پاورپوینت کامل آفتاب سرخِ غمگین ۳۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
1 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آفتاب سرخِ غمگین ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آفتاب سرخِ غمگین ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آفتاب سرخِ غمگین ۳۵ اسلاید در PowerPoint :

>

۳۳

کعبه در آتش

چون کسی که میوه های فروافتاده از درخت توفانزده را گرد می آورد، «پسر زبیر» اوضاع را زیر نظر داشت و دشمنان یزید را گرد می آورد. و
این در حالی بود که درخت اسلام از ریشه می لرزید.

مختار که از زندان کوفه رها شده بود، تازه به مکه رسیده بود؛ مردی که دست سرنوشت او را به پشتیبانی پسر زبیر کشانده بود. مختار
انگیزه ای جز شورش بر ضد ستم و انتقام از قاتلان فرزندان پیامبر نداشت.

پسر زبیر از همدستی اش با مختار شادمان به نظر می رسید. او به هم پیمان تازه اش گفت:

ـ «بیا برویم سر جاده. کسی را گماشته ام که برایم خبر را بیاورد.»

مختار که به دور دست، به آن جا که آسمان به زمین می پیوندد، می نگریست، گفت:

ـ «می بینم سواری از دور می آید.»

ـ «آری، او همان شخص است.»

لحظاتی گذشت که برای منتظران ساعاتی طولانی به شمار می آمد.

اندک اندک صدای سُم ضربه ها بلند شد تا آن جا که سوار لجام اسب را کشید و نَفَس زنان فریاد زد:

ـ «سپاه وارد مدینه شد و هر کاری را سه روز در آن جا روا اعلام کرد. بیش از ده هزار نفر را کشت و زنان را برای فروش به بازار آوردند.»

مختار از خشم دندان به دندان سایید:

ـ «نفرین بر «مرّی»، خونریزتر از وی ندیده ام.»

سوار گفت:

ـ «خدا از او انتقام گرفت. بعد از خارج شدن از مدینه مُرد و «حصین پسر نمیر» را به جای خودش منصوب کرد و از او خواست مردم مکه را
بدرد.»

پسر زبیر نجوا کرد:

ـ «حصین نیازی به سفارش ندارد؛ دلسنگی اش کمتر از هم پیاله هایش نیست.»

مختار رو به دوستش کرد و گفت:

ـ «حالیا چه در سرداری؟»

ـ «به کعبه پناه می بریم؛ چه بسا احترام کعبه مانع جنایتشان شود.»

ـ «آنان برای کعبه ارزشی قائل نیستند!»

ـ «همین روزها می بینیم. کار دیگری هم نمی توانیم بکنیم.»

روزها تلخ و سنگین می گذشتند و شب های مکه از غم و اندوه و دل پریشی و انتظار موج می زدند و آسمان سنگین از ابرهای تیره بود؛
ابرهایی چون دودهای متراکم.

سپاه غارتگر رسید و روی تپه های مشرف بر شهر و دامنه ها سنگر گرفت. منجنیق ها را در بلندی ها جابه جا کردند تا شهری را بکوبند که
در آن صبحِ تیره کاملاً خالی شده بود.

حصین ـ فرمانده سپاه ـ به کعبه می نگریست. کعبه در میانه صحن چون پیرمردی بود که به تنهایی عبادت می کرد. حصین به منجنیق های
غول پیکر و به انبوه سنگ های آغشته به روغن نگاه کرد. همه چیز چشم انتظار یک اشاره بود.

پسر نمیر با تکان دادن تازیانه اش در هوا، جنگ را آغاز کرد وبا شور و شر فریاد زد:

ـ «با منجنیق ها آن ها را بکوبید.»

انبوه آتش بر خانه های شهر باریدن گرفت. خطِ آتش، اندک اندک به خانه خدا نزدیک می شد؛ خانه ای که ابراهیم و اسماعیل آن را بنیان
نهادند.

