پاورپوینت کامل شعر; برای امام منتظر(عج) ۳۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل شعر; برای امام منتظر(عج) ۳۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شعر; برای امام منتظر(عج) ۳۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل شعر; برای امام منتظر(عج) ۳۴ اسلاید در PowerPoint :
>
ترجمه: ناهیده هاشمی
مسافرانی که با قطار شب «رم» را ترک کرده بودند، به ناچار تا سپیده ی صبح در ایستگاه کوچک «فابریانو» ۱توقف کرده بودند تا بقیه ی راه را با ترن کوچک و کهنه ی محلی که به «سولمونا» ۲می رفت، ادامه دهند.
سپیده دم، در یک واگن درجه دو که هوای خفه ای داشت و دود سیگار تمام فضای آن را پر کرده بود و درونش پنج نفر شب را به صبح رسانده بودند، زنی تنومند و قوی هیکل که خیلی هم غمگین به نظر می رسید، مانند یک بسته ی بی شکل و بی قواره به کمک دیگر مسافران از پله های واگن بالا رفت. شوهر در حالی که به سیگارش پک می زد و زیر لب من و من می کرد، پشت سر زنش وارد شد. مردی کوچک، لاغر اندام و نحیف با صورتی پریده رنگ و چشمانی ریز و روشن و در عین حال مضطرب و خجالتی.
بعد از پیدا کردن یک صندلی، او مودبانه از مسافرانی که به همسرش کمک کرده و به او جا داده بودند، تشکر کرد. سپس به سوی همسرش برگشت و در حالی که یقه ی کت او را پایین می کشید، مودبانه پرسید:
– حالت خوبه عزیزم؟!
زن به عوض پاسخ، یقه ی لباسش را دوباره تا چشم هایش بالا کشید؛ طوری که بتواند صورتش را زیر آن پنهان کند. شوهرش با لبخند غمگینی که بر لب داشت، آهسته گفت: «ای دنیای بی مروت!»
او احساس کرد وظیفه دارد به همسفرانش توضیح دهد که زن بیچاره اش قابل ترحم و دل سوزی است. چون جنگ داشت تنها پسرش را از او می گرفت؛ پسر بیست ساله ای که زندگی هر دو شان وقف او شده بود، تا جایی که خانه و کاشانه شان را در سولمونا رها کرده و به دنبال او تا رم آمده بودند؛ همان جایی که پسرشان مشغول گذراندن دوره ی آموزش نظامی بود. آن ها با رضایت خاطر به او اجازه داده بودند داوطلبانه به جنگ برود. با آن که حداقل تا شش ماه فرزندشان به جبهه اعزام نمی شد، ناگهان تلگرافی از او به دست شان رسیده بود. متن تلگراف نشان می داد که پسرشان ظرف سه روز آینده قرار است به جبهه برود. با این حساب از آن ها خواسته بود برای خداحافظی به دیدارش بروند و بدرقه اش کنند.
حالا زن آرام و قرار نداشت. زیر کت گنده اش می لولید و پیچ و تاب می خورد و گه گاه مثل یک حیوان وحشی خرناس می کشید. او مطمئن بود که حرف های همسرش، کمترین حس همدردی را در همسفرانشان برنمی انگیخت. جماعتی که به احتمال زیاد وضعیت شان بهتر از خودش نبود.
یکی از مسافران که با دقت زیاد به حرف های مرد گوش می داد، گفت: «شما باید خدا را شکر کنید که پسرتان تا حالا به جبهه نرفته است. پسر من از روز اول جنگ در جبهه است. او قبلا دو بار هم زخمی شده؛ باز هم برگشته و دوباره به جبهه اعزام شده است». یکی دیگر از مسافران گفت: «چه فرقی می کند؟ ممکن است شما تنها پسرتان را که علاقه ی زیادی هم به او دارید از دست بدهید اما امکان ندارد او را بیشتر از بچه های دیگرتان – اگر بچه ی دیگری هم داشتید – دوست بدارید. عشق پدر و مادری مانند یک تکه نان نیست که بشود آن را بین بچه ها به یک نسبت تقسیم کرد. یک پدر بدون هیچ گونه تبعیضی به تمام فرزندانش عشق می ورزد. چه یکی باشد، چه ده تا؛ و اگر حالا من برای دو پسرم ناراحت هستم، این طور نیست که ناراحتی ام را بین آن دو نصف کرده باشم!»
شوهر دست پاچه و در حالی که آه می کشید، گفت: «صحیح است، صحیح است. اما فرض کنید ( البته ما همه امیدواریم که قضیه ی ما هیچگاه مثل شما نشود ) پدری که دو فرزند در جبهه دارد، وقتی یکی از آن ها را از دست می دهد، هنوز یکی دیگر را دارد که با او همدردی کند. حال آن که. ..
مرد دیگر به میان حرفش دوید و پاسخ داد: «درسته. .. یک پسر برایش مانده که با او همدردی کند. اما یک پسر برای پدری که خودش ناچار است به خاطر او زنده بماند. حال آن که پدری که تنها یک پسر دارد، وقتی پسرش می میرد، پدر هم می تواند با او بمیرد و به اندوه و مصیبت خودش خاتمه دهد. حالا کدامیک از این دو بدتر است؟ نمی بینید که وضع من چه قدردشوارتر و بدتر از وضع شماست؟»
مسافر دیگری که مردی چاق و سرخ رو بود و چشمانی برافروخته و خاکستری روشن داشت، حرف او را قطع کرد و غرید: «این ها همه مزخرفه!»
مرد سرخ رو نفس نفس می زد و به نظر می رسید می خواهد از چشم های پف کرده اش نوعی خشم درونی و یک نیروی غیر قابل مهار – که جسم ناتوان او دیگر قادر به نگه داریش نبود – بیرون بزند.
«مزخرفه!» او این کلمه را در حالی گفت که دستش را جلوی دهانش گرفته بود و سعی می کرد جای خالی دو دندان جلویی اش را پنهان کند.
«مزخرفه! آیا ما فرزندان مان را برای نفع شخصی خودمان به دنیا می آوریم؟!»
بقیه ی مسافران با درماندگی به او خیره شدند. مسافری که فرزندش از اولین روز جنگ در جبهه بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست؛ بچه های ما به ما تعلق ندارند. آن ها متعلق به کشور هستند.»
مرد چاق در جواب گفت: «این حرف ها همه اش چرند است. وقتی ما می خواهیم صاحب فرزندی شویم، آیا در آن لحظه به کشورمان فکر می کنیم؟! بچه های ما به دنیا می آیند، برای این که. .. خوب، برای این که آن ها باید به دنیا بیایند و وقتی آن ها به دنیا می آیند، زندگی ما را هم با خودشان می برند. این یک حقیقت است. ما متعلق به آن ها هستیم اما آن ها هرگز به ما تعلق
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 