پاورپوینت کامل استفاده ی بهینه از رایانه ۲۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل استفاده ی بهینه از رایانه ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل استفاده ی بهینه از رایانه ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل استفاده ی بهینه از رایانه ۲۸ اسلاید در PowerPoint :

>

فوت و فن فناوری(۶)

امروز، قدم زنان با سارینا از کافی نت، از راه فضای سبز نزدیک به مجتمع، به خانه برمی گشتیم. داشتم به این فکر می کردم که حداقل یک جایی در این اوضاع عجیب و غریب اقتصادی، حرف توسعه می زند؛ البته، توسعه داریم تا توسعه! ولی خب، همین مقدارش هم جای تعجب دارد. همه جا حرف از نبودن بودجه، تعدیل نیروها یا همان واژه ی خودمانی اخراج است! نپرداختن یا دیر پرداخت کردن حقوق های حداقلی که حتی کفاف یک زندگی معمولی بدون هیچ مشکلی را هم نمی دهد. حالا آقاچنگیز می خواست کسب و کارش را توسعه دهد. امروز تقریباً کارهای تغییر فضای کافی نت برای اضافه شدن قسمت فروش قطعات جانبی رایانه انجام شد. فقط مانده بود خرید قطعات. با این که من لیست خرید را به آقاچنگیز داده بودم، ایشان اصرار داشت که من و سارینا برای خرید همراه شان برویم که در خرید اجناس دقت بیش تری باشد. به سارینا گفتم: «قیمت ها خیلی بالا رفته، باید ببینیم آقاچنگیز با دیدن قیمت ها بازم راضی به خرید اجناس و دایر کردن قسمت فروش می شه.»

– خب، اون بیش تر به حرف سرکارخانم گوش می دن، و حتماً خودِ افسرخانم این پرس وجوها را انجام داده که پیش نهادشو داده.

صبح همین که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم، تازه یادم افتاد با آقاچنگیز قرار دارم. سریع بلند شدم و به سارینا پیام دادم که زود باشد. مادر هم داشت تندتند صبحانه را آماده می کرد تا مبادا صبحانه نخورده بروم. به کافی نت که رسیدیم دیدم آقاچنگیز داخل ماشین منتظر ماست. سوار شدیم و رفتیم به بازار خرید رایانه. بیش تر مغازه های پاساژ، فروشنده ی رایانه و لوازم جانبی آن بودند. ویترین ها خیلی زیبا و باسلیقه چیده شده بودند و اکثراً جدیدترین وسایل را به نمایش گذاشته بودند. برچسب قیمت ها را که دیدیم، همه هول کردیم. آقاچنگیز که بنده ی خدا گلویش خشک شده بود. سارینا هم که طبق معمول برای شوخی هم که شده، ماشین حساب گوشی اش را آورده بود و هی می گفت: «یه لحظه! ببین ریحانه، نمی دونم من خنگم یا این ماشین حساب؛ ببین هر جوری که من قیمت ها و رقم ها رو می زنم و با قیمت های ماه های قبل مقایسه می کنم، روی ۲۵% یا ۳۲% تورم نمی مونه. درصدِ می ره روی حدود ۲۰۰%، ۲۵۰% و حتی بیش تر.» چشم هایم را ریز کردم و گفتم: «نه عزیز من، هر دوتون خنگید. درصد تورم رو که از بازار درنمی آرن. برای این کار یا زنگ بزن مرکز آمار یا بانک مرکزی. نه خودتو اذیت کن نه ما رو. بذار کارمون رو انجام بدیم.»

بعد از کلی بالا و پایین کردن اجناس و انتخاب لوازمی که قیمت های کم تری داشتند و چانه زدن با فروشنده، سفارش کالاها داده شد و فروشنده مشغول آماده کردن آن ها شد. آقاچنگیز واقعاً جا خورده بود. لوازم را از فروشنده می گرفت، کمی نگاه می کرد، یک سبک و سنگینی می کرد؛ ولی قیمتش او را قانع نمی کرد. ظاهرش که این طور نشان می داد. شاید در دلش یاد و خاطره ی قصابی یا همان سوپر گوشتش زنده شده بود و از این که کارش را عوض کرده، شاکی بود! حداقل فرقش این بود که از تمام چم و خم کار قبلی اش خبر داشت؛ ولی این کار اصلاً برایش آشنا نبود و از هیچ چیز آن سر درنمی آورد. به بعضی مغازه های دیگر هم سر زدیم و کالاهایی که قبلی ها نداشتند از آن ها تهیه کردیم.

به کافی نت که رسیدیم به پیش نهاد آقاچنگیز دیگر به خانه نرفتیم. همان جا ناهار را خوردیم و مشغول چیدن لوازم شدیم. سارینا هم که خیلی به چیدمان و دکوراسیون علاقه داشت، حسابی داشت سلیقه به خرج می داد و نشان می داد که سلیقه ی تجاری اش هم بد نیست. بالاخره بعد از کلی این ور آن ور و بالا و پایین کردن، کارها تمام شد. بعضی از کالاهایی که بزرگ تر بودند، مثل میز، صندلی و. .. را هم یک نمونه آورده بودیم تا برای مشتری ها سفارش بگیریم. خیلی خسته شده بودیم. دیگر نای ایستادن نداشتیم. آقاچنگیز هم که حال و روزش از صبح بهتر شده بود، سفارش بستنی داد و رسماً قسمت فروش لوازم جانبی رایانه با مدیرت سرکار خانم سارینا افتتاح شد.

مشغول خوردن بستنی بودیم که یک مادر و دختر وارد شدند. من داشتم به آن ها می گفتم که کافی نت امروز تعطیل است که متوجه شدم برای خرید آمده اند. سارینا باعجله جلو آمد. «سلام خانوم! من خدمت تون هستم. چی لازم دارین؟»

-خسته نباشین. دخترم می خواد برای کامپیوترش چند تا چیز بخره.

سارینا گفت: «خانوم محترم! ما این جا همه جور لوازم کار با کا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.