پاورپوینت کامل از کاروان، جا مانده ۵۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از کاروان، جا مانده ۵۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از کاروان، جا مانده ۵۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از کاروان، جا مانده ۵۹ اسلاید در PowerPoint :

>

شماره ی مرتضی را که می بینم با تردید گوشی را جواب می دهم. دست هایم یخ می کند. می نشینم کنار بخاری. سکوت می کنم و فقط به حرف هایش گوش می دهم. هرچند دیگر حرف هایش را باور ندارم! بعد از کلی حرف زدن و قول های الکی که می دهد، می گویم: «تصمیم من همان است که بهت گفتم. تقاضای طلاق را هم داده ام. حالا هم اگر می خواهی ترانه را ببینی، حرفی ندارم، بیا ببرش. فقط زود بیاورش، ما شب ها زود می خوابیم.»

گوشی را که قطع می کنم، انگار دست هایم را توی یخ گذاشته اند! ترانه از بغل مامان می دود کنارم و خوش حال می گوید: «بابا بود؟ می خواهد بیاید دنبالم؟» الکی بهش لبخند می زنم و دست می کشم روی موهای پرکلاغی اش که ریخته روی شانه اش. یاد مرتضی می افتم که قبل از این مشکلات موهایش همین طور قشنگ بود، اما حالا کلی موی سفید روی شقیقه هایش دارد. دلم برای حماقت هایش می سوزد که غیر از من و ترانه، به خودش هم دارد ظلم می کند؛ اما نمی فهمد!

ترانه که می رود موهایش را شانه کند، مامان می گوید: «مریم جان پس سفت و سخت تصمیمت را گرفته ای؟ نکند یک وقت به خاطر خودت خودخواهی کنی و این بچه را فدا کنی!»

ترانه می آید کنارم. لباسش را تنش می کنم و موهایش را دم اسبی می بندم. می دانم مرتضی این طوری بیشتر دوست دارد. کلاه و شال گردن و کاپشنش را به زور تنش می کنم. همیشه همین طور است. می گوید: «گرمم می شود مامان، دارم خفه می شم!» می فرستمش توی حیاط تا عرق نکند و منتظر پدرش باشد. می آیم کنار مامان می نشینم و می گویم: «مرتضی دیگر مردی نیست که بشود با او زندگی کرد. توی راهی افتاده که خودش هم نمی داند چیست، فقط هر روز یک گند جدید می زند!»

مامان سرش را تکان می دهد.

ـ هی! کی فکر می کرد آقا مرتضی کارش به این جا بکشد؟

یاد پنهان کاری های مرتضی می افتم، یاد دروغ هایی که آن اواخر می گفت. می گویم: «مرتضی طمع کرد، دلش خواست همه چیز را یک دفعه داشته باشد. آنقدر رفت دنبال آن ها که خدا را فراموش کرد؛ و خدا که فراموش شود…»

صدای زنگ بلند می شود. در هال را باز می کنم. باد خنکی به صورتم می خورد. ترانه را صدا می زنم: «دخترکم در را باز کن، بابات است، برو عزیزم، خوش بگذرد.» ترانه در را باز می کند. صدای قربان صدقه های مرتضی می آید. ترانه با گلی در دستش بر می گردد داخل و می گوید: «این را بابایی داد. گفت تو با ما نمی آیی؟ گفت به مامانت بگو ما تو سامرا یک قول هایی با هم داشتیم.» گل سرخ را از دستش می گیرم. دلم می لرزد. توی دلم می گویم: «سامرا؟ مگر تو به قول هایت وفا کردی؟ این حقه ها مال قبل بود که نمی شناختمت.» می گویم: «نه دخترم! من کار دارم، شما بروید. مواظب خودت باش، سرما نخوری!»

می دانم که مرتضی می خواهد چه بگوید. می خواهد به همراهش بروم تا همان حرف های تکراری اش را بزند؛ که من مقصر نبودم، می خواستم زندگی مان بهتر شود. دوستم فرزاد فریبم داد، خانه را فروختم که پولش را بدهم فرزاد برود آلمان باهاش کار کند… و من جوابش را بدهم.

