پاورپوینت کامل بوی بهشت (قسمت پنجم) ۱۱۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بوی بهشت (قسمت پنجم) ۱۱۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بوی بهشت (قسمت پنجم) ۱۱۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بوی بهشت (قسمت پنجم) ۱۱۷ اسلاید در PowerPoint :

>

راضیه همین که از تاکسی دایی اش پیاده شد نتوانست قدم هایش را همپای بقیه کند. دست خودش نبود. انگار می دوید، انگار روی هوا راه می رفت. از خودش خجالت می کشید. از گلزاری که بزرگ و بزرگ تر شده بود و او برای پیدا کردن یاسر، راهی جز بوییدن نداشت، همان بوی غریبی که از مزار یاسر بلند بود، بویی که همه در باره آن حرف می زدند. بویی که با تمام شدن مهرماه، تازه شروع شده و در گلزار پیچیده بود و همیشه جان راضیه را تازه تر می کرد.

نسیمی بهاری که عطر یار را به مشامش رساند، خودش را رها کرد. چادرش تمام سنگ قبر را پوشاند و صدایش در شمیم یاسر رها شد. عزت که رسید بالای سرش، اشک و آه راضیه را جمع کرد و دایی تا آمد سنگ قبر را بشوید، دید دختر عزت با اشک هایش قبر را شسته است.

خانم جان روی چارپایه ای که برایش آورده بودند نشست. عینکش را به چشم زد و کتاب دعایش را باز کرد. با اینکه عزت مخالف آوردن بچه به گلزار بود ولی راضیه پسرش را آورده بود و یاسر بدون دلیل فقط در آغوش عزت گریه می کرد. پدر راضیه به پیرمردی که دور و برشان می چرخید پولی داد تا قرآن بخواند و ناصر شیشه گلاب را به سر و روی همه پاشید. بوی گل و گلاب می داد گلزار. صدای گریه در گریه می پیچید و در صدای قرآن و دعا گم می شد.

خانم جان کتاب دعایش را بست و همان طور که عینکش را برمی داشت بدون اینکه کسی متوجه شود اشک هایش را پاک کرد و به دیگران گفت وعده گاه دیدار یاسر و خالقش جای گریه نیست، جای طلب و بخشش است، جای وعده گرفتن برای همنشینی با بزرگان.

راضیه معنی حرف های خانم جان را می فهمید، می دانست که داغ او بدتر از همه است ولی تاب می آورد و همان تاب آوردن کمرش را خم می کند.

خانم جان با دیدن راضیه لبخند می زد و با دیدن نوه اش گاهی می خندید. ناصر می گفت مادرش دیگر همان خانم جان دو سه ماه پیش نیست که همیشه کنج خانه می نشست و فقط برای نماز به مسجد می رفت. ناصر می گفت خانم جان، جان گرفته است و دیگر به قول خودش هیچ آرزویی در دنیا ندارد. خانم جان جانش بود و عروس و نوه اش. دست آخر هم به راضیه گفت برود با دست خودش دو مشت گندم از آشپزخانه بیاورد و سبز کند تا با آمدن آنها سرسبزی و نشاط به خانه اش بیاید تا دل یاسر هم شاد شود.

گندم که جوانه زد عید آمد، عید با همسایه ها آمد، عید با فامیل و دوستان آمد؛ عید با لیلا و بچه هایش آمد و خانه خانم جان شد خانه مادر شهیدی که خم به ابرویش نیاورده و برای پسرش عید گرفته است.

لیلا افتاد به دست و پای مادرش که گرفتار زندگی بوده و نمی توانسته بیاید کمکش. دایم می رفت جلوی عکس قاب شده یاسر می ایستاد و از او می خواست ببخشدش که نتوانسته حتی به مراسم چهلم او بیاید. در عوض هر چه می توانست به بچه برادرش می رسید، اصلاً شده بود مادر او و تمام مدت بر بالینش بود.

