پاورپوینت کامل بریده ای از رمان واره; سوار سبزپوش آرزوها ۷۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بریده ای از رمان واره; سوار سبزپوش آرزوها ۷۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بریده ای از رمان واره; سوار سبزپوش آرزوها ۷۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بریده ای از رمان واره; سوار سبزپوش آرزوها ۷۳ اسلاید در PowerPoint :
>
۳۷
نیمی از شب گذشته است. کافور، خادم امام، کوچه های سامرا را در می نوردد تا به خانه برده فروش بزرگ، بشربن
سلیمان، برود؛ مردی که با منش خویش میان برده فروشان نامی خوش و شهرتی نیکو کسب کرده است.
شورش های داخلی در سرزمین های اسلامی و فشارهای حاکمان به ظاهر مسلمان، باعث شده است تا بیشتر
برده فروشان از فروش اسیران مسلمانی که با یورش سربازان حکومت اسیر شده اند، پروا نکنند.
بادهای سرد بهمنی، بر کوچه های سامرا، تازیانه می کشد. زوزه گرگ ها، از دوردست با نهیب باد درآمیخته، نزدیک
می آید؛ امّا در زیر ضربه های سُم اسبی، که چارنعل می تازد، پایمال می شود. سوار، بشر بن سلیمان برده فروش است؛
به منزل امام می آید. نمی داند از چه سبب به حضور امام طلبیده شده است؛ امّا می داند که در هر جهت، امری است
راجع به بردگان و برده داری. مرد می نشیند و به چهره گندمگون و چشمانی می نگرد که چکیده رازهای جهانند. مردی
که با بردگانش بسان فرزندانش رفتار می کند؛ مردی که هنوز چهل سال از عمرش نگذشته، امّا مو و محاسن سپیدش، او
را شصت ساله می نمایاند.
امام به میهمانش لبخند می زند و با مهربانی می گوید:
ـ ای بُشر! تو از تبار انصاری؛ این نیک اختری همچنان در شما، نسل به نسل، ادامه دارد. شما مورد اعتماد ما اهل
بیت هستید. من تو را به شرافتی، برتری خواهم داد؛ شرافتی که دیگر شیعیان از فیض آن بی بهره اند. و آن به واسطه
رازی است که با تو در میان می نهم و تو را برای خریداری کنیزی می فرستم.
در پرتو نور قندیل، امام کاغذی می گستراند و به زبان رومی نامه ای می نگارد. نامه را مهر و موم می کند. همیانی زر
می آورد که حاوی دویست و بیست دینار است. امام، کیسه زر را به بشر می دهد و می فرماید:
ـ این را بگیر و به بغداد برو، به پل صراط؛ آنجا منتظر آمدن قایق اسیران باش. هر گاه کنیزکان رسیدند، نمایندگان
فرماندهان عباسی و تعدادی از جوانان عراقی به آنان خیره می شوند؛ وقتی چنین دیدی، تمام روز از دور مراقب برده
فروشی به نام عمر بن یزید باش؛ تا آن که برای فروشندگان، کنیزی رومی می آورند که تن پوش حریر فراخی به تن دارد؛
کنیزکی محجّب که به هیچ دستاویزی، نقاب از رخسارش پس نرود و از چشمان حریص و دستان پلید گریزان است.
پگاه روز بعد، بشر به سوی خیابان خلیج می رود؛ جایی که قایق های بغداد کناره خواهند گرفت و مسافران بدان سو
خواهند شتافت. بوی آب گل آلود، سینه بشر را می فشارد. آفتاب بر کاکل نخلستان ساحل می تابد. ملوان نگاهی دیگر
می افکند تا شاید مسافر دیگری بیاید؛ امّا در لنگرگاه، به جز ماهیگیران، کسی را نمی بیند. قایق های بادبانی با جریان
آب می آیند. نسیم صبح گاهی که از شمال می وزد، به حرکت قایق ها کمک می کند.
نیمه روز، کشتی از پل شماسیه می گذرد. چشم بشر به کنده های درهم شکسته و نیم سوخته نخل ها می افتد.
نخل هایی که سال گذشته در جنگ داخلی سوخته اند. هنوز باقی مانده آثار دیوار بلندی که در برابر هجوم ترکان تعبیه
شده بود و برخی از منازل و خانه های منهدم شده، دیده می شوند. کشتی کنار پل صراط لنگر می اندازد. بشر به سوی
پل می رود. آفتاب همه جا را فراگرفته است. بشر در جای خود می نشیند. بازار برده فروشان نزدیک پل است. کنیزکان
پشت پرده ای نازک، در داخل دکه ای عرضه می شوند؛ غلام بچگان نزدیک برده فروش می ایستند.
