پاورپوینت کامل برشی از رمان واره عشق هشتم ۶۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل برشی از رمان واره عشق هشتم ۶۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل برشی از رمان واره عشق هشتم ۶۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل برشی از رمان واره عشق هشتم ۶۴ اسلاید در PowerPoint :
>
۱۲
بر بالِ مخملین تلاوت
سال جدید هجری فرا رسید. دویست و سه سال از هجرت آخرین پیام آور وحی می گذشت. آفتابِ تیرماه می تابید و نور و آتش می پراکند.
سرزمین خراسان، با آن بیابان ها، تپه ها، رمل ها و نمکزارش در زیر آفتاب خفته بود. کاخ حمید بن قحطبه در میان باغ بزرگی می درخشید.
درختان انار در قسمت شرقی، پرچینی ساخته بودند. آن روز، امام به عادت همیشه به مناسبت آغاز محرم روزه بود. ابری از اندوه عاشورایی
بر چهره گندمگونش نشسته بود. درونش از یادآوری صحنه های کربلا آرامش نداشت. صحنه هایی همچون لحظه ای که حسین(علیه السلام)
تشنه از اسب بر کرانه فرات، میان نواویس و کربلا بر زمین غلتید. امام به همنشینش ـ که اشعری قمی بود ـ فرمود: «ای سعد! از ما نزد شما قبری
است؟»
ـ فدایت شوم، منظورتان قبر خواهرتان است؟
ابرهای باران خیز در چشمان امام حلقه بستند. امام گفت: «آری! کسی که با آگاهی از مقام او به زیارتش رود، از بهشتیان خواهد بود. از پدرم
شنیدم که او از پدرش نقل کرد: خداوند را حرمی به نام مکه است. پیامبر (صلی الله علیه وآله) را حرمی به نام مدینه است. حرم امیر مؤمنان کوفه و
حرم ما قم نام دارد. به زودی بانویی از تبار من در آن جا به خاک سپرده می شود که نامش فاطمه است. هر که وی را زیارت کند [با رعایت
شرایط دیگر]، بهشت برایش لازم است.»
خیلی زود در تکه زمینی پاک، گنبدها، گلدسته ها و مسجدها برپا شد. اتاقی که در طوس به امام داده بودند، کنار اتاق بزرگ مأمون بود.
مأمون وارد شد و امام برخاست. سعد اجازه رفتن گرفت و بیرون رفت. مأمون جا به جا شد و سپس گفت: «ای اباالحسن! امروز جمعه است.
برایم خطبه ای بنویس تا برای مردم در نماز جمعه بخوانم.»
ـ باشد.
ـ ساعتی دیگر، پسر بشیر را نزدت می فرستم تا آن را بگیرد.
مأمون این را گفت و پس از لحظاتی از جا برخاست. امام برایش خطبه ای نوشت که اگر دل زنده ای می داشت، بسی سودمند می بود. خطبه
چنین بود:
«… سپاس خداوندی را سزاست که نه از چیزی آفریده شد و نه برای ساختن چیزی، از نیرویی یاری گرفت. پدیده ها را از چیزی نیافرید؛
بلکه به آن ها گفت: «بشو» و آن ها پدید آمدند.
گواهی می دهم پروردگاری جز خداوند نیست. او یگانه ای بی همتاست؛ فراتر از رقابت رقیبان. او را نه همنشینانی است و نه فرزندانی.
گواهی می دهم که محمد بنده برگزیده و امین او است. قرآن آشکار و وحی گویا و کتاب آسمانی را که در دستان ماست، با او فرستاد. با کتابش،
مردم را به ثواب مژده و از مجازاتش بیم داد. درود آفریدگار بر محمد و خاندانش باد!
ای بندگان خدا! شما را به پرهیزکاری اندرز می دهم؛ به تقوا از خداوندی که پنهان و آشکارِ شما را می داند. پروردگار نه شما را بیهوده
آفریده و نه رهایتان کرده است. زنهار! زنهار ای بندگان خدا! خداوند خود شما را [از انجام کارهای زشت [بیم داد؛ پس از انجام کاری که
پشیمان می شوید و شوربختی به کف می آورید و به شکنجه دوزخ رهسپار می شوید، دوری کنید؛ از دوزخی که عذاب آن سخت و سنگین
است. آن، بدجایگاه و منزلگاهی است.