– خوشحالم راضیه که می بینم حالت بهتر شده. باور کن شب و روز فکرم پیش تو و خانم جان بود. می خواستم زمین دهن باز کنه و من برم توش. اگه درس و مشق بچه ها نبود اصلاً ول می کردم و می اومدم اراک، اما چه کنم که گیر دو تا بچه مدرسه ای و این فسقلی و یه شوهر نساز افتادم.

زن لیلا را دوست داشت، خیلی مهربان بود؛ مظلوم و مهربان، آنقدر که راضیه دلش برای او می سوخت وقتی می دید حتی شوهرش در تعطیلات هم با او همسفر نشده است.

لیلا به کسی مجال نمی داد پایش را بگذارد توی آشپزخانه. یا بالای سر یاسر بود یا توی آشپزخانه برایش حریره بادام درست می کرد. یک لحظه جایی بند نبود. می خواست چند ماه نبودنش را در چند روز جبران کند، می خواست به راضیه و پدر و مادرش بد نگذرد. ناصر هم شده بود وردستش، هر کاری در خانه و بیرون از خانه داشت به او می گفت و ناصر شده بود مرغ گریزپای و جلوی چشم خواهرش پیدایش نمی شد. به قول خانم جان دعایش مستجاب شده و یک پسرش شهید شده بود و دیگری پایش از مسجد و بسیج و حسینیه کوتاه نمی شد. پدر راضیه هم که مرخصی اش تمام شد و رفت تهران، ناصر شد تنها مرد خانه که چپ و راست از بزرگ ترها فرمان می شنید و یا به کوچک ترها نصیحت می کرد زیادی شیطنت نکنند و مراقب حال خانم جان باشند. اما بچه های لیلا شیطان تر از محسن بودند و با یاسر پنج تایی خانه را می گذاشتند روی سرشان.

لیلا مثل همیشه حواسش به همه جا بود و می دید چطور ناصر در بحران بلوغ گه گاه دزدانه به مرضیه می نگرد و مرضیه رنگ به رنگ می شود. لیلا می دانست ناصر آرزویی جز رفتن به جبهه ندارد پس هر طور که شده باید درسش را تمام کند تا خانم جان رضایت بدهد برود جبهه. لیلا می دانست غصه برادرش کم از مادرش نیست، می دانست ناصر ناگهان از دنیای بچگی به دنیای بزرگ ترها پا گذاشته است. می دانست تنها کسی که می تواند جای خالی یاسر را در آن خانه پر کند فقط اوست و بس. راضیه هم می دانست که لیلا دلش برای آدم و عالم می سوزد و مثل او بهترین خاطره اش از سال گذشته، آخرین پنج شنبه سال است که کنار مزار یاسر فرش پهن کردند و حلوای دست پخت خانم جان را گذاشتند وسط و ناصر کلی خرما و میوه خرید و نوحه خوان دعوت کرد و برای شادی روح برادرش سنگ تمام گذاشت. راضیه خاطره آن روز را هر روز برای خودش زنده می کرد، روزی که به نظرش یاسر را برای همیشه در دلش زنده می کرد. روزی که انگار دوباره متولد شده بود تا یادگار یاسر را بزرگ کند تا خاطرات یاسر را برای پسرش زنده کند.

لیلا که با سر و صدای بچه هایش رفت. عزت هم دست بچه ها را گرفت که راهی شود، هر چند پایش به رفتن نمی آمد.

دلش پیش دخترش بود و توان دور شدن از نوه اش را نداشت. از وقتی دنیا آمده بود بالای سرش بود و حالا بعد از شش ماه تحمل دوری اش را نداشت. به راضیه سپرد وقت دکتر و واکسن یاسر را فراموش نکند. سپرد مواظب نوه خانم جان باشد، سپرد برای مادر یاسر هم دختری کند. بعد آنها را هم به ناصر سپرد و همه شان را به خدا.

