پاورپوینت کامل طوبای محبت ۴۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل طوبای محبت ۴۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل طوبای محبت ۴۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل طوبای محبت ۴۸ اسلاید در PowerPoint :

>

-داخلی/مسجد/ روز

داخل مسجد کوچک روستایی، مردم در حال متفرق شدن و بیرون رفتن هستند. مردی (کربلایی حسین) کنار روحانی پیشنماز (حاج ایوب) نشسته است و با او صحبت می کند. مرد دیگری به سوی کربلایی می آید و با او روبوسی می کند.

مرد: سلام کربلایی زیارت قبول.

کربلایی: علیک سلام آقا حیدر.

مرد: ببخشین دیروز سر زمین بودم، نتونستم بیام پیش پاتون؛ نوبت آب داشتم.

کربلایی: راضی به زحمت نبودم. کلی دعات کردم، امسال دیگه محصولت خوب باشه.

مرد: خیر ببینی کربلایی حسین. خوشا به سعادتت، بعد پدر خدا بیامرزم و مش صفدر، شمام پات به ضریح امام حسین رسید.

کربلایی: ایشاا… زیارتش نصیب شما هم بشه.

حاج ایوب که در حال جمع کردن سجاده اش است، بلند شده و مشغول مرتب کردن مهرها و کتاب های دعا می شود. مرد روستایی از کربلایی جدا شده و بیرون می رود. دیگر کسی دیگر در مسجد نیست. کربلایی به روحانی نگاه می کند.

کربلایی: حاج ایوب یه زحمتی براتون داشتم.

حاج ایوب به طرف کربلایی می آید و کنار او می نشیند. کربلایی از جیبش پلاستیکی در می آورد که درونش کیسه ای است. کیسه را باز می کند و به حاج ایوب می نگرد.

کربلایی: تربته، از کربلا گرفتم. هر زیاتگاه و ضریحی که بگین تبرکش کردم، دلم می خواد با اون نفس حقی که دارین ازش برام یه مهر و تسبیح بسازین.

حاج ایوب کیسه تربت را می گیرد، می بوید و بر آن بوسه می زند. سپس لحظه ای به فکر فرو می رود. کربلایی متوجه تغییر حالت او می شود.

حاج ایوب: چطور از همون مهرها که برا همه سوغات آوردی، واسه خودت نخریدی؟

کربلایی: خریدم حاجی، ولی این تربت یه چیز دیگه س؛ تبرکش کردم و دوست دارم دست خیر شمام به این خاک بخوره. اون تسبیح ها ریزن، منم که دستم می لرزه و چیزی توش بند نمی شه. بی زحمت از این تربت، یه تسبیح دونه درشت و یه مهر بزرگ برام بسازین؛ عمری بود محرم امسال باش نماز بخونم و ثوابش به شمام برسه. بعد مردن هم وصیت می کنم بذارنش تو کفنم.

حاج ایوب: ایشاا… که صد سال زنده باشی کبلایی. اگه قابل باشم، سعادته که دستم به این خاک بخوره. انگار می کنم که منم رفتم زیارت.

کربلایی: حتما هستین. همونجا که تربت رو گرفتم، نیت کردم شما برام مهر و تسبیح بسازین. حبیبم آرزوش بود بره کربلا. بی زحمت هر چی از تربت موند، بهم بدین می خوام بریزم رو خاک حبیب.

حاج ایوب: چشم، خدا حبیبم رحمت کنه. اگه منم سعادت داشتم الان پیش اون بودم.

کربلایی: سعادت داشتین که پاتون به خونه خدا رسیده. حبیبم وقتی می اومد کلی از خوبیای شما می گفت، می گفت تازه تو جبهه شما رو شناخته. می گفت از خاکی که سنگر می کندین برا همه یه مهر ساخته بودین و واسه حبیبم یه تسبیح.

حاج ایوب دوباره به فکر می رود.

۲-خارجی/ کوچه های روستایی/ روز

حاج ایوب کیسه تربت را با دو دستش گرفته و با خود زمزمه می کند. خاک را می بوید و آرام می گرید.

۳-خارجی/ حیاط خانه/ روز

حاج ایوب در حیاط را باز می کند و وارد خانه می شود. مرغ و خروس ها جلوی پایش به این طرف و آن طرف می روند. طوبی از پشت پنجره، به دیدن پدرش لبخند می زند.

۴-داخلی/ اتاق / روز

بی بی در حال بافتن قالیچه ای است. طوبی که عقب ماندگی ذهنی دارد، کنار سفره ای کوچک ایستاده است. داخل سفره چند شی گِلی کج و کوله دیده می شود. حاج ایوب دستی به سر دخترش می کشد.

بی بی: قبول باشه.

حاج ایوب: قبول حق بی بی خانم. این طوبی خانوم که دست به خاک و گِل ما نزده؟

بی بی: نه حاجی. دخترم دیگه فهمیده که نباید به اونا دست بزنه. سرش به کارای خودش گرمه.

