پاورپوینت کامل بر قلبم اسید پاشیده اند ۷۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بر قلبم اسید پاشیده اند ۷۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بر قلبم اسید پاشیده اند ۷۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بر قلبم اسید پاشیده اند ۷۰ اسلاید در PowerPoint :

>

براساس ماجرای واقعیِ زندگی نیلوفر. س و امیر. م

پایانی در آغاز

داشتم از دانشگاه برمی گشتم. دلم تنگ شده بود. در سه هفته، فقط دوبار زنگ زده بود. دلم می خواست مثل همه ی نامزدها با هم صحبت کنیم. بار نُهم بود که زنگ می زدم. بانشاط و پرانرژی حال واحوال کردم. معمولی جواب داد. جریان های بامزه تعریف کردم و بعد گفتم: «یک هفته بیش تر به جشن عقدمان نمانده؛ هنوز حلقه نخریدیم.» گفت: «عقد نمی گیریم.» خواستم دلیلش را بپرسم که شارژم بوق خورد. گفتم: «شارژم تمام شده، می تونی برایم شارژ بخری تا صحبت کنیم.» گفت: «دیگه چی! می خواهی خرج خانواده ات را هم من بدهم!» ناگهان تماس قطع شد. تا به خانه رسیدم، به او زنگ زدم. گوشی را که برداشت، گفتم: «شوخی کردی؟» گفت: «جدی گفتم. اصلاً تو را دوست ندارم! خانواده ام تو را برای من انتخاب کردند؛ من نمی خواهمت.» گفتم: «خداحافظ!» و اشک ریختم. مادرم سعی کرد قانعم کند که اول زندگی این طور اوقات تلخی ها پیش می آید و….

آن روز، فقط بیست روز از عقد رسمی مان گذشته بود. براساس تعریف و تأییدهای اطرافیان به خواستگاری اش پاسخ مثبت دادم، یا شاید خام نگاه به ظاهر عاشقش شدم که بعدها فهمیدم فقط کمی از ظاهرم خوشش آمده بود! یک حس کاملاً جسمانی. بیش تر از همه، تعریف های خواهرش بر من اثر گذاشته بود. او مدام از احساسی بودنِ برادرش می گفت و این که همسرش هیچ وقت روز تولدش را یادش نیست؛ ولی برادرش همیشه برای روزهای تولد همه جشن می گیرد؛ اما در مدت سه سالی که عقدش بودم، دریغ از یک پیامک خالی در روز تولدم!

یک ماه گذشت و نیامد. ابتدا پدرم تصور می کرد به علت دوری شهر محل زندگی اش نمی آید؛ اما ماجرا را که برایش تعریف کردم از شوهرعمه ام خواست با او تماس بگیرد. موبایلش خاموش بود و پدرش هم خواسته بود که با دخترش صحبت شود. انگار در زندگی شان نقش های اعضای خانواده جابه جا شده بود! خلاصه به گفته ی خواهرش، مشکل تحصیلم بود. اگر ادامه ی تحصیل و حق مسکن جزء شرایط ضمن عقدم بودند، با اصرار اطرافیان پذیرفتم دوره ی لیسانس را نیمه کاره رها کنم. حدود دو ماهی گذشت. شوهرعمه ام دوباره تماس گرفت. خواهرش این بار گفت برادرم برای کار می خواهد چند سالی به شهر دیگری برود. هر چند برایم سخت بود؛ ولی به اجبار آن را هم پذیرفتم.

مشاور می پرسد: «خواهرش چند سال دارد؟» جواب می دهم: «حدود سی سال. ایشان هم مثل من چنین ماجرایی در زندگی اش رخ داده؛ البته الآن متأهل است. نامزدم همیشه می گفت برای انجام هرکاری باید موافقت خواهرم را جلب کنی. خودش خیلی از خواهرش حساب می برد. من هم که انگار کارمندِ خواهر مدیرش بودم! حتی برای جهاز هم می گفت که باید فلان رنگ و مارک را بخرم.»

– فکر می کنم بعد از طلاق برای خواهرش در زندگی امتیازهایی قائل شده اند و چون مدیریت زندگی پدر و خود را برعهده داشته، حالا می خواهد زندگی برادرش را هم مدیریت کند.

– بله و من در مقابل تحمیل نظرهایش ایستادگی می کردم.

