پاورپوینت کامل ازدواج خوب موجب رشد من شد ۶۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ازدواج خوب موجب رشد من شد ۶۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ازدواج خوب موجب رشد من شد ۶۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ازدواج خوب موجب رشد من شد ۶۰ اسلاید در PowerPoint :
>
گفت وگو با دکتر شهین دخت صانعی، فوق دکترای ادبیات و پاسدار جانباز
خانم دکتر «شهین دخت صانعی» از زنان فعال اجتماعی و جانباز دوران دفاع مقدس است که علی رغم شرایط خاص زندگی و تربیت سه فرزند، همواره در سنگر علم نیز پرتلاش بوده است. او شاعر دفاع مقدس است و دکترا و فوق دکترای خود را در رشته ی «ادبیات شناسی» به پایان رسانده و مؤلف چندین اثر مکتوب از جمله «سخن آشنا»، «نیمه ی پنهان سایه ها»، «غزال گریزپای غزل»، «گنج سربه مهر»، «اطلس افلاک» و… است و چند اثر هم در دست تألیف دارد. خانم «صانعی» سابقه ی تدریس دروس ادبیات، مدیریت خانواده، سبک شناسی و آشنایی با دفاع مقدس را در دانشگاه دارد و علاوه بر خدمت در آموزش و پرورش، همواره یک خواهر پاسدار است که فعالیّت های ارزنده ای در رده های مدرسی و فرماندهی برای کشور انجام داده است. حاصل گفت وگوی مفصل ما، خلاصه ای از فعالیت های علمی و اجتماعی ایشان است.
* خانم دکتر! چگونه با همسرتان آشنا شدید و به مناطق جنگی رفتید؟
پدرم از پزشکان مبارز زمان ستم شاهی و از دوستان شهید صیاد شیرازی و دکتر چمران بودند. ایشان متخصص قلب و عروق و از بنیان گذاران علم گیاه درمانی در کشور بودند. مادر نیز مدرس و حافظ قرآن و احادیث و از بانوان فعال پشتیبانی کننده ی تدارکارت پشت جبهه ها در سال های دفاع مقدس بود.
در راستای این تربیت، با این که هفده سال بیش تر نداشتم و در خانواده ای مرفه و مذهبی در اصفهان بزرگ شده بودم، با منافقان و چریک های فدایی خلق مبارزه می کردم. در کلاس های شناخت که شهیددکتربهشتی آن را تدریس می کرد، شرکت داشتم و سری کتب آیت الله مطهری و دکتر شریعتی را مطالعه می کردم. کلاس های تفسیر قرآن، نهج البلاغه و اخلاق اسلامی و دوره ی امدادگری عالی را در بیمارستان، تحت نظر پدرم فراگرفتم. شعر هم می گفتم و لحظه ای بیکار نبودم؛ به همین دلیل، مثل یک جوان انقلابی از پختگی کافی برخوردار شدم. شیفته ی سپاه پاسداران بودم و این مطلب به علاوه ی سنخیت و کفو بودن، حرف اول را در ازدواجم می زد. این سماجت چند دلیل داشت: اول این که پاسدار و جزء اولین نیروهای سپاه خواهران بودم که در سمت مربی عقیدتی، سیاسی، نظامی و امداد در مساجد اصفهان فعالیت می کردم و آتش اشتیاق اعزام به جبهه و حراست از انقلاب اسلامی طاقتم را بریده بود و تنها خدمت صادقانه را در کسوت پاسداری خود و همسر آینده ام می دیدم. در سال ۶۱ با اتمام دروس دبیرستان، تصمیم گرفتم به اتفاق پدرم برای امدادگری به جبهه بروم. همان سال سردار رستگارپناه که آن موقع فرمانده ی سپاه پاسداران مریوان بود، به خواستگاری من آمد. پدرم گفت: «ما تحصیل کرده ایم، تو هم باید به دانشگاه بروی. در ثانی می ترسم ایشان شهید بشود و تو نتوانی تحمل کنی.» با این که پدرم پزشک ارتش و سپاه بود، می گفت رزمندگان امروز می آیند خواستگاری و فردا شهید می شوند. در همان ایّام، پزشکی بسیار متدیّن خواستگارم بود و پدر اصرار به ازدواج من با وی داشت که البته او اندکی بعد از ازدواج من شهید شد.