ناصر که رفت عزت و بچه ها را تا ترمینال راهی کند می دانست مادر راضیه تا در خاک اراک است یکریز سفارش خواهد کرد و او را به خون برادرش قسم خواهد داد که مواظب مادر دلشکسته اش باشد و نگذارد راضیه برود توی فکر و خیال و غصه بخورد. ناصر هم می دانست خیلی بزرگ شده است، آنقدر که دیگر بعد از شهادت برادرش کسی او را بچه صدا نمی کند. شده است آقاناصر، شده است بزرگ خانه شهید. شده است نمونه بچه های محل.

همه که رفتند راضیه تکیه داد به پشت در حیاط و یک دل سیر گریه کرد. خانم جان هم هر چه کرد گریه اش بند نیامد. یاسر هم به صدای مادرش در آغوش خانم جان گریست.

– گریه نکن دختر. طوری نشده که، عزت دوباره می یاد، دوباره همه دور هم جمع می شیم. دوباره خنده رو لب همه مون می یاد.

اما راضیه همچنان اشک می ریخت. در نظرش خانه شده بود مثل آن وقت ها، آن وقت هایی که یاسر به دیدن شان می آمد، مثل سال گذشته که دو هفته بعد از عید آمد و کلی شیرین زبانی کرد و کلی پوکه فشنگ ریخت توی دامن او و گفت که بچه شان باید از همان موقع بفهمد با چه دشمنی طرف است و چطور پدرش به خاطر او جلوی این گلوله ها ایستاده است.

راضیه تمام آن پوکه ها را نگه داشته و با آنها روی گهواره پسرش ریسه بسته بود. یاسر با صدای پوکه ها به خواب می رفت و با به هم خوردن آنها می خندید. راضیه هم تمام دلخوشی اش این بود که پسرش با خاطره و یاد یاسر بزرگ شود و شکل و شمایل او را به خود بگیرد.

خانم جان لحظه ای از نوه اش غافل نمی شد. مدام بالای سر یاسر بود و کودکی پسرش را به خاطر می آورد و اشک می ریخت. ناصر داده بود عکس کودکی برادرش را بزرگ کرده بودند. بعد هم برای اولین بار یاسر را برده بود عکاسی و هر دو عکس را زده بود روی دیوار، درست روی تلویزیون جایی که خانم جان همیشه روبه رویش می نشست. عکس یاسر سیاه و سفید بود و عکس پسرش رنگی. این تنها تفاوت میان دو عکس بود. یاسر در نه ماهگی درست مثل پدرش بود. با موهای فر ریز و چشمان همیشه خندان و لب های کج و معوج.

راضیه گهگاهی که وقتی پیدا می کرد و خیالش از طرف مادرش راحت بود و خبری از بمباران شهرها نبود برای زنان همسایه سوزن می زد.

– زن داداش مگه کم و کسری چیزی داری که نشستی پشت این چرخ لکنته و هی سوزن می زنی؟

خانم جان هر چند راضی نبود عروسش برای این و آن لباس بدوزد ولی وقتی می دید راضیه تا تنها و بیکار می شود گوشه ای گریه می کند، راضی بود که او جلوی چشمش پشت چرخ بنشیند ولی گریه نکند. اما راضیه تنها جوابش به ناصر این بود که از تنهایی حوصله اش سر می رود و بالاخره باید در کاری مهارت پیدا کند تا بتواند آینده پسرش را بسازد.

– بهتره تو سرت تو دفتر و کتاب خودت باشه مثلاً با کلی زور و ادا و اصول می خوای امسال دیپلمتو بگیری. چن روز دیگه امتحانات شروع می شه. تو بچسب به دَرست.

– چشم خانم جان فقط یادت باشه که قول دادی وقتی درسم تموم شه برم جبهه. شکر خدا راضیه خانومم که پیشته و دیگه تنها نیستی.

راضیه، پسرش را که داشت چهار دست و پا به طرف چرخ خیاطی می آمد بغل کرد و پرسید: «راستی آقاناصر تو همرزمای یاسر کسی به اسم رحمان می شناسی؟»

– رحمان! کدوم رحمان؟ همون که نوحه خونه.