ـ دوتایی کار می کردیم، خانه داشتیم، ماشین داشتیم، آرامش داشتیم… تو همه را از بین بردی! خانه را پنهانی از من فروختی و نزول دادی به فرزاد، آن هم کل پول ها را برداشت و بالا کشید و من را آواره کرد! کار به آن خوبی را از دست دادی که شریک دزد شوی. من و دخترت را رها کردی و عاشق خواهر فرزاد شدی،کسی که همه می دانند چه کاره است…

و مرتضی قسم بخورد که پشیمان است، قول های الکی بدهد، دل من را بی خودی به زندگی خوش کند و وقتی برگشتم خانه، دو روزه همه ی قول ها و منت کشی هایش را فراموش کند. آن وقت من بمانم و حرص خوردن ها و قرص های اعصاب. وای که چه بلایی سر من آوردی مرتضی! خدا لعنتت… نه! خدا هدایتت کند!

ترانه که در را می بندد، به آسمان گرفته نگاه می کنم. معلوم نیست خورشید کجاست؟ هنوز یک ساعتی به غروب مانده است. آسمان زمستان همیشه همین طور است، همیشه خورشید هست، ما نمی بینیمش!

در را می بندم و به گرمای خانه ی مامان پناه می برم. چه زود فراموش کردم که این جا خانه ی بچگی های من هم بوده! مگر چند سال است از این خانه رفته ام؟ هشت سال. دقیقاً همان وقت که بابا از دنیا رفت. چه زود با خانه ی مرتضی اخت شدم و این جا که خانه ی بیست ساله ام بود، شد خانه ی مامان. کاش هیچ وقت نرفته بودم که برگشتنم آنقدر تلخ باشد،کاش هیچ وقت با مرتضی ازدواج نکرده بودم!

می نشینم کنار مامان، روی پتوی که به عادت قدیمی اش، همیشه زیرش می اندازد. بابا هم همین جا می نشست و برایش چای می آوردم. مرتضی هم بارها این جا نشسته بود. اتاق پذیرایی و مبل ها را رها می کرد و می آمد این جا. می گفت: «این جا صفا دارد!»

تلویزیون را روشن می کنم. تلویزیون تصاویر کربلا را نشان می دهد. تصاویر نجف، سامرا. دلم پر می کشد برای امام حسین. یاد خودم و مرتضی می افتم و اولین سفر زندگی مان. همیشه سامرا برایم یک چیز دیگر بوده. من و سامرا و کاروان جا مانده و تازه داماد گم کرده ام؛ قولی که من و مرتضی، توی حرم امام هادی به هم داده بودیم؛ که هیچ وقت همدیگر را گم نکنیم، همدیگر را فراموش نکنیم، حتی اگر خدا مصلحت ندانست و بچه دار نشدیم…

مامان سکوت کرده و سرش را تکان می دهد. می دانم که چه قدر حسرت کربلا دارد. توی دلم می گویم: «کاش می طلبیدی آقا!» این روزها با این دل بی تاب و بی قرارم، بیشتر آرزوی رفتن می کنم. دلم می خواهد ضریح آقا را توی دستم بگیرم و از مشکلاتم برایش بگویم. از مرتضی که قول هایش را فراموش کرده، از ظلمی که در حقم شده… اما فعلاً که خبری نشده است.