قایق ها می ایستند و دخترکان با لباس های ملوّن و گوناگون از آن ها پیاده می شوند. همهمه ای در می گیرد، جنب و
جوش در بازار بردگان آغاز می شود. یکی از برده فروشان بانگ برداشته، نخستین خرید تبلیغی این تجارت را سر
می دهد:
ـ بشتابید، بشتابید، گل چهره ای که کدبانوست، اندکی آوازه خوانی می داند و افسانه های شیرین و دلفریب حکایت
می کند. کارشناسی می پرسد:
ـ چند سال دارد؟
ـ بیش از بیست بهار از عمر این رشک چمن نگذشته است.
ـ رخصت ده تا نظاره اش کنم.
ـ برده فروش فریاد می زند:
ـ خیزران!
ـ دخترکی که خطوط چهره اش می گوید از ارمنستان است، بر می خیزد.
مردان دیگری از راه می رسند. لباس رسمی آنان نشانگر آن است که نمایندگان عباسیان یا کارکنان دولت هستند.
جوانان گستاخ چشم، فریفته و مبهوت دختران زیبا شده اند.
بُشر، نزدیک بساط عمر بن یزید برده فروش می آید. برده فروش تا کنون دو دختر را فروخته است و اینک سومی را
به فروش گذاشته است. دخترک چهارم، پشت سر دخترک سوم پنهان شده است. دخترک سوم نیز فروخته می شود و
دختری چهارده و پانزده ساله به جا می ماند. برده فروش با خشونت فریاد می زند:
ـ چهارده ساله و رومی است و زبان عربی را به خوبی می داند.
دخترک که تلاش می کند تا تمام بدن را در تن پوش فراخ خویش بگنجاند، شرمگین از نگاه های نامردمان، چهره ای
گلگون دارد.
ـ اما، ما چیزی نمی بینیم.
و دیگری ادامه می دهد: نخست بگذار تا او را برانداز کنیم.
برده فروش سعی می کند تا نقاب از رخ دخترک کنار بزند و بازوی دخترک را به چنگ آورد؛ اما او خود را به کنار
کشیده، با زبان رومی پرخاش می کند. یکی می آید تا برقع از ماه عارضش برباید؛ دخترک به عقب بر می گردد. خشمی
مقدس در چشمانش موج می زند.
مردی خطاب به برده فروش می گوید:
– چگونه انتظار داری کنیزکی را که روی نمی نمایاند خریداری کنیم؟
برده فروش تازیانه ای بر پیکر دخترک فرود می آورد. فریاد اندوه بر می خیزد.
مردی که سیمای نیکان دارد، بانگ بر می دارد:
ـ به بهای او سیصد دینار خواهم پرداخت. پاکدامنی او، سبب شد تا خواستار وی شوم.
دخترک با زبان عربی، اما با لهجه رومی، می گوید:
ـ اگر چه در کسوت حضرت سلیمان و با تخت و تاج او باشی، مرا به تو میلی نیست؛ کیسه از زر تهی مکن.
برده فروش فریاد می زند:
ـ با این همه سختگیری های تو، مرا تکلیف چیست؟ آیا نباید دل به فروش تو خوش دارم؟
دخترک می گوید:
ـ چندین تعجیل مکن؛ باش تاکسی را برگزینم که دلم با او آرام پذیر و ابلیس بر امانت و وفایش راه نگیرد.
برده فروش خشمگین، چند گام به سوی او برداشته، قصد نواختن سیلی به رویش می کند؛ اما دستِ بالا برده اش را
پایین آورده و از تصمیم خود منصرف می شود. مردم به سوی برده فروش دیگر می روند. بُشر گام پیش می نهد و با ادب
و تمکین به برده فروش درود می گوید:
ـ نامه ای مهر و موم شده از یکی از بزرگان دارم. آن را به زبان و خط رومی نوشته و در آن بخشش، وفا و بزرگواری اش
را توصیف کرده است. نامه را به دخترک رومی بده اگر بدو مایل شد و وی را پذیرفت، من به نمایندگی از جانب او،
بهایش را خواهم پرداخت.
برده فروش سرش را به نشانه موافقت تکان می دهد. بُشر به سوی دختر می رود؛ دختری که در میان لباس رومی،
شرم و پاکدامنی، بر شکوه مسیحایی اش افزوده است.
دخترک، مهرِ نامه را می شکند و در واژگانش دقت می کند؛ به ناگاه چهره اش از برق شادمانی می شکفد؛ چشمانش
از اشک لبریز می شود و با صدایی لرزان می گوید:
ـ مرا به صاحب این نامه بفروش!
برده فروش رو به بُشر می کند:
ـ بهای او سیصد دینار است؛ کم از این مقدار نپذیرم.
بشر صدایش را بلند می کند:
ـ اینکه ارزان است؛ قیمتی ندارد!
ـ تو، خود این مطلب را از کسی که برای خرید دخترک روانه ات کرده، شنیدی؟
ـ آری، اما رفیق، من خود در کار خرید و فروش برده هستم. بهایش گران است.
ـ به کمتر از سیصد دینار نمی فروشم.
دخترک می گوید:
ـ اگر مرا بدو نفروشی، خودم را خواهم کشت.
بشر می گوید:
ـ صاحب نامه این همیان را داده است.
ـ چند دینار در آن است؟
ـ دویست و بیست دینار.
