پاورپوینت کامل امیر گل ها (قسمت دهم) ۷۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل امیر گل ها (قسمت دهم) ۷۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل امیر گل ها (قسمت دهم) ۷۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل امیر گل ها (قسمت دهم) ۷۵ اسلاید در PowerPoint :

>

روان¬شناسی معاصر می¬گوید: «هر چه از موضوعی یا شخصیتی بیشتر بدانید، به آن علاقه¬مندتر می¬شوید. شخصیت هر فرد را از دو راه «حرف»ها و «رفتار»ش می¬توان شناخت؛ گرچه این دو، تنها قطره¬ای از دریای شخصیت آدمی است، نه تمام آن.

مقاله¬ی پی¬درپی امیر گل¬ها، نگاهی نو دارد به زندگی و شخصیت امیرمؤمنان(ع) در چهار بعد: ارتباط با «خویشتن» با «خدا»، با «دیگران» و با «طبیعت»:

سرزنشگری

سرزنش دارویی است، اما تلخ که تنها در لحظه های ویژه ای باید از آن بهره گرفت؛ و سرزنشگری کاری است بس ظریف.

حضرت گاه درباره¬ی یارانش که کوتاهی هایی می کردند، لب به سرزنش می گشود، اما خود به ظرافت آن توجه داشت و یارانش را نیز بدان نازک اندیشی ها توجه می داد:

زیاده روی در سرزنش، آتش یک¬دندگی [سرزنش شونده] را شعله ور می سازد.۱

هرگاه [کسی را] سرزنش می کنی، پس راهی [برایش] بگذار [و چنان زیاده روی نکن که هر گونه راه بازگشت بر او بسته مانَد].۲

میوه¬ی کوتاهی، سرزنش [شنیدن] است.۳

زنهار از سرزنش های پی درپی؛ زیرا این کار [سرزنش-شده را] به تبه¬کاری آزمند تبدیل می کند؛ و سرزنش را سبک [و عادی برایش] می سازد.۴

چه بسیار سرزنش¬شده ای که بی گناه است.۵

سکوت

هیچ نگهبانی را محافظ¬تر از سکوت نمی دانست.۶

به افراد گوشزد می کرد: «مسلمان، تا خاموش است نیکوکار شمرده می شود؛ چون سخن گوید، نیکوکار یا گنه¬کار محسوب می شود.»۷

البته ایشان هر نوع خاموشی را نمی ستود و می فرمود:

خاموشی از سخنِ حکیمانه، خیری ندارد، همچنان که گفتار جاهلانه نیز بی خیر است.۸

برای برخی از سکوت ها، خاصیتی رساتر از پاسخ باور داشت.۹

جبران آن چه برای خاموشی از کف داده ای، آسان تر است از جبران آن چه به¬دلیل گفتارت از دست داده ای.۱۰

اگر دوست داری تن¬درست باشی و عیب هایت پنهان مانند، پس از سخنت بکاه و بر خاموشی ات بیفزا تا اندیشه ات افزون و دلت نورانی شود؛

و مردم [نیز] از [گزند زبانِ] تو در امان مانند!۱۱

ستوده تر از شیوایی گفتار، خاموشی در جایی است که مقام سخن نیست.۱۲

سکوت به تو وقار می بخشد و از زحمت پوزش طلبی در امانت می دارد.۱۳

در خاموشی، سلامتی از پشیمانی است.۱۴

خاموشی را سبب شکوه و وقار و باعث بی نیازی از زحمت عذرخواهی می شمرد.۱۵

لودگی

سخن و شوخی گاه همسایه اند. از این رو، با این که ایشان فردی شوخ بود، به دیگران هشدارهای جدّی می داد که مرز احترام به دیگران را هنگام شوخی درهم نشکنند:

شوخی را دشنام کوچک می دانست.