صدای زنگ موبایل مشاور می آید، می گوید: «ببخشید! امروز تولد همسرم است. باید برای جشن هماهنگی هایی انجام بدهم.» مردی حدود پنجاه وچندساله و کاملاً خوش برخورد و امیدوار است؛ مثل نام مرکزش، مشاوره ی امیدوار! سرم را تکیه می دهم به صندلی و یاد روز تولدش می افتم. حدود ده ماه از نبودنش می گذشت. هنوز اقدامی قانونی نکرده بودم. موبایلش خاموش بود. به خواهرش زنگ زدم. گفت: «می خواهی منت کشی کنی و هر چه گفتیم، بگویی چشم؟» گفتم: «نه. می خواهم تولدش را تبریک بگویم.» با تمسخر گفت: «به تبریک ات نیازی ندارد.» گفتم: «اجازه بده خودش بگوید.» گوشی را گرفت. احوال پرسی کردم و گفتم: «تولدت مبارک! دلت برایم تنگ نشده؟ کاری با من نداری؟» با فریاد گفت: «از اولش هم نداشتم» و قطع کرد. از همان روز، قاطعانه تصمیم به جدایی گرفتم. من از تأهل چیزی نفهمیدم جز یک غیبت سه ساله، جز یک شناس نامه ی اسم دار و یک دفترچه ی عقد بی نشان، دادگاه، وکیل، ماده قانون و… چه کسی از زخم های دلم خبر داشت؟

مَهر، بهانه ای برای مِهرورزی

وکیل می گفت: «قدم اول مَهریه است، اگر مَهرت را به اجرا بگذاری، حتماً تکلیفت را مشخص می کند.» دنباله دارتر از لباس عروس می شود حکایت دادگاه های وقت و بی وقت. برخلاف میل خانواده ام، درخواست طلب مَهریه دادم. جلسه ی اول شرکت نکرد و جلسه ی دوم تا آمد، گفت: «آمدم زنم را ببرم.» نمی دانم بنا بر کدام احساس مسئولیت، میم مالکیت را به کار می برد؟ کسی که حتی یک بار از حال من، منی که روزی عهد بست کنارم باشد، خبری نگرفته بود، چگونه می توانست مرا، زنم بخواند. پذیرفت مَهر را بدهد؛ البته روی کاغذ. ای کاش همان روز تکیف مِهر و وظیفه اش در مقابل دلم مشخص می شد! بعد از دادگاه مهریه، بلافاصله اعسار و چند شاهد دروغ گو و افلاس؛ دروغ در دروغ!

در جلسه های خواستگاری، مدام فکر می کرد من خریدار یا دستگاه پول شمارم و از خانه و حساب بانکی اش می گفت. نمی دانم طی چند ماه، چگونه شاه زاده ی پول دار به یک مفلس بدل شد. وکیلم می گفت از طریق دادگاه و سازمان ثبت اسناد و بانک ها می شود دروغش را برملا کرد؛ اما من به دنبال سکه نبودم. به فکر طلای روزهای جوانی ام بودم. هنوز رأی دادگاه مهریه نیامده، دادخواست تمکین داد و من با استفاده از حق حبس، از شروع زندگی مشترک امتناع کردم.

مشاور دلیلش را می پرسد و من می گویم: «زندگی مشترک، یعنی مسئولیت پذیری و همسر، یعنی تکیه گاه. چگونه می توانستم به او تکیه کنم؟ او که حتی قدرت تصمیم گیری هم نداشت. کسی که حتی مسئولیت ناتوانی در انتخابش را نمی پذیرفت. به کدام امید؟ با کدام محبت؟» حدود یک سال ونیم گذشت. صبح ها با صدای زنگ مأمور دادگاه از خواب بیدار می شدم. او باید هر شش ماه، یک سکه می پرداخت؛ اما برای مَهرم اجرائیه نگرفتم. پدرم همیشه مخالف بود، می گفت باید انسانی رفتار کنی.

تَرک، آواری برای تَرَک برداشتن

تا شش ماه از او خبری نشد. باز هم چند نفر واسطه شدند؛ ولی فایده ای نداشت. او برای فریب دیگران می گفت: «می خواهم ببرمش.» گام بعدی، استفاده از حق نفقه بود. وکیلم گفت نفقه را به اجرا بگذار تا اگر تا شش ماه بعد از گرفتن اجرائیه، نفقه را پرداخت نکرد، دادگاه طلاقت را بدهد. نفقه را به اجرا گذاشتم. سه بار دادخواست نفقه دادم؛ به دلیل غیبت، تغییر آدرس های سکونت، تجدیدنظر و ترفندهای مختلف بالأخره یک سال بعد، رأی نفقه صادر شد و چون از حق حبس استفاده می کردم، نفقه تعلق گرفت. با مشورت وکیلم از چند ماه پیش، شکایت کیفری ترک انفاق کردم. در دادگاه جزایی اول، به دلیل قصدداشتن از عدم پرداخت نفقه محکوم شد؛ اما در دادگاه تجدیدنظر، به دلیل عقدبسته بودن، اعسار و عدم شروع زندگی مشترک، رأی نقض شد.

