پاورپوینت کامل بارقه – آخرین قسمت ۶۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بارقه – آخرین قسمت ۶۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بارقه – آخرین قسمت ۶۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بارقه – آخرین قسمت ۶۸ اسلاید در PowerPoint :
>
آنچه در شماره های پیش خواندید، شمه ای از زندگی ((فاطمه طالقانی))، دختری سه ساله بود که به دست منافقان کوردل در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید.
ازدواج پدر و مادرش و کیفیت تولد او و مسایل تربیتی در زندگی این فرشته معصوم و همچنین چگونگی شهادت وی از زبان پدر و قسمتی از وقایع قبل از انقلاب و پس از آن و دادگاه قاتلان وی و انگیزه آنان مطالبی بود که خواندید.
اینک در قسمت پایانی، مسایل مربوط به شهادت فاطمه، یاس سوخته آل رسول(ص)، را از زبان مادرش، خانم زهرا عطارزاده، می شنویم و آخرین برگ از دفتر زندگانی این فرشته کوچک را با هم ورق می زنیم. به امید آنکه با الگو گرفتن از نکات اخلاقی، دینی،تربیتی در قصه زندگی این نوباوه شهید، برای بهتر زیستن و نیکوتر اندیشیدن و رسیدن به کمال انسانی بهره جوییم.
من، امروز آمده ام تا از ماهشهر برایت بگویم. می دانم که می دانی ماهشهر در کجای هستی قرار گرفته و با تو چه رابطه ای دارد. اما با اینکه آنجا را می شناسی، بد نیست قدری هم، من از آنجا بگویم.
همین قدر بگویم آن روزها، که تو تنها غنچه باغ زندگی ام بودی، به محدوده ماهشهر که نزدیک می شدم، احساس می کردم غم و اندوه غریبی وجودم را فرا گرفته است. از پنج کیلومتری ماهشهر ناراحتی و غم میهمان ناخوانده قلبم بود. باور کن دخترم! من به سختیها عادت کرده بودم و اصولا سختی برایم مفهومی نداشت؛ پس مشکلات ماهشهر نمی توانست برایم غصهآور باشد. اما بعدها علت آن اندوه را فهمیدم! چکنم مادر بودم و یک دنیا آرزو! ماهشهر در جنوب غربی خوزستان و در صد کیلومتری شرق آبادان قرار دارد. و هوای آن از آبادان گرمتر است. یادم هست وقتی وارد منطقه گرم و سوزان و شرجی ماهشهر می شدیم، اولین چیزی که به استقبال ما میآمد، شلاق بادهای گرم آنجا بود که به صورت ما نواخته می شد و یادآور آتش و سوختن بود! آفتاب نیمروزی ماهشهر به کوره ای می ماند که دایم در حال شعله ور شدن بود.
حدود ۶ ماه از سال را مردم آنجا از کولرگازی استفاده می کردند.
زمستان وقتی هوا سرد می شد در کلاسها فقط یک بخاری برقی می گذاشتند. آب آشامیدنی آنجا گل آلود بود و در شهر هم گل و سبزه ای دیده نمی شد.
با وجود اینکه نزدیک دو سال از انقلاب اسلامی ایران گذشته بود، ولی هنوز گوشتهای یخی استرالیایی که در زمان شاه به فروش می رسید به مردم محروم ماهشهر فروخته می شد. اکثر مردم آنجا محروم بودند.
نمی دانم به یاد داری یا نه، تو آن روزها دو سال و نیمه بودی.
غذای ما پلو و حبوبات و انواع کوکو بود و به هیچ عنوان از گوشت و مرغهای یخی آنجا که برایمان مشکوک بود، استفاده نمی کردیم. در طول جنگ مردم تمام پنجره های خانه ها را نایلون سیاه کشیده بودند، تا هیچ گونه روشنایی از شهر دیده نشود.
ما هم همین کار را کرده بودیم و شبها زیر یک چراغ کم سو می نشستیم و به کارهایمان می پرداختیم. آری؛ فاطمه جانم! برای همین نایلونهای سیاه و وحشت زا و حمله های هوایی دشمن بود که ماهشهر برایت دوست داشتنی نبود و شبهای ماهشهر آن قدر سخت و طاقت فرسا بود که آرام و قرار نداشتی! می بینی؟! از همان تولدت، با سختیها همراه بودی. حالا هم که آمده بودی معنای زندگی را بفهمی، اینها را دیدی و با این کاستیها بزرگ شدی. شاید به این امید بود که روزی جنگ تمام می شود و این سختیها و تاریکی ها تبدیل به آسایش و روشنی می گردد.