– نمی دونم کیه. خالَش سفارش یه پیرهن داده، می گه رحمان با یاسر تو یه گردان بودن و تو یه عملیات مجروح شدن.

ناصر به فکر فرو رفت و گفت: «اگه همون آقارحمان باشه، عکسش تو آلبوم داداش هس. به جفت چشماشم ترکش خورده.» خانم جان بی هوا گفت: «پناه بر خدا.» ناصر از جا پرید و از بالای کمد آلبوم را برداشت چند صفحه ای ورق زد و رسید به عکسی که رزمنده ای با شوخی دست هایش را گذاشته بود روی چشمان یاسر. رزمنده رحمان بود با چشمان سبز و صورتی خندان. راضیه لحظه ای جا خورد. بارها آن عکس را دیده بود. اصلاً یادش افتاد که یاسر همیشه از صدای خوب او تعریف می کرد و می گفت رحمان می خواهد در عروسی همه بچه های گردان نوحه بخواند. بی اختیار اشک از چشمان راضیه سُرید.

– عجب جوون رعناییه. خدا به درد دل مادرش برسه.

– راستی خانم جان تو مراسم چهلم آقاداداش همین رحمان بود که نوحه خوند، یادتونه؟ مردونه یه غوغایی بود که نگو. می گفت تازه از بیمارستان مرخص شده اما کورمال کورمال گشته مسجد رو پیدا کرده. همش می گفت یاسر خیلی به گردن ما حق داشت. …

راضیه فکر می کرد، فکر می کرد اگر یاسر زنده بود، ولی در عوض چشم هایش نمی دید؛ او چه حالی داشت. زن یک نابینا بودن سخت تر بود و یا همسر

شهید بودن. دیگر به حرف های ناصر گوش نمی کرد. دسته چرخِ چرخ خیاطی می چرخید و راضیه در افکارش چرخ می خورد.

– حواست کجاست زن داداش یاسر داره گریه می کنه.

راضیه به خود آمد. درز پیراهن به آخر رسیده بود و او حیران به پنجره چشم دوخته بود. پسرش در آغوش خانم جان بی تابی می کرد و ناصر حواسش به او بود.

– به گمونم پاهاش سوخته. هوا گرم شده. این بچه م که تاب گرما رو نداره. ناصر رفتی بیرون یه پمادی، پودری چیزی بخر، بزنیم به پای این طفل معصوم.

راضیه هنوز ماتش برده بود. هنوز فکر می کرد یاسر زنده است و با چشمانی که دیگر هرگز نمی بیند کنار حوض نشسته است و از پشت پنجره به او لبخند می زند.

– راضیه! راضیه! چت شد دوباره. …

راضیه در حال و هوای خودش بود. بچه اش را بزرگ می کرد، آشپزی می کرد. هر روز برای یاسر نامه می نوشت. هوای خانم جان را داشت. مواظب بود ناصر درس هایش را بخواند. هر پنج شنبه می رفت سر مزار یاسر. می رفت خانه همسایه و به کارخانه پدرش تلفن می کرد، یا مادرش از مخابرات تلفن می کرد و راضیه سراسیمه تا خانه همسایه می دوید. به خاطر دل خانم جان برای ناصر مادری و معلمی می کرد تا امتحان هایش را بدهد و زودتر به جبهه برود. راضیه شده بود سنگ صبور آن خانه. شده بود غمخوار خانم جان و ناصر و تمام زن های اهل محل که فکر می کردند نفس او شفاست و دستش چون خانم جان مشکل گشای مشکلات.

– تموم شد، اینم امتحان آخر.

