پاورپوینت کامل بهار بهمن ۷۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بهار بهمن ۷۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بهار بهمن ۷۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بهار بهمن ۷۲ اسلاید در PowerPoint :
>
به مناسبت سال گرد پیروزی انقلاب اسلامی
اشاره
در دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ حضرت امام خمینی(ره) پس از حدود پانزده سال دوری و تبعید از وطن، در میان استقبال پرشور مردم، قدم به خاک ایران اسلامی گذاشت و بزرگ ترین استقبال تاریخ، در تهران شکل گرفت. استقبال گسترده ی مردم آگاه و بیدار ایران از امام، چنان بی نظیر بود که می توان گفت در هیچ دوره ای از تاریخ معاصر، مردم، از یک شخصیت محبوب خود، این چنین استقبال نکرده اند. امام، پس از یک سخن رانی کوتاه تشکرآمیز در فرودگاه، برای ادای احترام به شهیدان انقلاب اسلامی به مرقد آن ها در بهشت زهرا(س) رفتند. در مسیر بهشت زهرا(س)، دریایی از انسان ها موج می زد و اتومبیل با کندی می توانست حرکت کند. ساعت ها طول کشید تا این فاصله طی شد. اتومبیل حامل امام را ده ها موتورسوار حفاظت می کرد. بر سقف اتومبیل حاملِ حضرت امام، جوانان عضو کمیته ی استقبال قرار داشتند و از مردم درخواست می کردند که راه را باز نمایند. صدها خبرنگار و عکاس، از این مراسم عکس می گرفتند تا هر چه زودتر، این حادثه ی تاریخی را مخابره نمایند. جمعیت استقبال کننده در طول سی و سه کیلومتر از فرودگاه مهرآباد تا بهشت زهرا را بین پنج تا هشت میلیون نفر – یعنی بیش از جمعیت آن روز تهران – تخمین زدند. صدها هزار نفر از شهرهای مختلف کشور به تهران آمده بودند تا در این مراسم باشکوه شرکت نمایند. ورود اتومبیل حامل امام، با آن جمعیت انبوه امکان پذیر نبود لذا از هلی کوپتر استفاده شد. امام در بهشت زهرا(س)، در جایی که هزاران شهید گل گون کفن انقلاب آرمیده بودند و در میان انبوه جمعیت، سخنان مهمی ایراد فرمودند. ایشان در این سخن رانی که یکی از پرجمعیت ترین اجتماعات تاریخ بود، غیرقانونی بودن رژیم سلطنت پهلوی را با استدلال، مطرح و خطوط آینده ی انقلاب و دولت اسلامی را ترسیم نمودند.
پیروزی انقلاب اسلامی
از هفده تا بیست و دوم بهمن ۵۷، ایران یکی از دوران های استثنایی تاریخ سیاسی جهان را گذرانید. در این ایام، دو دولت در یک مرکز و بدون هیچ گونه مرزبندی مواجه بودند. دولتی که پشتوانه و عامل مشروعیت خود را از دست داده و از قدرت نظامی محروم گشته و با انقلابی عظیم روبه رو بود و دولت دیگری متکی به رهبری انقلاب توده های میلیونی مردم بود و به جای قدرت نظامی، تنها به ارتش مردم وابستگی داشت. با وسعت یافتن دامنه های انقلاب، قرار بر این شد که سران ارتش رژیم پهلوی، دست به کودتا زده، با به دست گرفتن قدرت، انقلاب مردمی را سرکوب سازند. از این رو از ساعت چهار بعدازظهر روز بیست و یک بهمن ۵۷، حکومت نظامی اعلام شد. حضرت امام خمینی(ره) فرمودند که مردم به حکومت نظامی اعتنایی نکنند. مردم نیز همچنان به یورش خود به مراکز دولتی و نظامی و انتظامی ادامه دادند و تقریباً تمام این مراکز با اندک درگیری و مقاومت، تسخیر شد و به دست مردم افتاد.
این درگیری ها در روز بعد نیز به شدت ادامه یافت. در این روز هزاران زن و مرد و پیر و جوان، هر یک به اندازه ی توان خود برای سرنگونی نهایی رژیم ظلم و جور، کوشش کردند. آن ها با سنگربندی در خیابان ها، سینه سپر کردن در برابر تانک ها و با فداکاری و جان فشانی، انقلاب را به پیروزی رساندند. نه فقط در تهران، بلکه در تمامی شهرهای ایران، درگیری مردم با بقایای رژیم شاه جریان داشت. هنگامی که خبر حرکت نیروهای نظامی از شهرهای مختلف ایران به سمت تهران برای سرکوب قیام مردم پخش شد، مردم شهرهای مسیر، به درگیری با نیروهای نظامی پرداختند و با بستن راه، مانع حرکت آن ها به سمت تهران شدند. برخی از فرماندهان رده بالای ارتش در این درگیری ها به دست مردم کشته شدند تا این که، ارتش، بی طرفی خود را اعلام کرد.
