پاورپوینت کامل گل سرخی برای تو ۵۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل گل سرخی برای تو ۵۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گل سرخی برای تو ۵۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل گل سرخی برای تو ۵۰ اسلاید در PowerPoint :

>

۴۰

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

مراد دل زتماشای باغ عالم چیست؟

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

«حافظ »

دوباره حال بابا بد شد . خیلی وقت بود که دیگر این طوری نمی شد . متین هاج و واج مانده بود . طفلک تا حالا بابا را این طور
ندیده بود . نمی شد برایش توضیح داد که چی شده . پدر بزرگی که آن قدر دوستش داشت و این دو شبی که من این جا بودم او را
پیش خودش می خواباند و این همه لوسش می کرد، یک دفعه طوری عصبانی شد که متین را دو دستی پرت کرد به طرف در اتاق و
خدا رحم کرد که من اتفاقا همان لحظه پشت در اتاق بودم و وقتی در باز شد، متین افتاد توی بغل من . متین حتی نمی توانست
گریه کند . همین طور بهت زده و بغض کرده به بابا نگاه می کرد . دیگر تحمل نداشتم یک قیافه ی متعجب دیگر هم به قبلی ها
اضافه بشود; آن هم قیافه ی مبهوت پسر خودم .

طبق معمول مامان تند دوید توی آشپزخانه تا قرص های بابا را بیاورد . یک بسته ی کلوچه هم برای متین آورد، اما متین لب نزد .
هر کار کردم که به بهانه ی تلویزیون او را به اتاق نشیمن ببرم، نیامد . همین طور دم در اتاق بابا ایستاده بود . مامان دست های بابا
را گرفت و سعی کرد محکم نگه دارد . برادرم را صدا زد . علی با کمک مادر به سختی توانست بابا را روی تخت بخواباند . دست و
پاهایش در هم فشرده و بی حرکت مانده بودند . دستش از آرنج خم مانده بود و صاف نمی شد . کاسه ی زانوهایش هم همین طور .

متین را با خودم به آشپزخانه بردم، ولی فایده نداشت . مدام سرک می کشید . تا به حال نگذاشته بودم این حالت ها را ببیند، ولی
امروز نمی دانم چه شد که حال بابا دوباره بد شد . مدتی بود که با این قرص ها بهتر شده بود . بالاخره بابا خوابید . مامان قیافه اش
خسته بود . علی هم عرق ریزان رفت تا دست و صورتش را بشوید .

متین به من گفت: «بابایی اوخ شده؟ !»

– «آره اوخ شده » . می خواستم حواسش را پرت کنم . تلویزیون را روشن کردم . فیلم مستندی از ماهی های قزل آلا پخش می شد .

– متین جون، ببین ماهی! می خواهی برات ماهی بخرم؟

علی همان طور که حوله روی دوشش بود، از دستشویی بیرون آمد . به من اخم کرد و گفت: «برای چی ماهی بخری؟ دلت می یاد
ماهی رو توی تنگ نگه داری؟ !»

کنایه می زد . نفس بلندی کشیدم و جلوی تلویزیون به پشتی تکیه دادم . متین روی پاهایم دراز کشید . زیر چشمی جهت نوک
دمپایی های مامان را دیدم که به سمت اتاق بابا می رفت تا خرده شیشه های گلدان کریستالی را که بابا شکسته بود جمع کند .
چقدر آن گلدان را دوست داشت . هدیه ی مادربزرگ بود و عتیقه . متین از علی پرسید: «دادایی! نمی شه ماهی لو از آب بیلون
بیالیم؟» همان طور که سرم پایین بود، دیدم که علی لبخند تلخی زد . حس کردم به من خیره شده . جواب داد: «نه دادایی! ماهی
بیرون از آب دیگه ماهی نیست!» نمی خواست بگوید که ماهی بیرون از آب می میرد . . . .

دلم نمی خواست با علی بحث کنم . ولی خودش وا دارم می کرد .

– من ندیدم یه دختر این قدر بی رحم باشه!

کاغذی را که متین تویش نقاشی کشیده بود، از حرص تو دستم مچاله کردم و گفتم: «من بی رحم نیستم! فکر مامان رو می کنم که
روز به روز داره لاغرتر و خسته تر می شه . تو فقط به فکر بابا هستی، چشمت دیگه مامان رو نمی بینه، اگه می گم یه مدت ببریمش
آسایشگاه به خاطر مامانه » .

علی چشم هایش را بست و دست هایش را میان موهایش فرو برد . نفس بلندی کشید و سپس رو به روی من دو زانو نشست،
صدایش آرام تر شده بود: «آخه خواهر من! خود مامان راضی نیس . جونش به جون بابا بنده . . .» مهلت ندادم: «آره! معلومه که
راضی نیست . بعد از پونزده سال دیگه دلش نمی یاد، اگه از همون اول می ذاشتیمش آسایشگاه، دیگه این درد سر رو نداشتیم . . . .
حالا هم دیر نشده، مامان باید عادت کنه، لا اقل یه مدت استراحت کنه، پس فردا که تو هم زن گرفتی، کی پیش مامانه که کمکش
کنه؟ تو یا زنت؟ !»