آن روز وقتی گریه کنان، دادنامه ی نقض شده در دست، از دادگاه بیرون آمدم، یاد پیامک های خواهرش افتادم: «آن قدر دادگاه برو و بیا، تا جانت درآید.» خواهرش همیشه همراه برادرش بود؛ حتی یک لحظه هم او را تنها نمی گذاشت؛ حتی در همان سه هفته ی نامزدی، تا جایی که پیامک هایش را خواهرش به جایش می نوشت؛ با این که می دانست روان شناسی می خوانم و تفاوت کلمه های زنانه و مردانه را می فهمم. وقتی او در هنگام حرف زدن نمی تواند ارتباط عاطفی برقرار کند، یک دفعه چه طور می توانست آن قدر ظریف و زنانه پیامک بدهد. از این پلاستیکی بودن احساس ‎ها، حالت تنفر به من دست می داد؛ درست مثل تفاوت یک گل پلاستیکی و طبیعی. امیر یک عروسک خیمه شب بازی در دست خواهرهایش بود. آن جا بود که به او حس دل سوزی پیدا کردم که چه قدر در خانواده تحقیرش می کنند و نمی گذارند خودش تصمیم بگیرد.

سوختن آخرین برگ برنده

آخرین برگ برنده ام سوخت. وکیلم می گفت می توانی به دیوان عالی کشور اعتراض بزنی و از حق خود دفاع کنی؛ اما دیگر توان ادامه نداشتم. حق من روزی پای مال شد که کلمه ی «نمی خواهمت» را از کسی شنیدم که باید تا سال ها به من می گفت دوستم دارد و به گفته ی پیامبر عمل می کند؛ پیامبری که آموخت شیوه ی مهرورزی به همسر را؛ اما بعضی ها گوش هاشان را بر آن آموزه ها بسته بودند. حرف های تحقیرآمیزش از دلم بیرون نمی رود. چندماهی گذشت. دیگر شبیه مردابی بودم که همیشه حسرت روزهای نیلوفری اش را خواهد کشید. به مشاور گفتم: «وکیلش یکی از آشناهای خانوادگی مان بود. با او تماس گرفتم و خواستم کاری کند همه چیز تمام شود. پدرم همیشه می گفت کاری نکن که آخر به التماس بیفتی! کاش حق طلاق با من بود تا به التماس نیفتم، آن هم به خاطر این که باب میل آقا نبودم. بالأخره با کلی تهدید و منت که باید پولی می گرفتم و بعد طلاقت می دادم و نگرفتم، آخرش امروز راضی شد که دادخواست داده و به این جا بیاییم.»

– حرف های تان را شنیدم. باید با ایشان هم صحبت کنم.

زمان اقرار است

از اتاق بیرون آمدم. بعضی برای مشاوره ی ازدواج آمده بودند و بعضی برای طلاق. محترمانه از او خواستم تا به اتاق برود. با خواهرش رفتند؛ اما مشاور گفت می خواهد تنها با خودش صحبت کند. بعد از چند دقیقه صدای امیر بلند شد: «من بیش تر از این نمی خواهم صحبت کنم؛ وقت من را نگیرید!» و از تاق بیرون آمد. مشاور مرا صدا می زند و می گوید: «گفت هیچ وابستگی ای در دلش به شما ندارد و شما با ظاهرسازی، خانواده ی ساده ی او را فریب دادید.» از مشاور می پرسم: «سؤال نکردید چرا به خواستگاری ام آمد و بعد از این همه وقت، زندگی ما را به هم ریخت؟ چرا پس از سه سال آمد برای طلاق؟»

– گفت ابتدا از ظاهرتان خوشش آمده و خواهرش گفته که تغییرتان می دهد؛ ولی شما تغییر نکردید. هر چند به او گفتم مگر تو خودت از آن چه هستی مطمئنی که بخواهی دیگری را هم شبیه به خودت کنی؟

عروسک پلاستیکیِ بدون قلب

نمی دانم چرا بعضی از مردها زن را یک وسیله ی شخصی می بینند و زمانی که به او نیاز دارند از او استفاده، و وقتی نیاز ندارند ترکش می کنند و او را یک عروسک پلاستیکی می دانند که شخصیت ندارد؛ قلب و احساس ندارد!

خانواده ی بعضی از دامادها به خودشان حق می دهند برای عروس تصمیم گیری کنند. آن ها حتی عدم توانایی مالی خانواده ی دختر را یک نقص جسمی و روحی می دانند. وقتی مردی، زنی را ترک می کند، هیچ مشکلی برایش پیش نمی آید. همه معتقدند که نخواسته، مختار است؛ اما همه، انگشت اتهام شان را سمت زن روانه می کنند و به خودشان اجازه می دهند هرگونه قضاوتی درباره ‎ی یک زن ترک شده بکنند. وقتی مرد، زنی را ترک می کند، انگار او را مثله می کند! تمام جذابیت های زنانگی اش را می برد و او را درون غار تنهایی پرت می کند. برای کسی مهم نیست که چه مشکل های جسمی و روحی برای دختر پدید می آید. اغلب خانواده های پسران، حتی همان هایی که طعم تلخ ترک شدن را چشیده اند، از دختر یک انس

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.