– تو که منو نصفه جون کردی تا درستو تموم کنی. پدر خدابیامرزتون بهم وصیت کرده بود که حتمی همتون درس بخونین. نه که خودش سواد نداشت و همه عمرش تو اون دکون گذشت فکر می کرد اگه شما درس بخونین کسی می شین و یه ثوابی هم به اون می رسه. خبر نداشت که تا این دوتا امتحانو بدی طفلی راضیه رو جون به سر می کنی.

راضیه لبخندی زد و چادرش را از روی صورتش کنار کشید و گفت: «عیبی نداره خانم جان. ادبیاتش ضعیف بود که کلی باهاش کار کردم. حالا باید ببینم نمره فارسی شو چند می یاره. ریاضی و آمارم که اصلاً پیاده بود.»

– من از آمار و ریاضی و هندسه خوشم نمی یاد. همین که مدیرمون گذاشت امتحان بدم باید خدا رو شکر کنم. خب حالا می رسیم به اینکه هفته دیگه اعزامه و آقا ناصرتون رفتنیه.

خانم جان سفره غذا را کنار زد و پاهایش را دراز کرد.

– حالا دیگه راضیم. اما به برکت این سفره قسم اگه بخوای بری و منو بی خبر بذاری نمی بخشمت.

– نه بابا چرا بی خبر؛ املا و انشام که به لطف راضیه خانوم حرف نداره هر روز براتون یه نامه می فرستم.

– تا ببینم. مادر راضیه هم آخر هفته می یاد اینجا. اونارم می بینی و بعد می ری. ناصر سرخ شد و گفت: «چه بهتر.» راضیه سفره را که جمع کرد ظرف ها را برد کنار حوض گذاشت. چادرش را بست به کمرش و افتاد به جان ظرف ها. ناصر هم آمد آن طرف حوض نشست پای تشت و شروع به چنگ زدن لباس های یاسر کرد.

– خودم می شورم آقاناصر. دستاتو کثیف نکن.

– چیزی نیست زن داداش. در عوض اون همه درسی که باهام کار کردین باید تا قیام قیامت ظرف و لباس بشورم، اینا که چیزی نیست.

– امیدوارم لااقل قبول بشی تا خستگی به تنم نمونه.

ناصر با اینکه چندین بار لباس های یاسر را شسته بود ولی هنوز ناشیانه به تشت چنگ می زد.

– راستی به مرضیه خانوم و محسنم همین طوری تو درساشون کمک می کنین؟

راضیه شیر آب را بست و گفت: «آره، شمام هیچ فرقی با اونا نداری. انگار یه داداش کوچک تر دیگه هم دارم. محسنم عین شما کشته مرده جبهه س. اگه بدونه که می خوای بری ول کن نیس.»

– مرضیه خانوم چی، اونم جبهه رو دوس داره؟

راضیه پوزخندی زد و گفت: «خونه ما همه جبهه ای ها رو دوست دارن.» ناصر آب تشت را خالی کرد و گفت: «تمیز شدن زن داداش. شما آب می کشین یا خودم آب بکشم؟»

خانم جان که بچه به بغل نشسته بود لبه پنجره و به عروس و پسرش نگاه می کرد با خنده گفت: «کار را که کرد، آنکه تمام کرد.»

صدای در که بلند شد ناصر شانه را گذاشت جلوی آینه و دوید توی حیاط. راضیه داشت میوه هایی را که ناصر خریده بود، می شست و خانم جان یاسر را خوابانده بود روی پاهایش و برایش لالایی می خواند. در که باز شد پدر و مادر راضیه با مرضیه و محسن آمدند توی حیاط. همه شاد بودند و خانم جان همان طور که یاسر را تکان می داد به نوروز فکر می کرد که راضیه و یاسر هم جزو مهمانانش بودند ولی الان یاسر در کنار او بود و راضیه داشت از پله های حیاط پایین می رفت تا مادرش را در آغوش بگیرد. محسن تا پایش به اتاق رسید یاسر را قاپید و عزت نگذاشت خانم جان از جایش بلند شود.

– بازم دردسر ما افتاد سر شما.

