پاورپوینت کامل رؤیای نیمه شب ۱۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل رؤیای نیمه شب ۱۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل رؤیای نیمه شب ۱۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل رؤیای نیمه شب ۱۸ اسلاید در PowerPoint :
>
۷۸
سلطان محمد مغازه کوچکی نزدیک دروازده عیدگاه قندهار داشت. از چند روز پیش به این طرف یک مشتری هم برای
دوختن یا تعمیر لباس به مغازه اش نیامده بود. روزهای کسالت باری را می گذراند. آن روز هم مثل بقیه روزها بود. از مغازه
بیرون آمد. گوشه دیوار نشست و تنش را به حرارت ملایم آفتاب سپرد. سال نو نزدیک بود. مردم شهر در رفت و آمد و
تدارک شب عید بودند. دوباره به یاد بچه هایش افتاد که منتظر او بودند. برعکس سالهای پیش که دم عیدی
مشتری هایش زیادتر می شدند امسال اصلا یک مشتری هم نداشت. نزدیک غروب خسته و کوفته در مغازه اش را قفل کرد
و بی هدف در کوچه پس کوچه های شهر پرسه زد. رویش نمی شد به خانه برود. صدای شادی و خنده از خانه ها به گوش
می رسید. پاسی از شب گذشته به خانه رفت. زنش با نگرانی پیش دوید.
– سلام چرا دیر کردی؟ پولی دستت اومد؟
– سلام شرمنده ام دریغ از یه مشتری!
سلطان محمد گوشه ایوان نشست. زن با تعجب پرسید:
– چرا اینجا نشستی؟ بریم تو اتاق
– نمی آم خجالت می کشم
– بیا تو بچه ها خوابیدن
– تقصیر منه
– تو چه تقصیری داری. امسال کارمون گره خورده. پاشو اینطوری زانوی غم بغل نگیر خوب نیست.
– نمی آم اصرار نکن
زن دیگر چیزی نگفت و به اتاق برگشت. بغض سلطان محمد ترکید. دانه های اشک روی گونه های چروکیده اش لغزید و
فرو چکید. نگاهش را به آسمان پرستاره قندهار دوخت و آرام زیر لب زمزمه کرد:
– یا علی تو شاه مردانی. دست و دل باز روزگاری. گرفتاریهای منو می بینی؟
ساعتی بعد به خواب رفت. زن از اتاق بیرون آمد. با دیدن شوهرش رفت و لحظه ای بعد با یک روانداز برگشت. آن را روی
سلطان محمد کشید و دوباره به اتاق برگشت. نسیم خنکی می وزید. سکوت همه جا را فرا گرفته بود.
سلطان محمد از دروازده عیدگاه قندهار بیرون رفت و از شهر دور شد. ناگهان چشمش به قلعه ای افتاد. قلعه ای با
دیوارهای بلند و برج و باروهای فراوان. نزدیک رفت. جنس قلعه از طلا و نقره بود. قلعه در بسیار بزرگی داشت. چند نفر
نگهبان بیرون در ایستاده بودند. سلطان محمد خودش را به کنار نگهبانان رساند و از یکی از آنها پرسید:
– این قلعه از آن کیست؟
– حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)
– اجازه می دهید وارد شوم؟
– نه فعلا حضرت رسول(ص) تشریف دارند. صبر کن.
کمی بعد نگهبانان در قلعه را باز کردند و به سلطان محمد اشاره کردند- برو داخل!
سلطان محمد وارد قلعه شد. داخل قلعه پر از درختهای سر به فلک کشیده بود. سلطان محمد با خودش فکر کرد بهتر
است اول خدمت حضرت پیامبر برسم و از ایشان سفارشی بگیرم.
نزد پیامبر رفت. زانوی ادب بر زمین زد. سلام کرد و گفت:
– یا رسول الله گرفتار و دست تنگم. عید نوروز نزدیک است و پولی ندارم تا برای زن و بچه ام لباس بخرم. در خرجی خانه
مانده ام.
– خدمت آقایت اباالحسن ب
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 