پاورپوینت کامل پیوندی در میانه زمین و آسمان ۳۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل پیوندی در میانه زمین و آسمان ۳۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پیوندی در میانه زمین و آسمان ۳۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل پیوندی در میانه زمین و آسمان ۳۷ اسلاید در PowerPoint :

>

– آذر جون، آخه تا کی می خوای با یه مُشت خاطره نفس بکشی؛ تو جوونی باید بری دنبال زندگی ات، دنبال آینده ات، به خدا حامد بد پسری نیست. هم وضعش خوبه هم موقعیتش. تو این دوره زمونه اینا مهمه، دیگه چی می خوای؟

زن لبخندی زد و گفت: «خوب اگه فکر می کنی خیلی خوبه برا خودت ورش دار.»

این را گفت و بی آنکه بخواهد، حامد در خاطرش جان گرفت. جوانی امروزی و به قول خودش روشنفکر. بلافاصله چشمانش را بست؛ گویی نمی خواست او را جانشین روح اللَّه کند. خسته شده بود از بس غمِ نبودن مَردش را خورده بود. سرش را روی میز گذاشت و کم کم روح اللَّه در زیر پلک هایش قد کشید.

مرد چشمان به گود افتاده اش را که نشان از بی خوابی فراوان داشت، دوخت به زن:

– آذر، من باید برم، آره سخته، گرمه، بی خوابی داره، تشنگی داره اما باید رفت، لااقل به خاطر مادرایی که می خوان یه یادگاری هر چند کوچک از جگرگوشه شون داشته باشن. یادگارهایی که تو دل زمین خاک شده و باید پیداشون کنیم.

و رفت لب حوض نشست، دستی که بر آب زد چهره آذر در چین و چروک آب شکست و محو شد.

با صدای همکارش به خود آمد.

– آذر، مقاله حامده… سردبیر فرستاده بخونی، اگه مشکلی نداره، بفرستیم برا چاپ.

زن مقاله را گرفت اما لحظه ای بی توجه به آن، رو به خانم امینی گفت: «می دونی، چندین سال پیش وقتی تو راه مدرسه روح اللَّه رو می دیدم هیچ وقت فکر نمی کردم یه جوون ریشو هم دل داشته باشه، آخه همیشه سربه زیر بود و منم مث تمام دخترا عادت کرده بودم با چشام به آدما نگاه کنم نه با قلبم…» این را گفت و شروع کرد به خواندن. دقایقی بعد در حالی که عصبانیت صدایش را خطخطی کرده بود، مقاله را روی میز انداخت و گفت:

«این آقای حامد خیلی ادعای روشنفکریش می یاد، اما انگار ترازوی عدالت کجه، اونایی که آرامش و سلامتی رو به حامد و امثال اون هدیه دادن، ببین چطوری داره با نیش قلم بهشون جفا می شه.»

نفس تندی کشید و ادامه داد:

«نمی خوام فکر کنی چون همسر یه جانباز شهیدم، این حرف رو می زنم، نه. اما به خدا قسم چاپ این مقاله یعنی فراموش کردن اون همه خون و شهیدی که…» و صدای گریه اش بلند شد.

کمی که آرام شد آنچنان در خود فرو رفت که اصلاً متوجه اطراف نبود. آرام با خودش زمزمه کرد:

«آقا روح اللَّه، وقتی تو رفتی پولی که بهت می دادن حتی خرج لباساتم نمی شد… اما حالا اینا می گن شماها به خاطر سهمیه دانشگاه، به خاطر پول رفتین، به خاطر هزار کوفت و زهرماری که از فکرهای متعفن و پوسیده شون بیرون می آد. می دونم که اون موقع هیچ کدومشون حاضر نبودن انگشت کوچیکه خودشونو با ۱۰۰ میلیون عوض کنن، حتی تحمل کوچک ترین ناملایمات زندگی رو هم نداشتن، به خدا این جفای بزرگیه.» و اشک پهنای صورتش را گرفت. مدتی بود حامد و افکارش، روانش را می خراشید.

