پاورپوینت کامل پروانه صفا ۳۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل پروانه صفا ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پروانه صفا ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل پروانه صفا ۳۵ اسلاید در PowerPoint :
>
۵۰
شب چهار شنبه بود و ماه با درخشش چشم اندازی در گوشه ای ازآسمان تمام رخ ایستاده بود. ستارگان ریز و درشت بر بام
شهررویهم انباشته شده بودند. شهر با قامتی در هم و بر هم از شدت گرمی هوا به خود می پیچید. در دل شهر ستونهای بر
افراشته وگنبدهای رنگارنگ به متانت و بزرگی همه عالم صبورانه ایستاده بودند و تا دور دستها به استقبال دوستان و
میهمانان خودمی شتافتند. باد گرم و سرگردانی در خیابانهای شهر می وزید.
صدای قرآن و نوحه و طبل و شیپور از نای بلندگوهای دور و نزدیک تا بی نهایت می رفت. زمینیان بر سر و سینه می زدند
و آسمانیان باچشمانی اشکبار نظاره می کردند. هر تازه واردی ناخود آگاه سینه در سوز و گذار مصیبت سیدالشهداء
می نهاد. صدای زنجیرها که ازپشت زخمین عزاداران بر می خاست در میان فریادها و ناله ها گم می شد. سراسر کوچه ها و
خیابانها را پرچم های سیاه که اشعارحماسی و ایثار و شهادت رویشان نوشته بود پرکرده بود. ساعت دورا نشان می داد. اما
شهر همچنان از جمعیت متلاطم بود.
در این هنگام اتوبوسی در آن سوی رودخانه کنار پل، در موازات حرم توقف کرد. مسافرین یکی یکی پیاده شدند و هر
کدام به طرفی رفتند. پروین و مادرش آخرین نفری بودند که پیاده شدند. ابتدانفسی تازه کردند و بعد، مادر کیف بزرگ و
چهار گوشی را از زمین برداشت و گفت: بریم پروین.
و دخترک با چشمانی خواب آلود، تلوتلو خوران دنبالش براه افتاد. هر قدمی که بر می داشت لب به اعتراض می گشود و
گاه همانند بچه ها به چیزی بهانه می کرد و می ایستاد و با عصبانیت پابر زمین می کوبید و به مادر اعتراض می کرد: مامان!
خوابم میاد اا اه چرا بیدارم کردی؟
یا می گفت: مامان با توام، می خوام همینجا بخوابم رو همین آسفالت.
و بی محابا روی زمین می نشست: تو چرا به حرفهایم گوش نمی کنی،نگاه! جیغ می کشم ها!
گاه قدری آرام تر می شد و می گفت: راستی اینجا حرمه، نه؟ چقدر قشنگه … آ آ آه، چقدر آدم تو خیابونه،اینا خواب ندارن؟
… مامان جون، هواش گرمه دارم می پزم …
از این حرفها و مادر به آرامی با لهجه غلیظ کرمانشاهی جوابش را می داد: جان مادر! الان می خوام ببرمت مسافرخانه …
خیلی خوابت میاد نه؟! ولی مادر نمی شه که تو خیابون خوابید مردم به آدم می خندند. اینا اونجا رو نگاه او نجا مسافرخونه
است…یواش تر مادر مردم نگاه مون می کنن، زشته.الان به دختر خوبم یه آب خنک می دم که گرما از تنش بیرون بره،
او با خوشرویی و نرمی با دخترش رفتار می کرد تا اینکه درنزدیکی حرم اتاقی اجاره کردند و دختر جوان غرولندکنان
خود راروی تخت انداخت و خوابید. او از روزی که دچار بیماری تشنج اعصاب شده بود خیلی کم می خوابید ولی برای
کنترل تشنج اوقرصهای خواب آور و آرام بخش به او می دادند.
آفتاب از سینه کش کوه خضر(کوهی در جنوب شرقی قم )بالا رفته بودو با سوز بر زمین می تابید. لکه های سپید ابر در
پهنه آسمان آبی ملایم و یکنواخت، به سویی نا معلومی می دوید. گردو غبارهمچنان صورت شهر را تار و کدر می نمایاند.
جنب و جوش غریبی درشهر جریان داشت. مغازه ها بسته بود و بیرقهای سیاه روی بام وتیر برق و دیوارها با نوازش باد
فراز بر می داشت و تلوتلوخوران فرو می افتاد. صدای دسته های عزاداری از دور و نزدیک به گوش می رسید. پروین به همراه
مادرش از مسافرخانه خارج شدند. چشمان درشت و بیمار اویکدم قامت حرم را می کاوید و زیر لب چیزهایی می گفت. زیر
پلکش فرو افتاده بود و دستانش بطور محسوسی می لرزید. قامت او متمایل به جلو بود و قدمهایش را می کشید و صدای
کفش سیاه و چرمی اش توجه همگان را جلب می کرد. مادر دستش را گرفته بود تا اونیفتد. وقتی وارد صحن شرقی حرم
شدند پروین گفت: وای مامان!این همه آدمها، نیگاه! دارن سینه می زنند. و خودش نیز شروع کردبه سینه زدن که گاه
ریتم ضربان دست او همراه با دستان سینه زن عزادار نبود. دسته های عزادار گروه گروه و بدنبال هم وارد حرم می شدند
علم ها و بیرقهای بلند با پرچمهای سبز و سرخ که به آرامی در دل آسمان پیچ و تاب می خوردند و تصویر پرچمهای
عاشورارا در ذهن ها تداعی می کرد.
صدای سینه زنی ها و زنجیرها با همراهی طبل و سنج و شیپور وچکیدن قطره های اشک و ضجه عاشقانه، تصور خیالی
عشق را می زدود وباورها را در عشق حقیقی گره می زد.
آنها به سختی از لابلای جمعیت که از اول صبح در حرم و اطرافش اجتماع کرده بودند گذشتند و به داخل حرم رفتند.
زنان زوار همانند موج می شکنند و خروشان بردیوار بارگاه می کوبیدند و باز پس می رفتند. و پروین و مادرش که گاه
گرفتار فراز وفرود جمعیت می شدند به کمک نعدادی از خواهران به گوشه ای پناه بردند. دختر جوان به دیوار تکیه داد و
بانگاهی عمیق به ضریح، که زنان با ناله و زاری و فریاد، زیارتش می کردند نگاه می کردو گاهی سر بر می داشت و به سقف
حرم که باکاشی های معرق و آئینه، نمای دل انگیز و عرفانی را ترسیم می نمود نگاه می کرد.
مادر میانسال او با صورتی کشیده و قامتی بلند که پیری زود رس او را بیشتر از آنچه بود نشان می داد. چشم به ضریح
دوخته بود وبه آرامی اشک می ریخت و هر وقت که صورتش را در میان انگشتان بلند و لاغر خود فرو می برد نفسش به
شماره می افتاد و قطره های اشک از لای انگشتان او تا سنگ فرش حرم امتداد می یافت. زوارهم هرکدام با صدایی بلند و
ریتم مختلف حرف دل خود را می زدند:بی بی جون شهادت جدت رو تسلیت میگم.
– خانم روز شهادت
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 