پاورپوینت کامل از مدینه تا شام ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از مدینه تا شام ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از مدینه تا شام ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از مدینه تا شام ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۹

بیشتر بچه ها رفته اند بالای نخل وسط کوچه و تندتند خرما می خوردند. چندتایی هم هی دنبال یکدیگر می دوند و دامن
پیراهنهای بلندشان مرتب به این طرف و آن طرف چرخ می خورد. نشسته ام روی گلیم کوچکم. مادرم هر روز این گلیم را
می اندازد جلوی در خانه تا بنشینم رویش; آخر توی خانه حوصله ام سر می رود اما توی کوچه بازی بچه هارا نگاه می کنم.
یکی از بچه ها از نخل پایین می آید و می دود طرف من. موهای بلند و سیاهش که روی شانه هایش پخش شده است، تکان
تکان می خورد. دو تا خرما توی دستش است می گوید: برای تو چیده ام. خرماها را می گیرم و با خوشحالی می خندم و او
دوباره می دود و می رود بالای نخل موهای بلند و سیاهش تکان تکان می خورد. یکی از خرماها را می گذارم توی دهانم و
بچه هایی را که بازی می کنند، نگاه می کنم. همگی شان دارند دنبال یک نفر که قدش از همه کوتاه تر است می دوند. اگر
من جای او بودم آنقدر تند می دویدم که دست هیچ کس بهم نرسد. اما من حتی نمی توانم راه بروم پاهایم فلج است،اصلا
نمی توانم پاهایم را تکان بدهم. مادرم می گوید: وقتی که خیلی کوچولو بوده ام مریض می شوم و به خاطر آن مریضی
پاهایم فلج می شود. خرمای باقی مانده را می گذارم توی دهانم، بر خلاف خرمای قبلی که هسته نداشت، این یکی هسته
دارد. باز به بچه ها نگاه می کنم. این بار فقط پاهایشان را می بینم: پاها دارند تند تند به این طرف و آن طرف می دوند، از
نخل بالا می روند و…

پاهای دخترها و پسرها مثل هم است، سیاه سیاه و خاکی فقط بعضی از دخترهاوقتی می دوند خلخال پاهایشان جرینگ
جرینگ صدا می کند هسته خرما را از دهانم بیرون می آورم و به دیوار روبه رویی ام نشانه می گیرم هسته خرما به دیوار
نمی رسد می افتد درست وسط کوچه. پاهای یکی از بچه ها سرش می دهد به طرفی دیگر. کاش پاهای من خوب می شد و
می توانستم پا به پایشان بدوم و از نخل وسط کوچه بالا بروم اما حیف که پیش هر پزشکی که رفته ایم، گفته است که کاری
نمی شود برایم بکنند. موهایم را که سیخ سیخ آمده روی پیشانیم عقب می زنم و روسری ام را می کشم جلو. پاها تند و تند
می دوند، می ایستند و از نخل بالا می روند…

وقتی می آییم توی کوچه از بچه ها خجالت می کشم و روسری ام را روی صورتم می کشم آخر مادرم بغلم کرده است. بابا
خوشحال تر از همیشه است وقتی می پرسم: کجا می رویم؟ می خندد و می گوید: یک جای خوب! صورتم را می چسبانم به
گردن مادرم. بچه ها دوباره رفته اند بالای نخل و بعضی هایشان دارند دنبال هم می دوند. صدای جرینگ جرینگ خلخال
پاهایشان در گوشم می پیچید. سرم را بلند می کنم و یواشکی نگاهشان می کنم. همان دختری که دیروز بهم خرما داد
دستش را برایم تکان می دهد. با خجالت سرم را تندی بر می گردانم. بابا هنوز دارد می خندد دست های بزرگش را جلو
می آورد و لپم را می کشد.

از مادرم می پرسم: اینجا کجاست؟ می گوید: اینجا خانه دختر پیامبر(ص) و همسرش علی(ع) است این را که می شنوم
خیالم راحت می شود، آخر تعریف خوبی هایشان را خیلی از پدر و مادرم شنیده ام اما تا به حال به خانه شان نیامده ام; این
اولین بارم است. آقای مهربانی روبه رویمان نشسته است. این را از لبخندهایش می فهمم. وقتی آمدیم تو، با خوشحالی با
پدر احوال پرسی کرد و بعد به من لبخند زد آنقدر قشنگ لبخند زد که نگو! می خواهم از مادرم بپرسم: چرا اینجا آمده ایم
اما چیزی نمی گویم. آقای مهربان دوباره بهم لبخند می زند و با دستش اشاره می کند به کاسه خرما جلویمان است. به
مادرم نگاه می کنم. مادر لبخندی می زند و می گوید: بردار، یک دانه خرما بر می دارم و می گذارم توی دهانم، چقدر
شیرین است خیلی خوشمره تر از خرماهایی که دیروز آن دختر از نخل وسط کوچه مان چید و به من داد. می خواهم از
مادرم بپرسم: چرامزه این خرماها با بقیه خرماهایی که تا حالا خورده ام فرق می کند؟ اما آقای مهربان دارد نگاهم
می کند برای همین خجالت می کشم. بابا که چهارزانو کنار من و مادر نشسته و تا به حال ساکت بوده است. دست هایش را
به هم گره می کند و می گوید:یا امیرالمؤمنین! شفای دختر مرا از خدا بخواهید… هنوز حرف بابا تمام نشده است که پسر
آقای مهربان از در اتاق می آید تو. لبخندش عین لبخندهای آقای مهربان است. صورتش هم عین صورت آقای مهربان
روشن است. روشن هم نگوئیم یکجوری که انگار خیلی نورانی است. مادرم آهسته می گوید: او حسین(ع) است. آقای
مهربان به او می گوید: ای پسرم! دست بر سر این کودک بگذار و شفای او را از خدا بخواه. پسر آقای مهربان می آید به
طرفم. خجالت می کشم و روسری ام را می کشم جلو و می چسبانم به مادرم مادرم می گوید: دخترم او پسر امام(ع)
ست ببین چقدر مهربان است. روسری ام را بالاتر می کشم. پسر آقای مهربان دستش را می کشد روی سرم. اول فکر
می کنم یک پرنده دارد بالهایش را روی سرم می کشد امانه، دست پسر آقای مهربان است، بعد از مدتی دستش را
برمی دارد و بهم لبخند می زند. یک مرتبه صدای پدر و مادرم بلن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.