می خواستم پس از جنگ برای تو زندگی راحت و آرامی بسازم. آرزو داشتم به مدرسه بروی و چون نیلوفر قد بکشی و من شاهد پیشرفتهای تو باشم. می خواستم تو را در نقطه اوج خوشبختی ببینم. می خواستم، می خواستم. … حتما خوب به یاد داری که ما در ماهشهر صنعتی زندگی می کردیم ؛ آخر ماهشهر دو قسمت داشت: یک قسمت آن ماهشهر قدیمی بود، که مردم آن را ماهشهر کهنه می نامیدند. فرهنگ عمومی آنجا متوسط بود و مردم آنجا سنتی زندگی می کردند و عرب هم بودند. زنان آنها عبا می پوشیدند و مردانشان چفیه می بستند و به زبان عربی محلی حرف می زدند.
ولی مردم خونگرمی داشت. بسیار مهمان دوست بودند و این صفت آنها همه سختیها را برایمان قابل تحمل می کرد.
قسمت دوم آن، ماهشهر صنعتی بود که تازه ایجاد شده و به ماهشهر قدیمی اضافه شده بود.حاین طرف شهر به خاطر صنایع نفتی (پتروشیمی) درست شده بود و مستشارهای غربی و مهندسان خارجی در این قسمت بودند. فرهنگ آنها بیشتر غربی بود؛ حتی سبک ساختمانها و نامگذاری خیابانها و برخی از آداب و رسوم، تقلیدی از غرب بود. مثلا می گفتند کمپA و کمپB. می دانی؟ انگار هویت اصلی خود را از دست داده بودند.
بگذریم در ماهشهر صنعتی که ما بودیم، فضای شهر دو طبقه کاملا جدا را نشان می داد؛ یک طبقه مهندسان و مستشارهای خارجی و برخی از کارمندهای شرکت نفت بودند که خانه های زیبا و مدرن غربی داشتند و حیاط خانه های آنها دیوار نداشت و با شمشادهای پرپشت و زیبا دیواره ای سبز ساخته بودند؛ از بیرون هم حیاط خانه پیدا بود و هم داخل ساختمان. طبقه دیگر مخصوص کارگران و مردم عادی شهر بود. خانه هایی محقر و بدون امکانات شهری که تفاوت این دو طبقه را کاملا نشان می داد. در ماهشهر صنعتی فقط یک مسجد وجود داشت؛ آن هم مسجد جامع بود.
خانه ما در ضلع جنوبی این مسجد و در فاصله ۲۰ متری آن بود و کانتینری که قبلا قدری از آن حرف زدم، در شمال شرقی مسجد جامع قرار داشت و حدودا ده متری با مسجد فاصله داشت. مردم برای کارهای مختلف به آن رجوع می کردند. انگار امید مردم جنگ زده آبادان و خرمشهر و خود ماهشهر این اتاقک چوبی بود. البته یک کانتینر هم در ماهشهر قدیمی گذاشته بودیم که مثل همین در آن کارهای فرهنگی می شد. به خاطر جنگ و بسته بودن جاده های خرمشهر و آبادان، شهر کوچک ماهشهر پشت جبهه شده بود و هر روز کشته و زخمی میآوردند. تمامی مدارس آنجا تعطیل شده بود و ساختمانهای آن همه و همه تبدیل به مراکز نظامی و مکانی برای مداوای مجروحان و رساندن تدارکات به جبهه و جمعآوری کمکهای مردمی شده بود. چه روزهایی بود دخترم! یادت هست؟
وقتی مجروح میآوردند، صدای آژیر آمبولانسها، رفت و آمد مردم وحشت زده، نداشتن امکانات، همه و همه انسان را به یاد قیامت می انداخت. مسجد جامع محل اسکان مهاجرین جنگی شده بود. نکته ای جالب به یادم افتاد، خوب است برایت بگویم. آموزش و پرورش به مدارس دستور داده بود که معلمها باید هر روز در مدرسه حاضر شوند و دفتر را امضا کنند و هر ماه حقوق بگیرند. البته می دانی این کار به خاطر وضعیت خاص منطقه ماهشهر بود و آنها می خواستند مردم ماهشهر خصوصا معلمها از شهر خارج نشوند و شهر خالی از شهروند نباشد. من و پدرت که هر دو معلم بودیم، طبیعتا باید از این بخشنامه پیروی می کردیم. ما به اصفهان رفتیم و مقداری وسیله ابتدایی برای زندگی کردن در ماهشهر آوردیم، چون مردم شهر را خالی می کردند. این کار باعث تعجب همه شد. وقتی آمدیم یکی از مسوولان اداره آموزش و پرورش، به پدرت گفت: چرا غایب بودید؟! و او پاسخ داد که: رفته بودیم وسیله زندگی بیاوریم تا در ماهشهر بمانیم. نرفته بودیم که برنگردیم. به علاوه من قبل از اینکه به شما تعهد داده باشم، به خدای خود تعهد داده ام و در برابر او مسوول هستم و باید وظیفه ام را در قبال خانواده انجام دهم.