طوبی به پدرش لبخند می زند. حاج ایوب کیسه تربت را از جیبش در می آورد و در گوشه تاقچه، کنار ظروف گِلی کج و کوله ای که طوبی درست کرده است، می گذارد. طوبی می نشیند و سرگرم کار خودش می شود. حاج ایوب عمامه اش را روی تاقچه می گذارد و عبایش را بر می دارد.

حاج ایوب: طوبی خانوم ما امروز چی داره می سازه؟

طوبی سرش را تکان می دهد و لبخند می زند. حاج ایوب با دقت به ردیف مهرها و قالب های مختلف در سفره خودش که گوشه ای پهن است، نگاه می کند. طوبی به طرف حاج ایوب می رود و دستش را روی مهرهای سفره او می زند. حاجی مانع وی می شود.

حاج ایوب: اِه نکن طوبی جان خراب می شن؛ هنوز خشک نشدن. گفتم که اینا مال مسجده، مردم می یان باهاش نماز می خونن.

طوبی: (بریده بریده حرف می زند.) برا… من… ب… ساز.

حاج ایوب: چی؟

طوبی: (به فکر فرو می رود.) ی…ه… یه… م… سجد.

حاج ایوب: مسجد؟

طوبی سرش را به علامت مثبت تکان می دهد و پدرش را به طرف سفره خود می کشاند و گِل های باقیمانده را جلوی او می گذارد.

حاجی ایوب: آخه مسجد می خوای چیکار؟

طوبی: (به طرف بی بی نگاه می کند.) من…و… نم… نمی بری… (بی بی به این حرف طوبی به طرف آن ها برمی گردد و با دلسوزی به دخترش می نگرد.) م… سجد… نمی. .. بری.

حاج ایوب: باشه می برمت. هفته دیگه محرمه، با بی بی میای و هر چه قدرم دلت خواست مسجد رو نیگا می کنی.

طوبی: مس… جد… من… م… ب… بریم؟

حاج ایوب: حالا بذار اول یه مسجد بسازیم، بعدا ببینم چیکارش می کنیم.

طوبی با اشتیاق دست های حاجی را روی گِل ها می گذارد و به او لبخند می زند. بی بی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده است، به طوبی می نگرد. حاج ایوب متوجه بی بی می شود و به او نگاه می کند. بی بی جلوی بغض خود را می گیرد و سعی دارد فضا را عوض کند.

بی بی: شما که نبودی، زن کربلایی حسین یه قواره پیراهنی آورد، گفت سوغات کربلاست.

حاج ایوب: (در حال کار) شرمنده کرده ما رو. از تیکه پارچه ها ش یه چیزیم برا طوبی درست کن.

بی بی: ایشاا… قالیچه رو که تموم کردم، یه پولی می یاد دستمون. شمام دست طوبی رو بگیرین و ببرین پابوس امام حسین… (گریه اش می گیرد.)

حاجی: تا خدا چی بخواد.

بی بی در حالیکه اشکش را پاک می کند، بلند می شود و سفره نان را پهن می کند و سپس بالای سر طوبی می ایستد. طوبی به وی لبخند می زند.

بی بی: می رم ناهار رو بیارم شمام پاشین دستاتونو بشورین.

بی بی از اتاق خارج می شود. طوبی توده گِلی را که پدرش صاف کرده، برمی دارد و بلند می شود.

حاج ایوب: اونو دیگه کجا می بری؟

طوبی: پ… پیش… خود… م… باش… ه.

حاج ایوب: نه طوبی جان بذار همین جا باشه. بعد از ناهار با هم درستش می کنیم.

طوبی گِل را داخل سفره کوچکش می گذارد و از اتاق خارج می شود. حاج ایوب به طرف مهرها می رود و آنها را وارسی می کند. بی بی با یک قابلمه و چند ظرف وارد اتاق می شود و پشت سرش طوبی به اتاق می آید و ظرف سبزی را جلوی پدرش می گیرد.

حاج ایوب: دستت درد نکنه طوبی خانوم، بذارش تو سفره.

۵-خارجی/ حیاط/ روز

حاج ایوب در حال وضو گرفتن است. طوبی نیز چشم بر او مثلاً دارد ظرف ها را می شوید، ولی حواسش به بی بی است که مرغ و خروس ها را به لانه شان می فرستد. طوبی به مرغ و خروس ها می خندد، بلند می شود و آن ها را دنبال می کند. حاج ایوب به طرف اتاق می رود.

۶-داخلی/ اتاق/ روز

حاج ایوب در حال پوشیدن لباس، چشمش به عکس خودش در کنار پسر جوانی (حبیب) می افتد. هر دو لباس نظامی و چفیه دارند. حاجی لبخند می زند و به کیسه تربت می نگرد.

حاج ایوب: (با خودش) خوب ما رو لو دادی. تسبیح رو که دادم دستت گفتم من که بچه ندارم، گمون می کنم تو پسرمی، اگه شهید شدم هر وقت ذکر گفتی یاد مام باش… چه ذوقی کردی، گفتی ایشاا… با تربت کربلام برام یه تسبیح درست می کنی. (بغضش م

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.