می فرمود: «شوخی مکن که تحقیر می شوی.»۱۶

هر چیزی بذری دارد؛ و بذر دشمنی، شوخی است.۱۷

با دوستت شوخی نکن که دشمنت می شود؛ با دشمنت شوخی نکن که [خشمگین می شود و] نابودت می سازد.۱۸

به کسانی که خواهان شخصیت اجتماعی بودند هشدار می داد: [مردم] کسی را که [بسیار] شوخی می کند، سبک می شمارند.۱۹

نظارت همگانی (امر به معروف و نهی از منکر)

تمامی اعمال ارزشمند – حتی جهاد در راه خدا – در مقایسه با امر به معروف و نهی از منکر چیزی نیست! جز قطره ای در برابر دریایی مواج و خروشان؛ و باید دانست که امر به معروف و نهی از منکر را نه در نزدیکی اجل نقشی است و نه در کاستن روزی تأثیری.۲۰

گروهی منکر را با دست، زبان و قلب نفی می کنند؛ چنین کسانی، تمامی خصلت های نیکو را یک جا فراهم آورده اند؛ دو دیگر گروه که نهی از منکر را به زبان و قلب محدود کرده، دست به کار نشده اند، به دو خصلت نیکو تمسّک جسته اند و یکی را تباه کرده اند؛ سه دیگر گروه، تنها با قلب منکر را نفی کرده اند و دست و زبان را وانهاده اند؛ اینان، همراه با تباه کردن شریف ترین خصلت ها، تنها به خصلتی بسنده کرده اند.

«مختار تمّار» می گوید: «من در مسجد کوفه می خوابیدم و در مسجد سکونت داشتم و از بقّالی که اهل بصره بود، نان می ستاندم. روزی بیرون شدم و دیدم که مردی مرا می خوانَد: “لُنگ خود را بالا بگیر تا هم لباست پاکیزه تر مانَد و هم تقوای پروردگارت را بیش تر مراعات کنی.” گفتم: کیستی؟ فرمود: “علی بن ابی طالب!”

پس پشت سر وی روان شدم که به سوی بازار شترفروشان می رفت. وقتی به آن جا رسید، ایستاد و فرمود: “ای بازرگانان! از سوگند ناروا بپرهیزید؛ که آن، کالا را رونق می دهد وَ[لی] برکت را از میان می بَرَد.”

سپس حرکت کرد تا به خرمافروشان رسید. در آن جا، کنیزی را دید که نزد خرمافروشی می گرید. فرمود: “تو را چه شده است؟” گفت: “من کنیزی هستم که خانواده ام مرا فرستادند تا به یک درهم، برای¬شان خرما بخرم. وقتی آن را نزدشان بردم، نپسندیدند. آن را باز آورده ام ولی خرمافروش آن را باز نمی ستانَد”. امام فرمود: “ای مرد! خرما را از او بستان و درهمش را به وی بازپس ده!” خرمافروش نپذیرفت. به او گفته شد: “او علی بن ابی طالب است.”

پس خرما را پذیرفت و درهم را به جاریه بازگرداند و گفت: “ای امیرالمؤمنین! تو را نشناختم؛ پس از من درگذر!” فرمود: “ای بازرگانان! تقوای خدا را پیشه کنید و خرید و فروش هاتان را نیکو گردانید تا خداوند ما و شما را بیامرزد.”

آن گاه روان شد و آسمان نیز باران فرو فرستاد. پس به دکانی نزدیک شد و اجازه¬ی ورود خواست. صاحب دکان به وی اجازه نداد و او را عقب راند. فرمود: “ای قنبر! او را نزد من بیاور.” امام او را با تازیانه زد و فرمود: “به سبب آن که مرا عقب راندی، تو را نزدم؛ بلکه تو را زدم تا مبادا مسلمان ناتوانی را عقب رانی و یکی از اندام هایش را بشکنی و دیه اش بر عهده¬ی تو افتد.”