آن روزها بسیاری از افراد بیکار می نشستند و با امضای دفتر، رفع تکلیف اداری می کردند، ولی پدرت معتقد بود که اگر ما هیچ کاری نکرده امضا کنیم و حقوق بگیریم، حرام است. ما در برابر خدا و خلق مسوول هستیم. از این رو، در امور نظامی و فرهنگی مربوط به مهاجرین و جنگ شرکت فعال داشت. شبها در خاکریزیهای اطراف شهر مسلحانه نگهبانی می داد و روزها همراه با نیروهای نظامی یا جهاد سازندگی کارهای مربوط به پشت جبهه را انجام می داد.
روزها می گذشت و ما مشغول فعالیتهای خود بودیم، تا اینکه یک روز مسوول کمیته فرهنگی جهاد به پدرت گفت: اسمش این است که من مسوول هستم، ولی همه کارها را شما انجام می دهید. چرا اسم مال من باشد؟ از امروز شما هم مسوول باشید و هم کار کنید. و این گونه مسوولیت کمیته فرهنگی جهاد ماهشهر به پدرت واگذار شد و او شبانه روز کار می کرد. لحظه ای قرار نداشت، خب، هم من با او بودم و هم تو، که کوچکترین جهادگر دنیا بودی. به اندازه توانت کار می کردی. اصلا گاهی حرفهای کودکانه تو بیش از سخنرانیهای ما به خانواده های قربانی جنگ روحیه می داد.
ما برای هر دو منطقه ماهشهر صنعتی و قدیمی، برنامه های فرهنگی داشتیم. و من هم گاهی برای برادران متنهایی می نوشتم، تا آنها پشت بلندگوها بخوانند و مردم را به صبر و تلاش و ایثارگری دعوت کنند و شهر از وجود مردم خالی نشود. خلاصه هر کاری لازم بود، انجام می دادیم تا روحیه مردم حفظ شود و پشتیبان رزمندگان باشند. راستی فراموش کردم بگویم وقتی پدربزرگ تو، دکتر طالقانی، که آن روزها مسوول رسیدگی به وضعیت آموزش و پرورش در کل کشور بود، به ما گفت: ماهشهر محروم است و اگر می خواهید کار خداپسندانه ای کنید، در آنجا تدریس بگیرید و به داد بچه های ماهشهر برسید، و ما بنا را بر استخاره گذاشتیم، می دانی چه آیه ای آمد؟ آیه: ((ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه)). که در سوره توبه، آیه ۱۱۱ است و معنای آن چنین است: ((همانا خداوند از مومنان، جان و مالشان را به (بهای) اینکه بهشت برای آنان باشد، خریده است.)) وقتی به ما گفتند که استخاره بشارت بهشت را داده است، با خیال راحت به ماهشهر رفتیم، تا بهشت را از آن خود کنیم.
نمی دانستیم که بهای این بهشت چه سنگین است. لااقل برای من که مادر بودم و پاره تنم را بیش از هر چیز حتی جان خود دوست می داشتم. سخت بود، اما خدا چه مهربان است که اول ظرفیت می دهد و سپس مصیبت و بلا را! خرداد ماه ۱۳۶۰ بود که پدربزرگت برای سرکشی به ماهشهر آمد. وقتی شدت گرمای ماهشهر را دید، به ما گفت: شما که دیگر کاری ندارید، چرا اینجا مانده اید؟! من گفتم: ((آقا هدایت)) کار دارد و ما هم به خاطر او می مانیم.
پدربزرگ در حالی که ناراحت بود، گفت: او کار دارد، این طفل معصوم را چرا در این گرمای سوزان نگه داشته اید؟! و بعد ما را با خودش به اصفهان برد، تا اوایل تیر ماه همه با هم به مشهد برویم.
ما اصفهان بودیم و پدرت هم آمد، ولی باز به علت کثرت کارها و احساس مسوولیت مجبور بود برگردد.
انگار همه هستی دست به دست هم داده بودند تا سعادت شهادت را برای تو فراهم کنند! پدربزرگ و مادربزرگ، دوم تیر ماه عازم مشه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 