صدایش دوباره بالا رفت، دست هایش را مشت کرد: «خودم نوکریش رو می کنم، اصلا هم زن نمی گیرم، اگه قراره همه ی زن ها مثل
تو فکر کنن، تا آخر عمرم زن نمی گیرم . . .» . بعد صورتش را جلو آورد و در چشم هایم خیره شد: «اصلا اگه شوهر خودت حال و
روزش این طور بود، دلت می اومد این کار رو باهاش بکنی؟ !»

رویم را برگرداندم تا تیزی نگاهش صورتم را نسوزاند: «معلومه که دلم می اومد، به خاطر بچه ام، به خاطر متین این کارو می کردم .
نمی خوام هیچ وقت متین به خاطر پدرش خجالت بکشه . . .» .

صورتش در هم رفت و داد زد: «یعنی خود جناب عالی به خاطر بابا خجالت می کشی؟ تا حالا خجالت می کشیدی؟ ! مگه بابای ما
چشه؟ مریضه . آره! مریضه، مثل خیلی از مریضای دیگه، تازه وقتی قرص هاش رو می خوره از همه بهتره . . .» .

نقاشی متین از عرق دستم خیس شده بود .

– بابات مریضه مریم؟

دفتر جبرم را توی کیفم گذاشتم و جوابی ندادم . «به تو چه مربوطه؟ !» اصلا به کسی چه ربطی داشت . کاش بابای من هم شهید
شده بود! این طوری هم برای خودش بهتر بود، هم برای ما . خودش هم دیگه این قدر عذاب نمی کشید . چرا این طور شد؟ چرا
مثل بابای فاطمه پاش قطع نشد؟ اگر بابا پا نداشت، ولی موجی نمی شد، بهتر نبود؟ ! شاید اگر پا نداشت سخت تر بود، خونه خیلی
پله داره . دستش چی؟ چشمش؟ . . . این همه آدم مجروح شدن، اون وقت بابای من که این قدر مامان رو دوست داره، باید این طور
بشه . نمی دونم اون موقع هایی که مامان رو می زنه و موهاشو می کشه; یعنی یادش می ره که عاشق مامانه؟ چطوری یادش می ره؟
ما رو یادش نمی یاد؟ !

به مامان می گفت: «خانوم من، عزیز من » . همیشه این طوری صداش می کرد . وقتی حالش بد می شد، مامان دیگه نه خانوم بود و
نه عزیز . برای این که به طرف ما حمله نکنه، مامان خودش را جلو می انداخت . صورتش کبود می شد . موهای بلندش که بابا
همیشه عاشق بلندیشان بود، توی دستای بابا بهم گره می خورد و کشیده می شد . با همان موها سرش را به دیوار می کوباند . دیگر
جایی در سر مامان نبود که نشکسته باشد . روی بازوهایش جای دندان های بابا تا ده روز می ماند . مامان در را می بست تا ما نبینیم،
ولی من همیشه از لای کرکره های پنجره ی اتاق بابا که نیمه باز بود نگاه می کردم . علی دلش رو نداشت . از من می پرسید .

موهای مامان دیگه سفید شده بود، یک تار موی سیاه نداشت . همیشه روسری سر می کرد . قیافه اش شده بود مثل اون فیلمی که
وقتی بچه بودم می دیدم . «مادر کزت » هم در بینوایان این شکلی بود . زنی که ردی از زیبایی گذشته اش، در چشم های درشت و
زیبایی بود که با وجود این همه عذاب هنوز هم برق می زد و لبی که بعد از آن همه کتک خوردن باز هم به خنده باز می شد .

وقتی بابا حالش خوب می شد و نگاهش به مامان می افتاد، نعره می زد . اوایل باورش نمی شد که خودش این کارها را کرده، هی
می پرسید: «کی به این روزت انداخته؟ کی عزیز من؟ !» بعد که کم کم می فهمید، هر دفعه به پای مامان می افتاد، دستش را
می بوسید، کف پایش را می بوسید . برعکس مامان، کاری نداشت که ما می بینیم یا نه . می گفت: «من عاشق مادرتونم بچه ها» . از
ناراحتی چند بار سرش را محکم به دیوار می کوبید که می شکست .

وقتی علی و دایی و پدر بزرگ می بردنشان دکتر، همه تعجب می کردند . هر دو سرشان شکسته بود . اگر گاز گرفتگی بازوی مامان
را ناغافل می دید، دوباره به سرش می زد و دست های خودش را گاز می گرفت . همیشه دردهاشان جفت بود . شکستن سر و دست،
کبودی صورت و

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.