پاورپوینت کامل پیک نور ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل پیک نور ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پیک نور ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل پیک نور ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

>

نگاهی به آسمان انداخت. ستاره ها مانند نگینی دوخته شده درپیراهن دیبای مشکی می درخشید. دست گرم و عرق
کرده اش را روی قوزک پایش گذاشت و زیر لب ناله کرد. برجستگی تورم را در زیر انگشتان استخوانی اش لمس کرد و
ضجه ای از اعماق دل کشید. سعی کرد پایش راکمی بالا بیاورد و نگاهی به محل متورم بیندازد. اما نتوانست ودرد
شدیدی وجودش را فرا گرفت. چند قطره اشک از چشمان مشکی اش برروی گونه های سرخ شده از شدت درد، جاری
شد.

خدایا! این چه دردی است که به جان من افتاده و مرا خلاص نمی کند…؟ پایم در اختیار خودم نیست و به کلی فلج شده ام…

خدایا! مرا راحت کن.

نیم نگاهی به برادرش میرزا محمد حسین نائینی – که کمی آن طرف تر از او در رختخواب خوابیده بود. انداخت و لبخند
تلخی زد:

نگاه کن، چه آرام و راحت خوابیده است! ولی من از شدت دردحتی نمی توانم برای یک لحظه پلکهایم را روی هم بگذارم.

سرش را به دیوارگلی حیاط تکیه داد. سعی کرد پلکهایش را روی هم بگذارد و بخوابد، اما به ناگاه دردی شدید در پایش
حس کرد واز درد فریاد زد.

برادرش وحشت زده از خواب برخاست و کنار رختخواب او نشست.

چه شده … چرا فریاد می زنی؟!

مادرش که در ایوان خوابیده بود، از خواب برخاست و سراسیمه خود را به او رسانید:

پسرم… چه شده…؟!

باانگشت اشاره ای به پایش کرد:

مادر! می بینی… هرلحظه بادش زیادتر می شود… دردش امانم را بریده…دیگر نمی توانم پایم را تکان دهم.

مادر موهای مشکی و نرم او را نوازش کرد.

تاصبح طاقت بیاور… فردا صبح میرزا احمد طبیب را می آورم واو به حتم پایت را معالجه می کند… و تو از این درد
راحت می شوی… حالا طاقت بیاور و بخواب.

نمی توانم، درد می کند… حتی یک لحظه هم نمی توانم پلکهایم را روی هم بگذارم.

مادر دستان گرم و کوچک او را در دست فشرد:

باشد … اگر نمی توانی بخوابی…. نخواب… اما…

محمد سعید حرف مادرش را قطع کرد:

من نمی توانم… پایم درد می کند.

مادر عرق پیشانی او را با انگشت پاک کرد و نیم نگاهی به محمدحسین انداخت:

پسرم! برو به خانه میرزا احمد طبیب و به او بگو برادرم بدحال است و از درد به خود می پیچد…. و او را به اینجا بیاور.

اشک در چشمان خسته و مهربانش حلقه زد.

حالش بد است، تب کرده… بدنش مانند کوره گرم و سوزان است.

عبدالرحیم خمیازه کشید.

در این موقع شب، میرزا احمد خواب است، من می دانم.

می دانم… اما حال برادرت بدتر از آن است که تو این حرفهارا بزنی… زود برو و او را بیاور.

عبدالرحیم با پشت دست چشمان خواب آلودش را مالید و از خانه بیرون رفت.

آفتاب به وسط آسمان رسیده بود که محمد سعید پلکهایش رااز هم گشود و به مادرش که بالای رختخوابش نشسته بود،
نگاه کرد، مادرلبخند ملیحی بر لب آورد:

حالت خوب است، خوب خوابیدی؟

محمد سعید کف دستانش را به زمین گذاشت و در رختخواب نشست.

چه وقت از روز است؟

دیگر ظهر شده… و تو از نیمه شب تا به حال خوابیده ای.

«لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد:

من به طبابت میرزا احمد ایمان دارم… دیدی چه ماهرانه پایت را معالجه کرد… طبیب زبر دست و با ایمانی است…. بااین
که نیمه شب بود و او در خواب بود اما هنگامی که شنید توحالت بد است با عجله به اینجا آمد، نمی دانی وقتی تو را با
آن حال دید چقدر ناراحت شد.

محمد سعید لبخندی برلب آورد و آرام پایش را تکان داد:

مادر! می توانم پایم را تکان دهم… دیگر درد ندارد.

حالا بلند شو و سعی کن راه بروی… حتما پایت خوب شده.

محمدسعید دستش را به دیوار گرفت و آرام از جابرخاست و چندقدم در اتاق زد:

خدا را شکر که پایم سالم شده و می توانم راه بروم.

اشک شوق از دیدگانش جاری شد و خود را در آغوش مادر انداخت.

چند روز بعد بیماری اش باز به سراغش آمد. محمدسعید بدحال و تب آلود نگاهی به مادر که پریشان و ناراحت مقابلش
نشسته بود،انداخت:

مادر! می بینی باز بیمار شده ام… هنوز چند روزی از بهبودیم نگذشته که باز دملی در زانو و ساق پایم ظاهر شده
ومرامی آزارد… و مرا رنجور کرده…

مادر ملحفه را روی او کشید:

ان شاء الله که به زودی بیماری تو بر طرف می شود… نگران نباش… یک دمل چرکین است که با مداوای کوچکی از بین
می رود وتو آسوده می شوی.

نه، مادر… این بیماری بهبودی در پیش ندارد و مرا از پای در می آورد.

مادر لبخند بی رمقی بر لب آورد:

به خدا توکل کن… و از او بهبودیت را طلب کن. ان شاء الله خوب می شوی… این چند دمل که تا این حد نگرانی و ترس
ندارد.

لیوان شیر را به دست محمدسعید داد:

– این شیررا بخور تاکمی راحت شوی و بتوانی درد این زخمها راتاب بیاوری… محمدحسین را به دنبال طبیب فرستاده ام…
الان می آید.

محمد سعید لیوان شیررا جرعه جرعه نوشید، در این هنگام برادرش و طبیب وارد اتاق شدند. مادر ملتمسانه نگاهی به
طبیب انداخت:

طبیب! پسرم بسیار بدحال است، دستم به دامنت، او را ازشراین چند دمل

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.