ـ قبول است، همیان را رد کن.
ـ خدا برکت بدهد.
قرار داد میان آن ها منعقد می شود؛ بُشر راهی پاتوق خود در بغداد می شود، مغازه ای که هر گاه به بغداد آید، ساعتی
در آن می گذراند.
دخترک بسان برّه ای، آرام و با وقار، از پی او روان است.
در مغازه و در راه بازگشت به سامرا، دخترک نامه را بیرون می آورد تا بار دیگر بخواند. آن را می بوسد، بر چشمانش
می کشد و استشمام می کند. گویا می خواهد عطر واژگانی الهی آن نامه، فضای سینه اش را لبریز کند. بُشر حیران است
که این به بیداری بیند یا به خواب؟
او امام را به خوبی می شناسد. هرگز فراموش نمی کند که امام دهم چگونه هلاکت متوکل را پیشگویی کرده بود. در
زمانی که مردم از نام متوکل می هراسیدند، از سقوط و زوال حکومتش خبر داده بود. اما پذیرفتن آن چه می دید، در
باورش نمی گنجید. دخترکی رومی، نامه ای را می بوسد که صاحبش را نمی شناسد. با حیرت همین نکته را از دخترک
جویا می شود. دخترک ابتدا خاموشی پیشه می کند؛ پس می گوید:
ـ می دانم امینی و آن که تو را فرستاده رازی را به تو سپرده که به کسی نگفته است. گوش به من سپار تا رازی را با تو
در میان نهم که تا کنون با کسی نگفته ام: من، ملیکا نوه دختری یشوع پسر قیصر هستم. مادرم از تبار حواریون
عیسی(علیه السلام) است. نسبت او به شمعون، وصی مسیح، می رسد… .
شاهزاده رومی، زندگی والا و سرگذشت غمبارش را بازگو می کند؛ صحنه های اندوه زای خاطراتش در ذهن آرام
یافته اش تداعی می گردد.
خواب هایی فراتر از رؤیا
قایق بادبانی، سینه آب ها را شکافته، پیش می رود. تو گویی چشم اندازها به پشت سر می گریزند. نخل های کناره
ساحل، مانند مژگان بلند پریان دریایی به نظر می رسند. به رغم بقایای آثار جنگ داخلی، دجله در این عصر، الهام گر
است و تبسم امید بر لب دارد. نرگس، این دختر پاکنهاد، همچنان غوطه ور در نور آفتابی است که در خاطره او،
لذت بخش ترین صحنه هایی را زنده می کند که هرگز از دایره خاطره های شیرین محو نخواهد شد. صحنه های تابناک؛
صحنه های محبوب. در ماه های اخیر، چه رنج ها که متحمل نشده است.
ابرها، از آسمان دجله می گریزند؛ ابرهای سپید که پس از شبی بارانی آشکار شده اند، او را به یاد لباس عروسان
می اندازد. آه! چقدر ازدواج با انسان های دون مایه و بی ارزش، نفرت انگیز است؛ با شاهزاده ای که از زندگی، جز پوسته
آن را نمی بیند. خاطرش از صحنه ها و خاطره ها شعله ور است:
کاخ بزرگ از جنب و جوش موج می زند. حیاط کاخ در بردارنده عمارتی شگفت انگیز است. سکویی بلند، که تختی
آراسته با جواهرات سنگین بر پشت خود دارد. ستون هایی چوبی که آدمی آن ها را سنگ مرمر پنداشته و نردبانی
چوبی و زیبا، که در دو طرف آن، چندین صلیب حک شده بود. شاهزاده گردن فراز پیش آمده بود تا از پلکان بالا رود و
بر تخت امارت تکیه زند؛ اما ملیکا در ناامیدی دست و پا می زد.
او محکوم بود تا تمام عمرش را در کنار انسانی نادان و بی ارزش سپری کند. در ابتدا خواستگار را رد کرده بود؛ اما
آداب و رسوم حاکم بر کاخ ها، راه گریزش را بسته بود: شاهزادگان دختر برای شاهزادگان پسر هستند. ملیکا به کلیسا
رفته بود. گریسته بود و از مریم عذرا خواهش کرده بود. آیا راهی برای رهایی بود؟ چه می توانست بکند؟ آیا معجزه ای
رخ می دهد تا او را از دوزخ زندگی نجات دهد؟
هنگامی که به سوی سکو گام برمی داشت، ده ها اسقف، سپاهی و امیران نامدار، او را همراهی می کردند. ملیکا،
تسلیم سرنوشت شده بود. ناگهان، زمین لرزید و ستون های چوبی تخت فرو ریختند. شاهزاده بیهوش شد. تمام
حادثه، در لحظه ای رخ داد. وقتی زمین آرام گرفت، بر چهره اسقف ها، نشانه های بد شگون و ناخوش میمنت، آشکار
شده بود. مراسم عروسی را تعطیل کردند.
ملیکا، همانند پرنده ای زندانی به قفس بازگشت. به اتا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 