سرانجام روز سرنوشت فرا رسید و در بیست و دوم بهمن ۱۳۵۷، نظام پوسیده ی ستم شاهی فرو ریخت و ریشه های فاسد دودمان سیاه پهلوی از این کشور اسلامی، کنده شد. مبارزه ی پانزده ساله ی ملت مسلمان ایران به رهبری امام خمینی(ره) به ثمر رسید و با سرنگونی نظام ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی، انقلاب شکوهمند اسلامی ایران پیروز گردید.
کوچه های آسمان
پدر بیمار بود. دکتر به او گفته بود فقط باید استراحت کند. برف سنگینی می آمد. او روی تختش دراز کشیده بود و مدام غُر می زد. مامان، یک فنجان قهوه برایش ریخت و آن را کنار تختش گذاشت. به طرف بخاری رفت و گرمای آن را بیشتر کرد. از لای پرده بیرون را نگاه کرد. برف، حسابی همه جا را سفید کرده بود.
صدای بوق چند ماشین و سر و صدای خبرنگارها، باز بلند شد. آن ها داشتند بر می گشتند. پدر قرص هایش را خورد و روی تختش نشست. دوباره شروع به غُر زدن کرد. فنجان قهوه را برداشت و گفت: «دوباره سر و کله ی این مزاحم ها پیدا شد. من از خبرنگار متنفرم.»
مدتی بود که «نوفل لوشاتو» مهم شده بود. مامان داشت گل دوزی می کرد. آهی کشید و گفت: «آنتوان! این قدر خودت را برای چیزهای کوچک عصبی نکن! ما به دلیل بیماری تو به این دهکده ی دورافتاده آمده ایم. تو فقط باید به سلامتی ات فکر کنی!» پدر قهوه را هورت کشید و با عصبانیت فنجان را کنار گذاشت. بعد سرش را زیر ملافه کرد و گفت: «مگر این مزاحم ها می گذارند؟»
من مشق هایم را می نوشتم اما گوشم به حرف های پدر بود. «ریتا» خودش را برای مامان لوس کرد و گفت: «مامان! گل دوزی کی تمام می شود. به کریسمس چیزی نمانده. می خواهم زودتر آن را به لباسم بدوزی.» مادر آن را نشان خواهرم داد و گفت: «دیگر چیزی نمانده که تمام شود، دخترم.»
اصلاً حوصله ی لوس بازی های این دختر نُنُر را نداشتم. به پدر گفتم: «پدر! من امروز صبح، آن آقا را دیدم. خیلی مهربان به نظر می رسد.» پدرم پشتش را به ما کرده بود. با تمسخر گفت: «آره، می دانم! به خاطر همین است که این جا این قدر شلوغ شده. اگر او این جا نبود من کمتر از سر و صدای این خبرنگارهای سمج، سرسام می گرفتم.» گفتم: «آن قدر آرام و باوقار بود که دلم می خواست به او سلام کنم و با او حرف بزنم. اما او که زبان ما را بلد نیست.» با بی حوصلگی گفت: «او هم یکی است مثل کشیش های خودمان. مگر ما کم کشیش داریم؟» پرسیدم: «راستی پدر! ایران کجاست؟» پدر گفت: «چه می دانم پسر؟» مامان گفت: «بس کن مارسل! پدرت نیاز به استراحت دارد.»
پدر باز با لحن تمسخرآمیزی گفت: «اُوه آره! پدر نیاز به استراحت دارد اما هیچ کس این را نمی فهمد.» خیلی توی ذوقم خورد. به نوشتن مشق هایم ادامه دادم. اما من می دانستم که آن مرد، با بقیه خیلی فرق دارد. دیروز وقتی به صورتش خیره بودم، به من لبخند زد و چیزی گفت. شاید سلام کرده بود. از لبخندش می شد فهمید. حالا این همه خبرنگار و پلیس به این دهکده آمده بودند تا با او صحبت کنند.
اگر او یک آدم معمولی بود که این قدر خبرنگار جمع نمی شد. آن ها چرا سراغ بقیه ی خارجی ها و توریست ها نمی روند؟ چرا همه شان توی این دهکده جمع شده اند؟ دلم می خواست درباره ی او از پدرم بپرسم اما چه فایده؟ او حسابی عصبی بود. از شلوغی بدش می آمد. حالا هم که دیگر مشکل اعصاب پیدا کرده است.
به مامان گفتم: «امسال هیچ کس برای ما کادوی کریسمس نمی آورد. حتی عمو فرانک. کاش کریسمس را در پاریس می گذراندیم. در خانه ی خودمان.» مامان گفت: «مارسل! ما این جا نیامده ایم که تو مدام مشکلات مان را بیشتر کنی. کریسمس امسال را بدون کادو برگزار می کنیم.»
