پاورپوینت کامل عاقبت طاغوت;عذاب سلطان ظالم ۳۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل عاقبت طاغوت;عذاب سلطان ظالم ۳۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل عاقبت طاغوت;عذاب سلطان ظالم ۳۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل عاقبت طاغوت;عذاب سلطان ظالم ۳۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۱۰

حکمت: «رسول(ص) گفت: دو کس از امت من محروم باشند از شفاعت من: سلطان ظالم، و مبتدع که در دین غلو کند تا از حد بیرون رود».[۱]

حکمت: «رسول(ص) گفت: عذاب صعب ترین، روز قیامت، سلطانان ظالم راست».[۲]

حکمت: «و گفت پیامبر: چند کس اند که خدای ـ تعالی ـ با ایشان به خشم است. اگر خواهد که در دنیا خشم خویش بر ایشان براند، و اگر نه، قرارگاه ایشان آتش بود: یکی امیر قومی که حق خود از ایشان بستاند و انصاف ایشان از خود ایشان، از خود بندهد و ظلم از ایشان باز ندارد. دیگر، رئیس قومی که ایشان وی را طاعت دارند و وی میان قوی و ضعیف سویت[۳] نگاه ندارد و سخن به میل گوید».[۴]

قیام بر ضد حاکم ستمگر

حکایت: «ماشطه[۵]، دختر فرعون را موی شانه می زد، شانه از دست وی بیفتاد؛ گفت: به خدای پناه می برم از کفر.

دختر فرعون گفت: جز از پدر من، تو را خدایی هست؟

ماشطه گفت: خدای من و خدای پدر تو و خدای هفت آسمان و زمین یکی است؛ یگانه و یکتای که او را شریک نیست.

دختر برخاست و گریان پیش پدر رفت و حال بازگفت. فرعون مر او را بخواند و او را به عذاب خویش بیم داد و گفت: اگر از این گفتار و این دین که داری برنگردی و به خدایی من اقرار ندهی، تو را به میخ بند هلاک کنم. ماشطه با وی همان گفت که با دختر گفت و از توحید الله برنگشت. فرعون بفرمود تا او را چهارمیخ کردند و او را به میخ ها در زمین دوختند و مار و کژدم فرا سینه وی گذاشتند.

فرعون گفت: تو را دو ماه در این عذاب فروگذارم؛ اگر از دین خویش بازنگردی.

ماشطه گفت: من از توحید و از دین حق بازنگردم و اگرچه هفتاد ماه مرا عذاب داری!

پس او را هلاک کرد و الله تعالی او را به جوار رحمت خویش برد.

پس خبر به آسیه رسید که فرعون، ماشطه را به میخ بند هلاک کرد. آسیه گفت: این دین اسلام تا کی پنهان دارم و بر ناشایست دیدن چند صبر کنم؟

با فرعون گفت: فرعون! بدترین آفریدگان تویی، خبیث ترین عالمیان تویی که آن ماشطه را چنان به عذاب بکشتی.

فرعون گفت: مگر آن جنون که ماشطه را گرفت، تو را نیز گرفت؟!

آسیه گفت: من دیوانه نه ام و مرا جنون نگرفته. من همی گویم که خدای من و خدای تو، خدای هفت آسمان و زمین است؛ آن یگانه یکتای بی شریک و بی انباز. فرعون او را نیز به میخ بند درکشید و آسیاسنگی عظیم بر سینه او فروگذاشت. ربّ العزّه آن ساعت، درِ بهشت بر وی گشاد و ناز و نعیم بهشت فرا پیش چشم وی داشت تا آن عذاب بر وی آسان گشت».[۶]

شکست طاغوت

حکایت: «هارون الرشید یک سال به مکه رفته بود. چون مناسک حج را گزارد، برای او بازنموده بودند که آنجا زاهدی ابن سمّاک نام است، که هرگز به نزد هیچ سلطان نرفته است. روی به فضل ربیع کرد و گفت: مرا آرزوست که این پارسا مرد را که هرگز نزدیک سلاطین نرود، ببینم و سخن ایشان بشنوم و بدانم حال و سیرت درون و بیرون ایشان را.

و گفت: مراد من آن است که متنکّر[۷] نزد ایشان شوم. پس زر به کسی داد که سرای ابن سمّاک دانست و وی را پیش کرد با دو رکابدار خاصّ و آمدند و متنکّر، چنان که کسی به جای نیاورد و با ایشان مشعله و شمعی نه.

و به در سرای او رسیدند، حلقه بر در زدند سخت بسیار، تا آواز آمد که کیست؟ گفتند: ابن سمّاک را می خواهیم.

این آوازدهنده برفت و دیر ببود[۸] و باز آمد که از ابن سمّاک چه می خواهید؟

گفتند: در بگشایید که فریضه شغلی است. مدتی دیگر بداشتند[۹] بر زمین خشک.

فضل آواز داد آن کنیزک را که در گشاده بود تا چراغ آرَد. کنیزک بیامد و ایشان را گفت: تا این مرد مرا خریده است، من پیش او چراغ ندیده ام. هارون به شگفت بماند.

و دلیل[۱۰] را بیرون بفرستاد تا نیک جهد کرد[۱۱] و چند در بزد و چراغی آورد و سرای روشن شد.

فضل، کنیزک را گفت: شیخ کجاست؟

کنیزک گفت: بر این بام.

بر بام خانه رفتند، پسر سمّاک را دیدند در نماز، می گریست.

پس سلام بداد[۱۲] که چراغ دیده بود و حس مردم شنیده. روی بگردانید و گفت: سلام علیکم.

هارون و فضل جواب بدادند و همان لفظ گفتند.

پسر سمّاک گفت: بدین وقت چرا آمده اید و شما کیستید؟

فضل گفت: هارون الرشید خلیفه است و به زیارت تو آمده است و چنان خواست که تو را ببیند.

گفت: از من دستوری[۱۳] بایست آمدن و اگر دادمی، آن گاه آمدی، که روا نیست مردمان را از حالت خویش دَرهم کردن[۱۴].

فضل گفت: چنین بایستی، اکنون گذشت. خلیفه پیغامبر(ص) است و طاعت وی، فریضه است بر همه مسلمانان.

هارون گفت: مرا پندی ده که بدین آمده ام تا سخن تو بشنوم و مرا بیداری افزاید.

]ابن سمّاک[ گفت: یا هارون! از خدای بترس که یکی است و هنباز[۱۵] ندارد و بدان که روز قیامت تو را پیش او بخواهند ایستانید و کارت از دو بیرون نیست؛ یا سوی بهشت یا سوی دوزخ و این دو منزل را سه دیگر نیست.

فضل گفت: دانی که چه می گویی؟ شک است در آنکه خلیفه جز به بهشت رود؟

پسر سمّاک او را جواب نداد و از او باک نداشت و روی به هارون کرد و گفت: یاامیر! ابن فضل امشب با توست و فردای قیامت با تو نباشد و از تو سخن نگوید و اگر نگوید و اگر گوید، نشنوند. تن خویش را نگر و بر خود ببخشای.

فضل متحیر گشت و هارون نگریس

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.