پاورپوینت کامل چند تار از موی او;(طنز معاصر عرب) ۴۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل چند تار از موی او;(طنز معاصر عرب) ۴۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل چند تار از موی او;(طنز معاصر عرب) ۴۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل چند تار از موی او;(طنز معاصر عرب) ۴۸ اسلاید در PowerPoint :
>
عادت کردم روزم را با خوش بینی شروع کنم. هنگام اصلاح صورت، کلماتی از آوازهای رایج را تکرار می کنم و از آن جایی که من ترانه ها را حفظ نمی کنم، کلمات معدودی را – که هیچ گاه تغییر نمی کنند – بازگو می کنم و با افکار پراکنده ام همسفر می شوم؛ اما توجه ناگهان همسرم در صبح یکی از روزها به یکی از کلماتی که بر زبانم رانده می شد، مشکل آفرید. زیرا درحالی که می گفتم: «ای سبزه رو، ای رؤیای دوران کودکی»، «لیلا» در حمام را کوبید و از من خواست از تکرار این کلمات فتنه برانگیز خودداری کنم. اما صبح فردا، باز فراموش کردم و همان کلمات را زمزمه نمودم. نتیجه ی این کار این بود که زنم مرا متهم کرد با همسایه ام خانم «دو دو» سر و سرّی دارم. بعد شروع کرد به بازپرسی.
فایده ای نداشت برایش توضیح می دادم که من اسم خانم دودو را برای اولین بار است که می شنوم و او را ندیده ام.
همان شب، در باشگاه منتظر پسر خاله ام «ادهم» بودم. همنشینی با او برایم بسیار آرامش بخش است. آدم خل وضعی است و حس سلطه گری مرا اشباع می کند. تازه، حرف زدن او هم تکلف ندارد و مجبور نمی شوم فکر کنم و حرف بزنم. او با بیان قصه هایش با «نورما» مجلس را گرم می کرد و از گفت وگویی که مدعی بود بین او و نورما جریان یافت، بسیار شاد بود. این گفت وگو، از او آقا و پادشاه و از نورما کنیز و کلفت می ساخت. تمام حیله ام برای کشف حقیقت نورما بی ثمر بود.
وقتی او را در منگنه می گذاشتم، می گفت نورما به شهر خودش کوچ کرده است. یقین کردم که نورما شخصیتی تخیلی است که در خیال ادهم جان گرفته است و وی به دلیل خودخواهیش به آن فرصت داده است و با آن، تسلط همسرش «سوسن» بر خودش را، می پوشاند.
توی باشگاه همچنان منتظر ادهم بودم؛ اما نیامد. بعد دیدم برایم این یادداشت را گذاشته است:
– عزیزم عزت.
دوم: امشب به مأموریت دشواری می روم که فردا برایت می گویم.
اول: از غیبت امشب پوزش می طلبم.
تذکر: دومی را پیش از اولی گفتم چون مهم تر بود!
فردا صبح به شدت مواظب بودم ترانه ی «سبزه رو» را تکرار نکنم و به جایش این کلمات را زمزمه کردم: «موی طلایی، چهره ی شرقی.»
چون بیشتر از این چهار کلمه را بلد نیستم. لیلا با عصبانیت به در حمام کوبید و فریاد زد: «من می دانم که مویش طلایی است.»
اما من زمانی معنای این کلمات را فهمیدم که ادهم را در باشگاه دیدم. به من گفت: «لیلا دیشب از من خواست به سؤالاتش پاسخ بدهم و به دلیل همین مأموریت ویژه، یادداشت عذرخواهی را برایم گذاشت. او به لیلا تأکید کرد که من هیچ ارتباطی با خانم دو دو ندارم. لیلا نزدیک بود قانع شود؛ اما امروز صبح با ادهم تماس تلفنی گرفت و به او گفت:
«آیا می دانی امروز عزت این جمله را تکرار می کرد که: «مو طلایی، مو طلایی»؟ آیا می دانی که امروز صبح خانم دودو با موهای طلایی سر و کله اش پیدا شد؟ حتماً این مرد زاغ او را چوب می زند؛ در غیر این صورت، از کجا می دانست که او دیشب مویش را رنگ کرده است؟
… گوش بده! این پسرخاله ی تو یا باید مرا طلاق بدهد یا من او را می کشم!»
از آن جایی که روحیه ی لیلا را – زمانی که به سر غیرت می آمد – می دانستم، با خاطری پریشان به راه افتادم.
زمانی از فکر و خیال بیرون آمدم که ادهم به من کیسه ی مخملی کوچک و سرمه ای رنگی داد که دور تا دور آن را دوخته بودند. از من خواهش کرد آن را نگه داری کنم، چرا که یادگار نورما پس از مسافرتش است. آن موقع در وضعیتی نبودم که بتوانم مطلبی بپرسم؛ بحران های تازه ای که لیلا ایجاد کرده بود، فکر مرا به خود مشغول داشت
با قدم های سنگین و اندوه بسیار، به خانه برگشتم؛ اما چه دیدم؟ لیلا با لبخندی دل نشین به استقبالم آمد. واژه هایی مهربان و شکربار از لبانش می چکید. از آن چه در رابطه با من و خانم دودو گفته بود، اظهار تأسف می کرد و گفت که در پاک دلی ام نسبت به خودش تردیدی ندارد و هیچ شکی نیست که عشق شدید من به او – از همان روزهای دانشکده تاکنون – آلوده به خیانت یا حتی اندیشه ی خیانتی نیز نشده است.»