والدین به ما یاد داده بودند که با توکل به خدا و عشق به او، باید دست به زانو گرفت و ایستاد تا جایی که در سن پایین مدرس قرآن و از قاریان رتبه دار شدم. در ازدواج هم انتخاب خوب و آگاهانه ای داشتم و همین انتخاب همسری جانباز، نیک سرشت و صاحب کمالات اخلاقی، باعث شد مسیر رشد، بیش تر برایم باز شود. دیگر باید خودم را برای رفتن به جبهه های غرب آماده می کردم؛ چون محل خدمت ایشان کردستان بود و من داشتم به آرمان هایم دست می یافتم. جهاز کاملی تهیه شد. ما مختصری برداشتیم و در آبان ۶۱ عازم سنندج شدیم؛ در حالی که یک ونیم متر برف جاده ها را پوشانده بود و در تونل های برفی حرکت می کردیم؛ اما انگار گرمای عشق خدمت به انقلاب اسلامی که لازمه اش اطاعت از ولایت فقیه بود، سرما و یخ بندان را ذوب می کرد و مرا که در ناز و نعمت بزرگ شده بودم، در آن شرایط سخت جبهه به گرمی می فشرد!
در سنندج با یک فولکس واگن جهاز، وارد پادگان لشکر ۲۸ ارتش شدیم. بارها را زمین گذاشتیم و بندهای پوتین های مان را محکم کردیم! نیامده بودیم که برگردیم، بلکه آمده بودیم در راه اهداف اسلامی مان به شهادت برسیم. برف و هوای بسیار سرد با شوفاژهای خاموش دیدنی بود. برای گرم کردن آن فضای بزرگ و سرد، از یک قابلمه ی آب که روی سماوربرقی گذاشته بودیم کمک گرفتیم. تمام آن مشکل ها و کمبودها به دلیل یک رنگی، هدف های مشترک و صداقت جزء بهترین و لذت بخش ترین خاطرات زندگی من هستند.
* فعالیت های شما در دوران جنگ و در غرب کشور چگونه بود؟
یک ماه که گذشت. همسرم گفت شما یک پاسدار هستی و نباید در خانه بنشینی. گفتم با وضعیت ناامن این جا که ساعت سه بعدازظهر نمی توان در خیابان تردد کرد، شما چه کاری پیشنهاد می کنی؟ گفت: «مسئولیت بند زندان زنان ضدانقلاب و مربی عقیدتی سیاسی آن به شما محول شده. این زندان در خود پادگان قرار دارد و زنان تواب و غیرتواب ضدانقلاب در آن هستند.» من هم قبول کردم؛ چون اعتقاد همیشگی ام رفع نیاز انقلاب اسلامی و کشور عزیزم بوده و هست.
آن موقع، سردار هدایت لطفیان فرمانده ی من بود و سردار رستگارپناه تیپ قدس را با هدف هدایت تخصصی مبارزه های با ضدانقلاب و حراست از انقلاب اسلامی در کردستان تشکیل داده و خود فرمانده ی آن بود؛ به همین دلیل، از مریوان به سنندج منتقل شد و من هم مسئولیت بند زندان زنان ضدانقلاب را بر عهده گرفتم. کار پرمسئولیّت و سنگینی بود. با ذخیره ی مطالعاتی کتب شهیدمطهری، حضرت امام(ره)، شهیدبهشتی و… که از قبل داشتم و مطالعه ی جزوه های شناخت مأموریت گروهک ها، مربی عقیدتی سیاسی زندان شدم. خداوند خیلی لطف می کرد و روزبه روز زندانیان تواب بیش تر می شدند. آن هایی هم که تواب نمی شدند، واقعاً لیاقت زندگی سالم را نداشتند و دادگاه تهران احکام آن ها را صادر و اجرا می کرد. جرایم برخی از آن ها سربریدن رزمندگان و شکنجه ی آن ها و شرکت مستقیم در کمین و به شهادت رساندن ایشان بود.