– این چه حرفیه عزت جون قدمت سر چشم. خونه خودتونه.

– گفتم اول بریم خانم جان رو ببینیم بعد برم خونه داداشم.

ناصر گفت: «خوب کردین. آخه راضیه خانوم دست تنها نمی تونست آش پشت پا بپزه.» عزت جا خورد. «کجا به سلامتی؟» راضیه ظرف میوه را گذاشت وسط اتاق و گفت: «داره می ره جبهه. منم زابرا کرده که براش آش بپزم تا همه در و همسایه ها بفهمن آقا ناصر درسش تموم شده و حالا می خواد مثل یه مرد بره جنگ.»

تا اسم درس آمد ناصر زود از مرضیه پرسید: «راستی شما امتحاناتونو چطور دادین؟»

– عالی، فکر کنم معدلم هیجده بشه، شایدم نوزده.

خانم جان بارک اللهی گفت و ناصر سرش را انداخت پایین.

– یاد بگیر آقاناصر. مرضیه جون تو اون هیر و ویری تهرون بشه هیجده اون وقت من و راضیه هی دعا کنیم که تجدید نشی.

– بسه دیگه خانم جان از راه نرسیده آبروی ما رو جلوشون بردی.

عزت خنده ای کرد و گفت: «نه بابا طوری نشده ما که خودی هستیم بپا جلوی دشمن آبروت نره.»

محسن که هنوز داشت با یاسر بازی می کرد، گفت: «آقاناصر، اگه یه وقت ترسیدی زنگ بزن بیام کمکت. تابستونم که هس، کاریم ندارم. تا چشم به هم بزنی یه تانکو چپه کردم.»

راضیه از اینکه می دید همه شادند غرق خوشی بود. آقاجانش مثل همیشه کم حرف بود، تکیه داده بود به پشتی ها و داشت میوه اش را پوست می گرفت.

– عراقیا دیگه چقدر بدبختند که تو بخوای تانکاشونو چپه کنی. بچه، جبهه مگه اوقات فراغته که تابستون پاشی بری اونجا.

– آقاجون شمام هی بزن تو ذوق ما، اون از پارسال که نذاشتی با گروه سرود برم جبهه، اینم از الان.

قرار شد ناصر خودش سبزی بخرد و دیگ مسی را از انباری بیاورد و توی حیاط اجاق علم کند. خانم جان و مرضیه و راضیه سبزی ها را پاک کنند و عزت آش را بپزد.

یاسر هم که دست به دست می گشت و تا می گذاشتندش روی زمین یا وسط سبزی ها بود یا نخود و لوبیاها را پخش می کرد روی زمین.

اجاق که علم شد راضیه گریه اش گرفت. یاد روز هفت یاسر افتاده بود. حیاط شلوغ بود و چند اجاق گوشه اش روشن بود. او درد می کشید و دیدن آن همه آدم منگش می کرد. خانم جان می گفت فامیل آمده اند او را ببینند ولی همه از دیدنش فرار می کردند فقط لیلا بود که لحظه ای ترکش نمی کرد تا اینکه مادرش از بیمارستان آمد و گفت طفلک بچه از گرسنگی تلف شد و. …

خانم جان هم حس غریبی داشت از اینکه پسر دیگرش هم داشت به راه پسر بزرگش می رفت. خوشحال بود، خوشحال بود و می ترسید، می ترسید و نمی دانست چکار کند. نمی خواست در آن وضعیت ناصر آنها را تنها بگذارد. اما نمی خواست دیگر مانع رفتن پسرش شود. نمی خواست اشک بریزد و بگوید. …

ناصر رفت، ناصر میان سلام و صلوات و دود اسپند و بوی عطر رفت و پشت سرش بوی چوب سوخته از زیر اجاق بلند شد و آش قل قل جوشید.

تا عزت بود نگذاشت راضیه چیزی بفهمد. یک روز بردش خانه برادرش، یک روز بردش گلزار شهدا، یک روز امامزاد

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.