، به وی چهره یک نگهبان خوب و وظیفهشناس را داده بود که حافظ امنیت و آرامش جامعه است.

در آن نزدیکی، یک نفر از ساعتها قبل انتظار میکشید و به فاصله هر چند قدم یک دکه سیگارفروشی و یا یک اغذیهفروشی که احیاناً تمام شب را باز بود، به چشم میخورد که چراغهایشان هنوز روشن بود و نورشان به چشم میزد. اما بیشتر مغازهها از ساعتها پیش بسته شده بود. افسر که نیمی از مسیر خود را طی کرده بود، ناگهان قدم کند کرد. در مقابل یک مغازه آهنفروشی مردی در تاریکی به در مغازه تکیه داده بود و یک سیگار خاموش به لب داشت. وقتی افسر به طرفش رفت مرد بلافاصله به حرف آمد: «من اینجا فقط منتظر دوستم هستم و با او قرار ملاقات دارم.» او به افسر اطمینان داد که جای نگرانی نیست. سپس برایش توضیح داد: «این قراری است که بیست سال پیش بین ما گذاشته شده است. البته ممکن است برای شما کمی خندهدار به نظر برسد، اینطور نیست؟ خوب، اگر مایل باشید من ماجرا را برآیتان توضیح میدهم تا خیالتان از هر بابت راحت باشد. مدتها پیش، درست همین جایی که اکنون این مغازه قرار دارد، یک رستوران بود. رستوران «بیک جو برادی»! افسر در ادامه صحبتهای مرد گفت: «تا پنج سال پیش بود، اما بعداً از بین رفت.» مردی که به در تکیه داده بود، کبریت را کشید و سیگارش را روشن کرد. در نور کبریت چهره مرد روشن شد. صورتش پریده رنگ بود، چانه چهارگوش و چشمانی تیز داشت و اثر یک زخم کوچک و سفیدرنگ نزدیک ابروی سمت راستش دیده میشد. یک سنجاق کراوات از جنس الماس هم روی سینهاش خودنمایی میکرد. او به افسر گفت: «بیست سال پیش در همچون شبی با من «جیمی ولز» اینجا در رستوران «بیگ جو برادی» شام خورد. او بهترین دوست من و بهترین انسان روی زمین است. او و من هر دو در این جا – نیویورک- بزرگ شدیم. درست مثل دو تا برادر همیشه با هم بودیم. من در آن موقع هجده سال داشتم و جیمی بیست ساله بود. قرار بود فردای آن روز من عازم غرب شوم تا سرنوشت ایندهام را روشن کنم. هیچکس نمیتوانست جیمی را به زور از نیویورک بیرون ببرد. او فکر میکرد اینجا تنها محل ممکن روی کره زمین است. به هر حال ما آن شب با هم توافق کردیم که دقیقاً بیست سال دیگر دوباره همدیگر را در همین جا ملاقات کنیم و برایمان اهمیتی نداشت که پاورپوینت کامل بیست سال بعد ۳۰ اسلاید در PowerPoint شرایطمان چه خواهد بود و یا از چه راه دوری باید به اینجا بیایم. مجسم میکردیم که در این بیست سال هر کدام از ما بایستی سرنوشت خودمان را داشته باشیم و سرنوشتمان هر چه قرار بود باشد در این مدت رقم زده شده است.

افسر پلیس گفت: «این موضوع خیلی جالب به نظر میرسد؛ اگر چه فاصله این دو ملاقات خیلی طولانی است. از وقتی که دوستتان را ترک کردهاید هیچ خبری از او ندارید؟» مرد در جواب گفت: «خوب، بله ما برای مدتی با هم مکاتبه میکردیم، اما بعد از یکی دو سال، دیگر خبری از همدیگر نداریم و شما میدانید که غرب جای خیلی بزرگی است و من برای به دست آوردن پول به هر دری زدم. میدانم که جیمی اگر زنده باشد، اینجا مرا ملاقات خواهد کرد. چون او همیشه قدیمیترین و صادقترین دوست من در دنیا بود. او هیچ گاه مرا فراموش نمیکند. من هزار مایل را آمدم تا امشب در مقابل این مغازه بایستم و این ارزش آن را دارد اگر رفیق قدیمی من ناگهان سر برسد.»

او در همین موقع ساعتش را جلو کشید و کلاهک ساعت مچی الماسنشانش را بلند کرد و گفت: «سه دقیقه به ده! وقتی که ما اینجا مقابل درِ رستوران از هم جدا شدیم، ساعت درست ده بود.» افسر پرسید: «ایا کارت در غرب گرفته است؟» و مرد جواب داد: «شرط میبندی! امیدوارم که کار جیمی هم به اندازه نصف کار من گرفته باشد. او در کارهایش آهسته و کند پیش میرفت؛ اما انسان خوب و شریفی بود. من مجبور بودم تا با بعضی از زیرکترین و هوشیارترین افراد رقابت کنم تا بتوانم درآمد هنگفتی به دست آورم. زندگی در نیویورک روال عادی خود را دارد؛ اما در غرب ان

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.