آتشی که خاموش نمی شود و چشم (دوزخیان) به خواب نمی رود و پیکرهایی که [از سختی شکنجه] نه زنده اند و نه مرده؛ در بند کشیده؛
کیفر و شکنجه داده. هر چه پوست هایشان پخته [و فرسوده] شود، به جای آن ها پوست های دیگر آوریم تا عذاب را بچشند؛ خداوند پیروزمندِ
فرزانه است. ما برای ستمکاران [مشرک] آتشی فراهم آورده ایم که سراپرده های آن، آنان را فرا خواهد گرفت.
پس ای بندگان خدا! با این پیکرهای نابود شدنی از فریادهای مرگ آفرین پیش از رستاخیز به آفریدگار پناه ببرید؛ قبل از آن که مرگتان فرا
رسد و جانتان گرفته شود…
دریغا! مرگتان فرا رسیده و کارهایتان به پایان آمده و دیگر تمام شده است. نه راهی برای بازگشت وجود دارد و نه راهی برای پیمودن به
بهشت… خداوند ما و شما را آن گونه حفظ کند که نیکان خودش را حفظ کرده است. ما و شما را چنان رهنمون باشد که بندگان برگزیده اش را
رهنمایی کرده است.»
ابن بشیر در زیر درخت اکالیپتوسِ بالا بلندی نشسته بود که مأمون او را طلبید. او با حالت پیروی کامل حضور یافت. مأمون چند لحظه ای
به او خیره ماند سپس گفت: «دستانت را به من نشان بده!»
پسر بشیر در حالی که نشانه های پرسش در چشمان نگرانش موج می زد، کف دستانش را گشود. مأمون با تکیه بر تک تک حروف گفت:
«ناخن هایت را نچین و بلندشان کن!»
منصور حیرتزده بود؛ اما بانگ برآورد: «به چشم ای امیر مؤمنان».
ـ اینک نزد رضا برو. او خطبه ای به تو می دهد، آن را بیاور و در مسجد به من بده.
صف ها برای نماز مهیا بودند. خورشید بر فراز شهر می تابید. مأمون خطبه را آغاز کرد. نمی توانست تأثیر آن کلام مقدس و مؤثر را نادیده
انگارد… دل ها فروتنی کردند و چشم ها گریستند. حتی دل و پیکر مأمون نیز لرزیدند.
پس از نماز، وارد اتاقش شد و چشمش به صندوق چوبین افتاد، صندوقی از چوب درخت آبنوس بود. جام شراب با ته مانده ای از شراب
در آن، از شب قبل روی میز مانده بود. تا چشمش به آن افتاد، همه چیز را فراموش کرد و تنها به تخت، تاج و برگشتن به بغداد اندیشید. بغداد
تنها رؤیای وی بود. سرزمین خاطراتش بود؛ با آن نوای موسیقی کناره های رودش و خنیاگری های موصلی و شب های لذتبخشش.
خورشید رخ نهان می کرد. اندک اندک تاریکی می آمد تا همه چیز را رنگ هراس و ابهام زند. امام به محراب پناه برد. به دریای آرامش.
مأمون کف بر کف کوبید و به لحظه ای، گزمه ای خم شد.
ـ بگویید پسر بشیر بیاید.
مأمون صندوق چوبین را گشود؛ صندوقی آراسته به نقوش و رنگ ها. تکه ای مربع از پوست آهو را از آن بیرون آورد؛ صفحه شطرنج بود.
بعد فیل، سربازان، قلعه ها و اسب ها را بیرون آورد. نسیم از پنجره های گشوده باغ به درون می وزید. مأمون شادمانه زمزمه کرد:
«سرزمینی چهارگوشه و سرخ از پوست
میان دو دوستِ مهمان پرور قرار دارد
یادآور نبرد است ؛ اما نه، همانند آن است
بی آن که در آن خونی بر زمین ریخته شود
این به آن حمله ور می شود و آن به این
و پلک جنگ بسته نمی شود
بنگر به اسب که درگیر مصاف است
در دو جبهه ای، بی آن که طبلی کوفته و یا بیرقی افراشته شود.»
یکی از خدمتکاران، برای مأمون در جام شراب ریخت؛ در جامی که امپراتور هندوستان به وی هدیه کرده بود. پسر بشیر نفس زنان وارد
شد و گفت: «مژده ای امیرمؤمنان!»
ـ…؟!
ـ بغدادیان ابن شکله را از خلافت خلع کردند.
ـ خبر دارم!
ـ سرورم از کجا می دانی؟ پیک هنوز به طوس نرسیده است.
مأمون به او نگریست و با پوزخندی بر لب، گفت: «در سرخس هنگامی که فضل کشته شد، این مطلب را فهمیدم!»