سپس به سرای جامه فروشان روان شد و نزد مردی زیباروی آمد و فرمود: “ای مرد! آیا دو جامه به پنج درهم داری؟” مرد از جای برخاست و گفت: “ای امیرالمؤمنین! آن چه می خواهی، نزد من است.” امام چون دید که فروشنده وی را شناخته، از او دور شد. سپس به پسری نوجوان رسید و فرمود: “ای نوجوان! آیا دو جامه به پنج درهم داری؟” گفت: “آری؛ دارم.” امام دو جامه ستاند، یکی به سه درهم و دیگری به دو درهم. آن گاه فرمود: “ای قنبر! جامه¬ی سه درهمی را تو بستان!” قنبر گفت: “شما به داشتنِ آن سزاوار ترید؛ چرا که بر منبر فرا می شوید و با مردم سخن می گویید.” امام فرمود: “وَ [لی] تو جوانی و دارای میل جوانی هستی. من از پروردگار خویش شرم دارم که از تو زیادت طلبم. از پیامبر خدا(ص) شنیدم که می فرمود: [زیر دستان¬تان را] از آن چه خود می پوشید، بپوشانید و از آن چه خود می خورید، بخورانید.”

پس چون پیراهن را پوشید، آستین آن برایش بلند بود و از انگشتانش درگذشت. فرمود: “زیاده¬ی آن را ببُر.” نوجوان آن را برید و گفت: “بیا تا لبه هایش را بدوزم.” فرمود: “به همین حال، رهایش کن؛ زیرا مرگ آن قدر زود می رسد که نیازی به این کار نیست!”»

هدیه

تأثیرهای مثبت هدیه را بازگو می کرد تا مردمان به دادن آن تشویق شوند.

هیچ چیزی مانند هدیه، فرمانروا را به مهربانی وانمی دارد؛ کینه¬ی آدم خشمگین را فرو نمی نشاند؛ آن را که کناره می گیرد، جذب نمی کند؛ کارهای درست را موفق و تبه¬کاری ها را دفع نمی کند.۲۱

اگر به برادر مسلمانم هدیه ای دهم که برایش سودمند باشد، برایم محبوب تر از آن است که همانندش را در راه خدا صدقه دهم.۲۲

به آن که به تو هدیه نمی دهد، هدیه ده.۲۳

هدیه را تنها ارمغان های مادی نمی دانست:

چه خوب هدیه ای است اندرز.۲۴

به سخن رسول گرامی(ص) عمل می کرد و می فرمود:

اگر [چه ناچیزی مثل] پاچه¬ی بزی را نیز به من هدیه دهند، می پذیرم [و از آورنده اش سپاسگزاری می کنم و چشمم در پی هدیه های گران¬بها نیست].۲۵

همزیستی

اسیران

چون پسر ملجم شمشیرش را بر فرق حضرت فرود آورْد، امام به زانو درآمد. چون به هوش آمد به پسرانش – حسن و حسین – فرمود:

این اسیر را در بند نگه دارید. غذایش بدهید و سیرابش کنید و اسارتش نیکو باشد.

به پسرش امام مجتبی(ع) فرمود:

پسرم! بر اسیرت مهربان باش و به او مهر بورز. نیکی کن و دلسوز باش. …

[سپس از هوش رفت] چون به هوش آمد، امام مجتبی کاسه ای از شیر به لبانش نزدیک کرد. اندکی از آن را نوشید و سپس کنار زد و فرمود: «آن را نزد اسیرتان ببرید.» سپس به ایشان فرمود:

پسرکم! به حقّی که بر گردنتان دارم، جز غذا و نوشیدنی پاکیزه ای که می خورید و می نوشید، به او ندهید. تا هنگامی که چشم از این جهان فرو می پوشم، با او نرمی کنید. از آن چه می خورید به او بخورانید و از آن چه سیراب می شوید به او بنوشانید. …

اقلیت های دینی

روزی در سفری پیاده، با غیرمسلمانی همسفر شد. غیرمسلمان از او پرسید: «کجا می روی ای بنده¬ی خدا؟» پاسخ داد: «کوفه.» چون بر سر دو راهی رسیدند، همان راهی را رفت که غیرمسلمان می رفت. مرد علت را پرسید. امام فرمود: «اوج [همسفری و] همنشینی آن است که انسان چند قدمی دوستش را بدرقه کند. پیامبر(ص) به ما چنین فرمانی داد.»

مرد پرسید: «[واقعاً] رسول خدا(ص) [چنین] گفت؟»

– بله.