اخم کردم. ته مدادم را جویدم. مامان لبخندی زد و گفت: «خیلی خوب! اخم نکن. من برای فردا شب، کیک سیب می پزم.» ریتا پرید هوا و گفت: «جانمی! یوهو! کیک سیب.» به او نیش باز کردم و گفتم: «تو که کادویت را گرفتی و می خواهی آن گل دوزی مامان را روی لباست بچسبانی و پیش همکلاسی هایت پُز بدهی.» ریتا با شیطنت پاسخ داد: «خودت چی؟ حیوانی مارسل. هیچ کادویی برای پُز دادن پیش دوستانش ندارد!» از دست این دختر، حسابی لجم درآمد. آمدم جوابش را بدهم که مامان گفت: «بچه ها! بس کنید. مارسل! برو توی اتاقت و تا موقع شام بیرون نیا». او می دانست که دعوای من و ریتا تمامی ندارد.
دفترم را برداشتم و به اتاقم رفتم. حتی شامم را هم در اتاقم خوردم و سر میز نیامدم. مدام به آن مرد روحانی فکر می کردم. او هیچ شباهتی به کشیش های خودمان نداشت؛ به جز آن لباس سیاه و بلند. آن شب را با فکر او خوابیدم.
صبح روز بعد، باز هم سر و کله ی خبرنگارها پیدا شد ولی سر و صدای آن ها پدر را از خواب بیدار نکرد. شاید به خاطر قرص هایی بود که می خورد. بعد از صبحانه خواستم بیرون بروم. مامان گفت: «خیلی مواظب باش. هوا خیلی سرد است.» گفتم: «بله، مامان.» دست کش هایم را به دستم کردم و خودم را حسابی پوشاندم. آن مرد روحانی درون خانه اش بود و من نمی توانستم او را ببینم.
به خانه برگشتم. من دوستی در نوفل لوشاتو نداشتم. در این مدت، هیچ کس به خانه ی ما نیامده بود و این موضوع همگی ما را سخت بی حوصله می کرد.
امشب، شب کریسمس است. پدر یک درخت کریسمس تهیه کرده بود. ریتا و مامان هم دورتادور آن را تزئین کرده بودند. بوی کیک سیب در خانه پیچیده بود. اما ما امسال یک خوش حالی ظاهری و ساختگی داشتیم، آن هم به دلیل بیماری پدر و زندگی در این روستای دور افتاده. نه دوستی و نه همسایه ای.
دلم می خواست آن درخت را از جایش بلند می کردم و از خانه بیرون می انداختم و آن گل دوزی جلوی پیراهن ریتا را می کندم و پاره می کردم. هر چه هوا تاریک تر می شد لج من بیشتر در می آمد. هر سه، کلاه بوقی سرشان گذاشته بودند. پدر با یویو بازی می کرد و ریتا و مامان هم شیپورک می زدند. حالم از این رفتارشان به هم می خورد. ما این کار را هر سال می کردیم اما امسال این کارها و شعرهایی که می خواندند به نظرم چرند می آمد.
ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد. یعنی چه کسی بود؟ ما که در این دهکده کسی را نداشتیم. چهارتایی دم در آمدیم. من در را باز کردم. خدای من! یک لحظه فکر کردم مسیح از آسمان نازل شده و آمده تا در جشن کریسمس ما شرکت کند… اما نه. او همان مرد روحانی بود. او با لبخندی شیرین در چشمان من نگاه می کرد. همگی بهت مان زده بود. بعد یک جعبه شیرینی ایرانی و چند شاخه گل سرخ به من داد و جملاتی گفت که هیچ کدام نفهیمدیم. .. اما من فهمیدم.
او داشت کریسمس را به ما تبریک می گفت و از سر و صدای خبرنگارها معذرت می خواست. لبخندی زد و رفت. اشک شوق در چشمان مامان حلقه زده بود. این عجیب ترین و رؤیایی ترین کریسمس ما بود. حتی خوش حال تر از وقتی بودم که عمو فرانک به من کادو می داد. گویی او خودِ مسیح بود که به خانه ی ما آمده بود. (برگرفته از: پرتوی از خورشید، ص۲۶۸، به نقل از علی اکبر محتشمی)
در محضر نور
می خواهم بین امتم باشم
روزی از کمیته ی استقبال از تهران به پاریس تلفن زدند. بنده مسئول دفتر امام بودم. تلفن کننده شهید مظلوم «دکتر بهشتی» بود که می گفت: «برای ورود امام برنامه هایی تنظیم شده است. به عرض امام برسانید که فرودگاه را فرش می کنیم، چراغانی می کنیم، فاصله ی فرودگاه تا بهشت زهرا را با هلی کوپتر می رویم و…». وقتی خدمت امام(ره) مطالب را عرض کردم، پس از استماع دقیق که عادت همیشگی ایشان بود که اول سخن طرف مقابل را به دقت گ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 