لحظاتی خاموش ماند و سپس با لحنی تمسخرآمیز گفت: «بیچاره عمویم! جز آواز خوانی چیزی نمی دانست. البته صدایش از اسحاق
موصلی لطیف تر بود.»
ابن بشیر جرأت یافت و پرسید: «از عمه ات علّیه چه خبر ای امیرمؤمنان؟»
ـ شیطنت و بدجنسی نکن! بیا سربازها و اسب هایت را ردیف کن. جنگ آغاز شده است.
مأمون برای وزیرش اهمیتی قائل نبود. او نقشه مهمتری در سر داشت. وزیر در گرداب افتاد. خود را در محاصره چهار سرباز دید. مأمون،
قلعه ها، سربازان و فیل را جا به جا می کرد… وزیر سقوط کرد. ابن بشیر فریاد زد: «سرورم! بی وزیر شدی!»
ـ مهم نیست!
مأمون از پیروزی خویش آسوده دل بود. سربازها را هوشمندانه حرکت می داد؛ چنان که ابن بشیر خویش را کاملاً ناتوان یافت. بازی پایان
یافت و جنگ به نفع مأمون تمام شد. مأمون با انگشت به طرف شمال اشاره کرد و گفت:
«حتی اگر کسی که در این قبر خفته است، برخیزد، هرگز نمی تواند مرا شکست دهد.»
و سپس به همنشینش اشاره کرد و ادامه داد: «حالا برو! اما سفارشی را که درباره ناخن هایت کردم، فراموش نکن.»
ـ تا کی ناخن هایم را نچینم؟
ـ تا وقتی که انارها برسند. فهمیدی؟
مرد برخاست به احترام خم شد. از کاخ بیرون رفت. سرش جولانگاه دغدغه ها شده بود.
در دلِ شب مأمون به بستر رفت؛ اما آوایی شنید. آوایی که به آرامی در جویبار حیات جاری بود. رضا(علیه السلام) قرآن می خواند.
خوشه های مرگ، چشمه های اشک
روزها گذشتند و محرم با خاطرات اندوهگینش رخت بربست. اینک پایان صفر و پاییز غم آفرین بود. پاییزی که دغدغه ها را در دل غریبان
بر می انگیخت.
انارها رسیدند و ناخن های پسر بشیر آن قدر بلند شدند که از مردم شرم می کرد.
صبح بود و مأمون تنها نشسته بود. عنکبوت دسیسه در حال تنیدن تاری دیگر بود. بقچه کوچک را گشود. در آن پودری سپید رنگ بسانِ
آرد ذرت بود. سیمی که به نازکی سوزن بود، به آن سَم آغشت و در دانه دانه های خوشه انگور ظرف بلورین تزریق کرد. کار تزریق با دقت و
احتیاط و با انگورهای یک طرف ظرف انجام شد.
نیمروز بود که به دنبال امام فرستاد. برای وانمود کردن به دینداری، مشغول گرفتن وضو شد که امام به درون آمد. خدمتکاری بر دستان او
آب می ریخت. حضرت(علیه السلام) فرمود: «ای امیرمؤمنان! کسی را شریک عبادت پروردگارت قرار نده.»
مأمون آن چه را که در دل می گذراند، پنهان داشت و با خشونت به خدمتکارش گفت: «ابریق را به من بده!»
وضو به پایان رسید. مأمون از گوشه چشم به امام نگریست. امام بر قالیچه زیبای ایرانی نشسته بود. آفتاب پاییزی، درختان انار را از نور و
گرما سرشار می کرد. سایه روشن ها، تابلویی با رنگ های هماهنگ پدید آورده بودند.
مأمون خوشه ای انگور برداشت و به امام تعارف کرد: «ای اباالحسن! انگوری زیباتر از این دیده ای؟»
حضرت بیمناک پاسخ داد: «شاید انگور بهشتی زیباتر از این باشد.»
ـ بخور ای اباالحسن!
ـ میل ندارم.
مأمون با خشمی پنهان گفت: «شما انگور دوست داشتید. چه چیز باعث می شود که حالا نخورید؟! نکند مرا متهم به چیزی می کنید؟»
و خود، دانه ای انگور را که به سم آغشته نشده بود، در دهان گذاشت. امام دریافت که به پایان ره رسیده است و این، تن به تروری ناگزیر
است. پس خوشه مرگ را گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذاشت؛ اما ناگاه خوشه را پرتاب کرد و برخاست؛ آ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 