پاورپوینت کامل فصل ششم در مسیر زندگی حکایات و لطایف ۲۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل فصل ششم در مسیر زندگی حکایات و لطایف ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل فصل ششم در مسیر زندگی حکایات و لطایف ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل فصل ششم در مسیر زندگی حکایات و لطایف ۲۸ اسلاید در PowerPoint :
>
۷۵
ستایش جاهل
آورده اند که مردی در پیش افلاطون حکیم آمد و گفت: امروز در فلان مجمع بودم، فلان کس تو را بسیار
مَحْمِدَتْ گفت و بستود و دعای خیر کرد. افلاطون چون این بشنید، سر فرود افکند و به اندیشه فرو شد.
آن مرد گفت: چه اندیشه می کنی و من چه گفتم که تو از من متغیّر شدی؟ گفت: اندیشه ی من از قول تو
نیست ولیکن از فعل خود اندیشه می کنم که چه کار جاهلانه کرده ام که آن جاهل را پسند افتاده است و به طبع او
خوش آمده و کدامِ مصیبت باشد ورای آن که نادانی مرا بپسندد که تا نادانی نَبُود، نادان وی را نپسندد. (تا کسی
کار نادانان را انجام ندهد، مورد رضایت آنان واقع نمی شود).
ابراهیم علیه السلام و پیر بت پرست
ابراهیم پیغمبر علیه السلام در مهمانداری آیتی (نمونه ی کامل) بود و از عادات او آن بوده است که تا مهمان نیامدی،
البته طعام نخوردی. وقتی یک شبانه روز بگذشت و هیچ مهمان نیامد. به صحرا برون رفت. پیری دید که
می آمد. پرسید که تو کیستی و از کجا می آیی؟ چون نیک تفحُّص حال او کرد، مرد بیگانه ای بود و بت پرست.
ابراهیم علیه السلام گفت: ای دریغا! اگر مسلمان بودی تا یک ساعت انگشت بر نمک ما زدی! پیر از او درگذشت.
جبرییل درآمد و گفت: یا ابراهیم! حق سلام می رساند [و می فرماید] که این پیر، هفتاد سال مشرک و بت پرست
بود و ما او را از رزق کم نکردیم. یک روزکه چاشت او حوالت به تو کردیم، به تهمت بیگانگی، طعام از او باز
داشتی؟ ابراهیم علیه السلام بر عقب وی روان شد و او را باز خواند. پیر گفت: ردّ اول و قبول آخر چه بود؟ ابراهیم علیه السلام
عتاب حق تعالی با او باز راند. پیر گفت: خلاف کردنِ چنین خداوندی از مروّت دور باشد.
پس اسلام آورد و از جمله ی بزرگان دین گشت.
مهمانی کریمان
شیخ احمد خضرویه روزی عیال خود را گفت که: می خواهم که فلان را که از معارف (بزرگان) شهر است،
مهمان کنم. زن گفت: او مردی بزرگ است و ما را اسباب ضیافت او از کجا به دست آید؟ اما چون هر آینه او را
بخواهی آورد، باید که گاوی و گوسفندی و خری بِسمِل (قربانی) کنی. احمد گفت: کشتن گاو و گوسفند
می دانم. اما حکمت، در کشتن خَر چیست؟ زن گفت: چون کریمان و بزرگان دست در نمک زنند (به خواهند
اطعام دهند) واجب است که سگان محله را نیز دندانی چرب کنند.
آیین مهمانداری
وقتی (روزگاری) مردی را دوستی بود و مصادقت و موافقت میان ایشان عظیم بود. از اتفاق، آن دوست به
مهمانی آن دوست رفت. میزبان در ضیافت او، انواع تکلّف می کرد. بعد از سه روز عزم رفتن کرد.چون می رفت
گفت: دریغا که مهمانی ندانستی کرد. اگر وقتی به مهمان من آیی، تو را بیاموزم. میزبان خجل شد. اندیشید که در
ضیافت او چه تقصیر کرده ام و کدام دقیقه فرو گذاشته ام؟ مدتی در این اندیشه می بود تا یک بار او را بدان شهرِ
دوست، سفری اتفاق افتاد به خانه ی او نزول کرد. آن دوست مَقدم او را عزیز دانست و حالی نان و سرکه
پیش آورد. آن گاه سفره و کاسه ای دو سه خوردنی پیش آورد. و مهمان با خود گفت: شاید که تکلّف فردا بُوَد.
روز دیگر طعامِ سرد پیش او نهاد. مرد متحیّر شد. گفت: چندان تکلف که من کردم، در مهمان داری مرا مقصّر
می خواند و او هیچ تکلف نمی کند! روزی پرده حشمت (شرم و خجالت) از میان برداشت و از او سوال کرد و
گفت: مهمان داریِ دوستان چنین کنند؟! گفت: بلی تکلف بیگانگان را کنند. چون من به نزدیک تو آمدم،
خواستم که یک ماه تو را ببینم و در خدمت تو باشم. چون طریق تکلُّف پیش داشتی، دانستم که از وجود من
تنگ آمده ای. پس آماده سفر شدم و از خدمت تو دور شدم. و چون تو آمدی من از معهود (معمول و عادت)
خویش زیادت نمی کنم و بر وجود تو منّتی بر خود می نهم و اگر یک سال مهمان من باشی مرا هیچ بار و گرانی
نخواهد بود.
مرد، عاقل بود و انصاف بداد و یقین بدانست که تکلُّف کردن با مهمان جز از عادت کِرام است و روی
ترش کردن به اضیاف (مهمان) جز سیرت لئیمان (افراد پست) نباشد.
دخترک تیزهوش
اَصْمَعی می گوید: وقتی برسیدم به قبیله ای از اعرابی نزول کردم و چون در پیش قبیله رسیدم جماعتی از آنان
پیش من دویدند و مرا مرحبا گفتند و فرود آوردند و چندی مرا خدمت می کردند و شتر مرا تیمار می داشتند.
چون سه روز مقام کردم، شتر خویش را بخواستم، بیاوردند. چون شتر پیش خود بخوابانیدم، خواستم که او را
بار کنم، هیچ کس مرا یاری نداد. عاجز شدم و درماندم. آواز دادم که این چه دلداری (احت
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 