پاورپوینت کامل ارمغان صلوات ۳۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل ارمغان صلوات ۳۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ارمغان صلوات ۳۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل ارمغان صلوات ۳۷ اسلاید در PowerPoint :

>

– رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود
بسیار یاد کردن خدا و بر من «صلوات» فرستادن، موجب برطرف شدن فقر می شود.(شرح الصلوات اردکانی، ص ۷۶)

با توجه به روایت فوق، داستان زیر را تقدیم می دارم. توصیه می کنم که قبل از مطالعه به نکات زیر توجه نمایید:

۱ ـ شکی نیست که «اذکار» خواصّ و فوایدی بسیار دارد. طبق روایات رسیده از معصومین علیهم السلام ، ذکر «صلوات» نیز چنین است.
یکی از فواید آن، رهایی از فقر و تنگدستی است. ناگفته پیداست که: نتیجه بخشیدن آن، شرایطی دارد. یکی از شرایط آن،
چگونگی حالت های روحی، نفسی و معنوی انسان است. با این بیان، ذکر شخصی به ثمر می رسد که قبلاً زمینه لازم را فراهم کرده
باشد. به عبارت دیگر، نباید توقع داشت که بدون ایجاد زمینه، تکرار اذکار به نتیجه مطلوب برسد.

۲ ـ به ثمر رسیدن ذکرها، در سایه تلاش وجدّیّت انسان است. به عبارت دیگر، به نتیجه رسیدن آنها با تنبلی و تن پروری
منافات دارد و نباید از تلاش و کوشش در کسب معاش دست کشید و با تکرار اذکار، به کنجی نشست و به امید این که خداوند،
روزی مان را می رساند؛ از کار و تلاش دست برداشت.

خواب و خوراکی نداشت. مادام که سرو وضع زن و بچه هایش به خاطرش می آمد؛ آشفته و غمناک می شد. ظاهر
رنجور و گونه های ترک برداشته آنها، آزارش می داد. همین طور شکوه های بی وقفه همسرش که خواب و خیالش را ربوده
بود.

آن روز، مثل همیشه، درب چوبی حیاط را به هم زد. راه کوچه باریک محله را در پیش گرفت. نمی دانست کجا
می رود؟ ولی گام هایش بسی بلند و کشیده بود. گاهی به اطرافش چشم می دوخت تا شاید مشکل گشایی بیابد. از چند
کوچه باریک و کم عرض گذشت. به چهارراهی نزدیک شد که معمولاً از جمعیت موج می زد. در آن سوی چهار راه،
مسجدی قرار داشت. هرچند ظاهرش ساده و کوچک بود؛ اما هیچ وقت از نمازگزاران خالی نبود. گاهی واعظی به منبر
می رفت و به پند و اندرز مردم می پرداخت. آن روز نیز واعظی بر فراز منبر، در حال سخنرانی بود. جمعیتی گرد آمده بودند
و به سخنان او گوش می کردند. «سعید» نیز خودش را داخل جمعیت زد. روحانی، پیرامون فقر و راه های خلاصی از آن
سخن می گفت. بیان شیرین و رسایی داشت. چیزی نگذشت که سعید جذب سخنان او شد. بین خودش و او احساس
نزدیکی می کرد. به نظرش رسید که روحانی، او را می شناسد و حرف های دلش را بازگو می کند. ولی این طور نبود؛ سخنان
روحانی، حرفِ دل بسیاری از مردم بود. او در بخشی از سخنانش گفت:

«در فرستادن صلوات، کوتاهی نکنید. زیرا اگر توانگر صلوات بفرستد، مالش برکت می یابد و اگر فقیر صلوات بفرستد،
خداوند تعالی از آسمان روزی اش را می فرستد.»

این سخن گرچه برای سعید تازگی داشت، ولی به نظرش آسان بود. از خودش پرسید:

پس تا حالا چرا به این راه ساده، فکر نکرده بودم؟!

سخنان روحانی تمام شد، اما فریادهای هماهنگ «صلوات» تمامی نداشت. صلوات ها، رسا و پی درپی بود. سعید
امیدوار شده بود. او مثل خیلی ها، قدم به بیرون گذاشت. راه خانه اش را در پیش گرفت. لبهایش می جنبید. لحظه ای
زمزمه اش قطع نمی شد. مثل این که صلوات، آن سوی لبهایش پنهان شده بود.

سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانی از دل و ذهنش بیرون نمی رفت:

… فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالی از آسمان روزی اش را می فرستد.

از خانه بیرون شد. همچنان چهره ارغوانی و گرسنه بچه ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقاً عبورش به «خرابه ای» افتاد.
مکان ترسناکی بود. گویی در و دیوارهایش با انسان سخن می گفت. سخن از گذشته های دور؛ سخن از آنهایی که آنجا را
به یادگار گذاشته بودند. سنگ ها و خاک های تلنبار شده کف خرابه، راه رفتن را مشکل ساخته بود. اضطراب خفیفی، وجود
سعید را فرا گرفت. لحظه ای در خودش فرو رفت. سنگی به پایش اصابت کرد. اوّل لرزید و بعد، کمی احساس درد کرد.
چیزی به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه کرد. چشمش به سنگی افتاد که در حال غَلت خوردن بود؛ و بعد «سفال»
خاکی رنگ، توجه اش را جلب کرد. حسّ کنجکاوی اش بیدار شده بود. گامی به عقب برگشت. از فاصله کمتر، چشم دوخت.
بخشی از یک ظرف قدیمی به چشمش افتاد. به آرامی خاک ها را کنار زد و بعد کوزه کوچکی از دل خاک، بیرون آورد.
ضربان قلبش تند تند می زد. احساس تشنگی می کرد. لب های خشکیده اش تکان می خورد. خاک های سطح کوزه را فوت
کرد. قشنگ و زیبا بود. دهان کوزه با گِل بسته شده بود. گِل های دهان کوزه را بیرون آورد. به آرامی دهان آن را به سمت
پایین قرار داد. صدای شادی آوری در خرابه پیچید. صدا از به هم خوردن سکه های طلا بود. نور طلایی رنگ سکه، زیر
اشعه خورشید، وسوسه انگیز و خیال آور می نمود. گیج شده بود. تصمیم گرفتن، برایش دشوار بود. لحظاتی مات و مبهوت
به سکه ها نگاه کرد. جلوه فریبنده آنها چشمانش را به بازی گرفته بودند. به فکر فرو رفت. در عالم گذشته اش غرق شد. بار
دیگر اوضاع نا به سامان خانواده اش، خاطرش را آشفته کرد. از این که نتوانسته بود شکم بچه هایش را سیر کند، غصّه
می خورد؛ از این که در مقابل تقاضاهای آنها چاره ای جز سکوت نداشت، زجر می کشید.

به خود آمد. چشمش به سکه ها افتاد. لبخند شیرین، روی لب های خشکیده اش، گُل کرد. سکه هایی را که روی زمین
افتاده بود، جمع کرد و داخل کوزه انداخت. کوزه را به سینه اش چسباند. در حالی که صورتش را به آسمان بلند کرده بود؛
لحظه ای چشمانش را بست. آنگاه از جایش برخاست. شروع کرد به راه رفتن. چند گامی بیش نرفته بود که به یاد سخنان
آن روحانی افتاد:

… فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالی از آسمان روزی اش را می فرستد.

گام هایش سست شد. کم کم از حرکت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهی قرار گرفته ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.