نقشه اشغال چنین بود: کوبیدن شهر با منجنیق ها، بعد هجوم سواران مسلح. با پشتیبانی نیروهای پیاده.

کوبیدن شدت می یافت و چشم های فرمانده از کینه شعله ور می شد.

پسر زبیر تلاش کرد میان دشمنان اختلاف افکند؛ پس دستور داد افرادش به حرم پناه ببرند.

انبوه آتش در سرزمین کویری فرو می ریخت. پسر نمیر که دید کوبیدن اندکی آرام شده است، زوزه کشید:

ـ «به شدّت آنان را بکوبید.»

سربازی فریاد زد:

ـ «آن ها به کعبه پناهنده شدند.»

ـ «پس کعبه را بکوبید، ای احمق ها!»

و برای تبرئه خویش ادامه داد:

ـ «فرمان خلیفه را اجرا می کنم؛ می فهمی؟»

توده های آتش در صحن مسجد منفجر می شدند، شعله می کشیدند، و دیوارهای کعبه در آتش فرو رفتند. آسمان صحنه برخورد ابرها بود.
آذرخش ها شعله ور شدند و شعله ای به منجنیقی برخورد کرد و آن را با سربازان اطرافش خاکستر ساخت.

پسر نمیر تصمیم گرفت با فرستادن سوارکاران و پشتیبانی نیروی پیاده، جنگ را به پایان بَرَد.

جنگ سختی در حرم درگرفت. مختار را دیدند که با دلیری می جنگید و به نیروهایش می گفت:

ـ «از خانه خدا دفاع کنید.»

و در سر تپه، پسر نمیر خبری ناگهانی دریافت که از دمشق رسیده بود.

ـ «جناب فرمانده! خبر مهمی برایتان آورده ام.»

ـ «حرف بزن.»

ـ «خلیفه مُرد!»

فرمانده آب دهانش را قورت داد و با صدای گرفته ای، گفت:

ـ «چه می گویی؟! تا می توانی خبر را پنهان کن.»

اما چنین خبری را نمی توان مخفی کرد. تو گویی از لحظه ای که یزید در سفر شکارش به سوی سرنوشت مجهولش رفت، روح شیطان
عقب نشینی می کرد.

شب هراس

مختار، با دلی آکنده از خشم انقلاب، حجاز را به سوی کوفه ترک کرد.

در کوفه، اشراف شهر نزد امیر «عبدالله، پسر مطیع» حاکم کوفه اجتماع کردند.

«عمر پسر سعد» برای ترساندن عبدالله گفت:

ـ «ای امیر! مختار خطرناک تر از «سلیمان پسر صُرَد» است. سلیمان از کوفه بیرون رفت تا با شامیان بجنگد؛ اما مختار مهیای ورود و حمله
به کوفه است.»

«شبث پسر ربعی» نجوا کرد:

ـ «نظرم این است که او را زندانی کنی امیر.»

و در حالی که چانه اش را می خاراند، ادامه داد:

ـ «بهتر آن است که علاج واقعه قبل از وقوع کرد.»

امیر که از زندانی کردن مختار می هراسید، پاسخ داد:

ـ «از چیزی نترسید؛ نیروهای من همه چیز را زیر نظر دارند.»

شبث پرسید:

ـ «حتی رفت و آمد «پسر مالک اشتر» را به خانه مختار؟!»

امیر با نگاهی پرسشگر به وی نگریست:

ـ «منظورت چیست؟»

ـ «ای امیر! اشباحی را می بینم که شب ها پنهانی این طرف و آن طرف می روند و مردانی را می بینم که در روز روشن اسلحه خرید و فروش
می کنند.»

ـ «آیا این مسأله ای نگران کننده است؛ به تازگی، مختار کنار پسر زبیر در مکه می جنگید.»

ـ «همه این حرف ها صحیح؛ اما مختار سودای انتقا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.