ساعت آخر را مرخصی گرفت و به سوی خانه روانه شد.

جوانکی لوده با سر و وضعی عجیب و با حرکاتی سبک از کنارش رد شد و زیر لب چیزی گفت. زن یک لحظه دلش برای خودش و آنهایی که به رنگ آدم بودند، تنگ شد.

– خدایا، این چه وضعیه، یه زمانی بهترین جوونامونو اسپند براشون دود کردیم فرستادیم تو قلب دشمن و آتش تا بچه هامون پشت جبهه آروم زندگی کنن، حالا نمی دونم چی شده که بعد از چند سال همه چیز فراموش شد.

با صدای بوق اتومبیلی که صدای پخش آن به اوج می رسید، متوجه خود شد.

محله را آشنا دید.

هنوز از پیچ کوچه نگذشته بود که احمد جیغ کشان خود را به او رساند و فریادش گوش مادر را پر کرد:

«مامان بچه ها منو می زنن، پس بابام کجاست، آخه کی می آد… بیا، بیا رضا رو بزن، اون همیشه منو می زنه و می ره پشت باباش قایم می شه.» و دست مادر را کشید.

– احمد جون، مادر، من که بهت گفته بودم بابات به جای خیلی دوری رفته و حالا حالاها نمی آد.

هر دو وارد خانه شدند و زن ادامه داد: «پس چرا بی تابی می کنی… چرا اینقدر بهانه گیر شدی.»

احمد با لجبازی فریاد زد:

«پس کی می آد، بچه ها همه بابا دارن» و پرید بغل مادربزرگش که کنار باغچه نگاهش را سُر داده بود روی آنها.

آذر بغض کرده بود، به اتاقش که رفت آرام ناله کرد:

«آقا روح اللَّه، دیگه خسته شدم کاش می شد خودت می اومدی و جواب احمد رو می دادی. نمی دونم دیگه باید چی می گفتم که تا حالا نگفتم، می ترسم آخرش فقط یه دروغگو باشم. نمی دونم برا دل خودم که سیر ندیدمت گریه کنم یا برا احمدی که هر روز ازم بابا می خواد.»

پسر که وارد اتاق شد، زن اشکش را طوری پاک کرد که احمد نفهمد. کودک نگاهش را پاشید روی مادر و سؤال همیشگی اش را پرسید: «بابام رفته چکار کنه؟»

زن کودک را در آغوش گرفت.

«چکار کنه عزیزم؟ اینو که هر روز می پرسی. اون موقع که تو هنوز دنیا نیومده بودی، خیلی جلوتر از تو اول رفت جبهه تا دشمنا نتونن بیان تو شهر و بچه ها رو اذیت کنن. جنگ هم که تموم شد اون با دوستاش می رفت تا…»

و گریست، آن هم تلخ و غمگین.

خیلی زود لبخندی زد و گفت: «پاشو تا مادربزرگت ناراحت نشده بریم نهار بخوریم.»

هنوز نهارش را تمام نکرده بود که کنار سفره دراز کشید و خوابید.

«از مهد که برگشت یه نفس توی کوچه با بچه ها بود.»

این را مادربزرگ گفت و رفت طرف آشپزخانه.

… آذر به اتاقش پناه برد، یاد و خاطره مَردش یک طرف، و بهانه گیری هر روز احمد طرف دیگر.

نگاهش را دوخت به آقا روح اللَّه که گوشه اتاق توی پنجره نشسته بود.

خواب و لبخند همیشگی مرد، او را به عالم دیگری برد.

– آقا روح اللَّه، تو خوب راهتو انتخاب کردی، نمره قبولیتم گرفتی… اما مگه قرار نشد هیچ وقت همفکری تو ازم دریغ نکنی؛ این رسمِ دوست داشتنه که تو این وضع منو تنها بذاری، رسمِ رفاقته که بهترین جاها رو برا خودت پیدا کنی و منو بلاتکلیف بذار

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.