* از خاطرات تان در این مسئولیت برای مان بگویید.
نیمه شبی نگران وضع زندان شدم. همسرم هم مأموریت بود. تصمیم گرفتم سری به زندان بزنم. برف تا زانو بود. چندبار برف زیرپایم خالی شد و زمین خوردم. روباه، شغال و سگ های ول گرد در پادگان دیده می شدند. در زندان، نگهبان گفت این ها از سر شب دارند سروصدا می کنند. تا در بند را بازکردم و گفتم: «این جا چه خبره؟» گفتند: «چند تا پتو به ما دادند که پر از خون است و معلوم است در آن شهید پیچیده بودند. هر چه آن ها را می شوییم، تمیز نمی شوند.» تعدادی از آن ها حال شان به هم خورده و بقیه وحشت کرده بودند. گفتم: «فکر کنم این پتوها آغشته به اکسیدآهن شده، نه خون شهید! لای این ها اسلحه پیچیده بودند.» گفتند: «بوی خون می دهد، رنگ خون است!» غیر تواب ها فتنه بپا کرده و شلوغ می کردند. قرار شد مقداری از آب فشرده ی پتوها را به آزمایشگاه ببریم. صبح با یکی از زندانیان تواب به آزمایشگاه بیمارستان تأمین اجتماعی رفتیم و معلوم شد اکسیدآهن است.
در اسفند ۶۱ هم به ما مأموریت داده شد که تعدادی از خواهران قاری قرآن را برای شرکت در مسابقه های قرائت قرآن به قم ببریم. امکانات مخابراتی بدی داشتیم. همسرم را پیدا نکردم تا از ایشان اجازه بگیرم؛ لذا با عجله برایش یادداشتی گذاشتم و عازم قم شدم. چند روزی نگذشته بود که دلشوره ی عجیبی گرفتم و هرچه تلاش کردم نتوانستم با همسرم تماس بگیرم. با یکی از خواهران به تهران رفتیم و به سختی بلیت سنندج گرفتیم و عازم کردستان شدیم. صبح زود به گردنه ی صلوات آباد رسیدیم. به شدت صدای همهمه و تیراندازی می آمد و تیرها از بالای اتوبوس زوزه کشان می گذشت. به اطراف که نگاه کردم، ضدانقلاب را در حال فرار به ارتفاعات دیدم. آثار به آتش کشیده شدن دو اتوبوس و وسایل مسافرانش که به اسارت رفته بودند در روی جاده دیده می شد. ماشین های تیپ قدس در معرکه مستقر بود. در آن حال، همسرم را دیدم که سراسیمه همراه نیروهایش در حال جمع کردن صحنه بود. در این لحظه به ایشان خبر داده بودند که همسرت را با دوستش به اسارت برده اند. با کمک رزمندگان جاده باز شد و ما به سنندج رسیدیم. شهر آشفته بود و پلیس به مردم اعلام خطر می کرد. به خانه آمدم هرچه با سپاه تماس گرفتم، کسی از برگشت و سلامت همسرم خبری نداشت. غروب شد و او در حالی که زخمی شده بود به خانه آمد. هنوز فکر می کرد من اسیر شده ام! در را که گشودم، تنها گریه امان مان را بریده بود. دو ماه بعد، جنازه های شهدای اسیر اتوبوس را آوردند؛ همه مثله شده و شکنجه دیده! زندانیان را به دیدن پیکر شهدا بردیم. تعدادی توبه کردند و برخی از این جنایت سرافراز بودند!
اردی بهشت سال ۶۲ همسرم گفت: «می خواهیم مرز عباس آباد ـ بانه را باز کنیم. اگر مایلی با من بیا و فعالیت داشته باش.» با جان و دل قبول کردم. در بانه وارد خانه ای روبه روی سپاه شدم که پنج اتاق کوچک داشت و زنان فرمانده هان و خواهران رزمنده هر کدام در یکی از این اتاق ها سکونت داشتند. آشپزخانه طوری بود که اگر به دیوارش تکیه می دادی، به سمت حیاط ریزش می کرد. همه ی ما روی والور غذا می پختیم و امکانات ک
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 