– کسی که او را پیروی کند، کارهای نیک او را پیروی کرده است. من به اسلام گواهی می دهم.

مرد، مسلمان و به دنبال امام رهسپار شد.۲۶

روزی پیرمرد نابینایی را دید که دست به گدایی دراز کرده است. پرسید: «پیرمرد کیست؟» گفتند: «مردی مسیحی است. از کار افتاده و گدایی می کند.»

– تا زمانی که پیر و ناتوان نشده بود از او کار کشیدید، اینک [که به این حال و روز افتاده، نیکی خود را] از وی بازداشته اید؟ از بیت المال خرج او را بپردازید.۲۷

ابراز تأسف تلخِ امام(ع) برای ربودن خلخال[= پایبند]، گردنبند و گوشواره¬ی زنی غیرمسلمان از سوی «غامدی» – فرمانده¬ی سپاه معاویه – نشانه¬ی دغدغه های ایشان در حفظ حقوق غیرمسلمانان است.۲۸

استاندار امام در سرزمین فارس، مردی بود به نام «عمر»، پسر «ابی سلمه¬ی ارحبی». در آن جا زرتشتیان بسیار بودند و استاندار با آنان خوش¬رفتاری نمی کرد. خبر به حضرت رسید. نامه ای نکوهش¬گرانه به او نوشت:

دهقانان شهر تو، از درشت¬خویی و سخت¬دلی ات شکایت کرده اند که ایشان را تحقیر می کنی و بر ایشان ستم روا می داری. نگریستم و دیدم که آنان هنوز مشرک اند و سزاوار نیست. .. چون در پناه اسلام اند نشاید که آنان را برانی یا بر ایشان ستم روا داری.۲۹

اقلیت های دینی، همانند مسلمانان اجازه داشتند در کشورهای اسلامی «مطب» دایر و مردم را «ویزیت» کنند. این آزادی حرفه و رجوعِ به متخصص، چنان در جامعه¬ی متدینِ آن زمان امری عادی بود که پس از ضربت خوردنِ امام، طبیبی یهودی و بسیار متخصص به نام «اثیر» – پسر «عمرو هانی سلونی» را بر بالین وی آوردند.۳۰

در نامه ای از مأموران مالیاتی اش می خواهد: «به مالِ هیچ یک از مردم – خواه مسلمان و خواه نامسلمانِ دارای پیمان – دست اندازی نکنند.»۳۱

روزی زره گمشده¬ی خویش را در دست مردی یهودی دید. فرمود: «این زره، مال من است.» یهودی انکار کرد و گفت: «زره در دست من است؛ شما که ادعای مالکیت آن را داری، باید دلیل بیاوری.»

چون حضرت شاهدی بر گفتار خود نداشت، شریح، قاضی محکمه¬ی کوفه، به نفع یهودی حکم صادر کرد. یهودی با مشاهده همسانی امام با دیگر قشرهای جامعه و حتی یک فرد غیرمسلمان در برابر قانون، گفت:

او راست می گوید. زره مال اوست و در جنگ صفین، از اسبی خاکستری رنگ بر زمین افتاده و من برداشته بودم. مرد، مسلمان شد. امام بدو فرمود: «اینک که مسلمان شدی، زره را به تو بخشیدم.»۳۲

در این رخ¬داد تاریخی، استقلال قاضی را نیز به¬خوبی می توان دید. آن چه بر شگفتی آدمی می افزاید این است که اتفاق زمانی رخ داد که امام خلیفه¬ی مسلمانان و حاکم بر حدود پنجاه کشور اسلامی فعلی بوده است. دانشمندان پیشین و معاصر اهل سنّت نیز این واقعه را در کتاب های خویش آورده اند.

بانوان

به بانوان سلام می کرد، امّا خوش نمی داشت به زنان جوان سلام کند و می فرمود:

بیم آن دارم که از صدای¬شان خوشم بیاید و گناهی که از این راه بر من بنویسند، بیش از پاداشی باشد که در جست¬وجوی آن هستم.۳۳

جز بزرگوار به زن احترام نمی کند و جز فرومایه به وی توهین نمی کند.۳۴

در نامه ای خطا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.