دو سال پیش وقتی برای اولین بار قهر کردم و آمدم خانه ی مادر، همان روزهای تلخ، در حرم امام هادی(ع) و امام عسگری(ع) بمب گذاری کردند. من و مادر تصاویر ویران کردن حرم را دیدیم. من توی دلم اشک ریختم و مادر با چشم هایش. من توی آن حرم راه رفته بودم، گنبد طلایش را دیده بودم، ترانه ام را از امام هادی گرفته بودم، گم شده بودم، مرتضی با چشم هایی قرمز پیدایم کرده بود… به گنبدهای ویران شده شان نگاه کردم و یاد دل ویران شده ی خودم افتادم. دل من هم مثل حرم خراب شده بود، حرمتم خدشه برداشته بود و این کارها را نه کافرها؛ بلکه مرتضی کرده بود. مادر گریه کرد و گفت: «خدا لعنت شان کند! مگر آن ها خدا ندارند؟ دین ندارند؟ به امامان مظلوم ما چکار دارند؟ یا امام هادی کاش می شد بیایم کنارت. اگر بطلبی، خودم همه ی طلاهایم را می دهم خرج گنبد شما و پسرت کنند.» ترانه ی سه ساله ام گفت: «مامانی، عزیز امام چندم را می گوید؟» و با انگشت های کوچکش نام ۱۲ امام که یادش داده بودم را شمرد. صورتش را بوسیدم و گفتم: «امام دهم و امام یازدهم.»

حالا دو سال گذشته است و باز هم دل من ویران است. منتظرم، منتظرم تا یک روز بگویند می خواهیم برویم کربلا. مامان تصاویر سامرا را که می بیند می گوید: «خدا نشناس ها دوباره حرم امام عسگری را زده اند؟» می گویم: «نه مامان تصاویر دو سال پیش است. حالا کمی درستش کرده اند.»

ـ نه مادر کجا درستش کرده اند؟ زهرا خانوم همسایه مان تازه از کربلا آمده، رفته بودیم دیدنش، آنقدر برای مان تعریف کرد. می گفت هنوز جای تیرها روی دیوارهای حرم هست. می گفت فقط چند ساعت سامرا بوده اند، از ترس بمب گذاری! همش خرابی، همش ناآرامی! فدای شان شوم، امام هادی و امام عسگری بیشتر از همه ی امامان توی بند بودند؛ حالا هم کاری می کنند مردم نتوانند بروند زیارت شان!

دست چروکیده ی مادر را توی دستم می گیرم.

ـ مامان، دعا کن جور شود ما هم برویم.

مامان دستم را فشار می دهد. می گوید: «خدا بخواهد می رویم. اما من که دیگر امیدی ندارم مادر، با این کمر درد و پا درد دو قدم راه را به زور می روم، چه طور بروم کربلا؟» مامان نمی داند که اسم مان را برای کربلا نوشته ام. بهش نگفتم تا انتظار نکشد. گفتم هر وقت قسمت شد برویم، یک دفعه بهش می گویم تا خوش حال شود.

*

ساعت نُه شب است. توی خانه راه می روم و حرص می خورم. مامان می گوید: «آرام باش. ان شاا… اتفاقی نیفتاده و بچه را سالم می آورد.» لبم را گاز می گیرم و می گویم: «چه طور آرام باشم مامان؟ می بینید چه آدم بی فکری است؟ رفتنی بهش گفتم بچه را زود بیاورد، حالا معلوم نیست توی این سرما کجا مانده! گوشی اش را هم خاموش کرده! همیشه همین طور است، بی فکر و خودخواه!»

ساعت ده، تلفن که زنگ می خورد می دوم به سمت گوشی. صدای ترانه را که می شنوم اشکم جاری می شود. ترانه گریه می کند و می گوید: «مامانی بابا من را آورده خانه ی خودمان. من تنهایی می ترسم!» عصبانی می گویم: «مگر تنهایی؟خودش کجا رفته؟ مگر قرار نبود بروید پارک و دوساعته برگردید؟»

صدای فین فین ترانه می آید. حتما سرما هم خورده! می گوید: «رفتیم پارک، اما خیلی زود برگشتیم! بابا کار داشت. رفتیم پیش یه آقایی، بابا باهاش دعوا کرد، خیلی ترسیدم! بعدش آمدیم خانه. بابا رفته ساندویچ بخرد… مامانی من تنهایی می ترسم!»

دستم را می گذارم روی سرم و چشم هایم را مالش می دهم. سعی می کنم ترانه را آرام کنم. مرتضی که برمی گردد خانه، ترانه تلفن را بهش می دهد. سرش داد می زنم: «چرا بچه را بردی آن جا؟ معلوم هست داری چه کار می کنی؟» مرتضی با آرامشی که حر

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.