چه شده است؟ من، لیلا و تعصبش را می شناسم و این رفتار اصلاً شباهتی به رفتار لیلا نداشت. بهت زده به او زل زده بودم. با مهربانی پرسید: «چه ات شده؟»
– هیچی.
– می دانم عزیزم، تو همچنان از من عصبانی هستی. .. حق هم داری؛ اما عذر من این است که تو را دوست دارم.
رفتار بعیدش در ابراز محبت، شک مرا نسبت به سلامت روانیش تشدید کرد. .. خدایا چه بر سر همسرم آمده؟
مرا به اتاق نشیمن برد و من همچنان غرق در حیرت از لیلای تازه ای بودم که از روزهای دانشکده تاکنون چنین برخوردی از او سراغ نداشتم. بی درنگ گفت: «برایت یک چیز غیرمنتظره آماده کردم که آن را خیلی دوست داری. بچه ها هم شریک تو نمی شوند چون خوابیده اند.»
فوری فهمیدم و گفتم: «شیربرنج!»
شیربرنج؟ حتماً مسموم است. مسلماً الان انگیزه ی این عشق ناگهانی را فهمیدم. آیا ممکن است حسادت این دیوانه به این حد ویران گر رسیده باشد؟ دغدغه ی فرار به خارج از منزل، مرا فرا گرفت. مسئله ی مهم برایم فرار بود. شاید اگر خوردن شیربرنج را قبول نکنم، می-خواهد با آهن بر سرم بکوبد یا با ضربه ی کاردی – که زیر پیراهن پنهان کرده – مرا به قتل برساند.
نزدیک بود بگویم: «آیا واقعاً می توانی این کار را بکنی؟» در حالی که قاشق شیربرنج را به طرف دهانم می آورد، گفت: «مگر از تو عذرخواهی نکردم عزیزم؟. ..» دست دراز شده اش را به همراه برنج مسموم کنار زدم و آماده ی فرار شدم. ایستاد و با حیرت به من خیره شد و با ناامیدی قاشق را به دهان خودش برد، بعد بشقاب و قاشق را روی میز گذاشت و زد زیر گریه. از بدبینی ام نسبت به او احساس ناراحتی عمیقی کردم. چه طور توانستم به ذهن خودم این خیال را رخنه بدهم که می خواهد مرا بکشد؟ سکوتی طولانی ما را در برگرفت.
صبح مرا با مهربانی از خواب بیدار کرد. برای خراب نکردن این مهربانی رمانتیکی – که تفسیرش برایم دشوار بود – در حمام، به شدت مراقب بودم که هنگام اصلاح صورت کلماتی را بر زبان نیاورم که چه بسا تفسیر بدی از آن بشوند. به همین دلیل راه سلامت را پیمودم و خواندم:
«کشورم، کشورم، خونم فدای تو. ..
کشورم، کشورم، خونم فدای تو. ..»
چیزهایی را که لازم داشتم، از کتی که می پوشیدم خالی کردم. دستم به کیسه ی مخلمی خورد. «خدا لعنت کند ادهم را. … باید این کیسه را پس بدهم. اگر لیلا آن را پیدا کند، این کیسه نمی تواند مرا از مخمصه نجات بدهد.» بدون این که این شادی ضعیف که پس از بیداری در دلم احساس می کردم رها کنم، به سر کار رفتم. درونم لبریز از زیبایی و نور بود. هر چند وقت یک بار فکری به سرم می زد و آزارم می داد: «چرا لیلا این همه رمانتیست شده است؟»
هنوز احساس شادی مرا رها نکرده بود که منشی گفت: «بدران ابو السعود می خواهد شما را ببیند.» یعنی چه؟ مردی که این همه چک بی محل برایم کشیده و به من خسارت زده، آمده است؟ با آن که از شنیدن خبر آمدنش خون سردی ظاهری خود را حفظ کرده بودم اما منشی با این خبر مرا لرزاند که: روی زبانش دمل بزرگی درآمده که تمام دهانش را گرفته و او نمی تواند حرف بزند.» این خودش خبر مهمی بود؛ زیرا وی مردی بود بدزبان و در حرف زدن ید طولایی داشت. وقتی فهمیدم او برای پرداخت نقدی بدهی هایش آمده، برایم شگفت انگیز و حیرت آور بود. او توبه کرده بود و می خواست زاهد شود و همه ی طلب هایم را یک جا پرداخت کرد.
ساعت یک بعد از ظهر، تلکس از موافقت پروژ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 