پاورپوینت کامل از عشق تا جنون ذکر آخر ۲۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از عشق تا جنون ذکر آخر ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از عشق تا جنون ذکر آخر ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از عشق تا جنون ذکر آخر ۲۸ اسلاید در PowerPoint :

>

۱۹

همه جا آرام شده بود. فقط گاهی از آن طرف، یک گلوله به هوا شلیک می شد. پیرمرد
نحیفی بود. بنیه زیادی نداشت. لکنت زبان هم داشت. بالای سرش که رسیدم، ترکش خورده
بود. دستش را تکان داد و اشاره کرد: بیا! دیدم چیزی می خواهد. فوتِ آب بودم! بار
اولم نبود. پرسیدم: می خوای جا به جات کنم؟ با سر گفت: آره. گفتم: ببرمت؟ می دانستم
که جوابْ نه است. گفت: نه! گفتم: رو به قبله ات کنم؟ گفت: آره. قبله نمی دانستم کجا
بود. مدتی طول کشید تا قبله را پیدا کردم و رو به قبله اش کردم. چهره اش باز شد:
زرد زرد، شاد شاد. باز دیدم با چشم و ابرو اشاره می کند. رمقی برایش نمانده بود.
معلوم شد می خواهد دست هایش را روی سینه اش بگذارم؛ گذاشتم. باز خوشحال تر شد.
لب ها را باز کرد و به وضوح گفت:

یا…، بعد لب هایش را جمع کرد، ولی صدایی از لب هایش بیرون نزد. باز گفت: یا…، و
باز لب هایش را جمع کرد. تا شهید شدنش پنج شش بار این ذکر خاموش را گفت. نفهمیدم چه
ذکری می گفت.۱

آزاد چون حرّ

یکی از روزهای محرم به همراه عباس [سرهنگ خلبان عباس بابایی] و چند تن از خلبانان،
مأموریت حساس و مشکلی را انجام دادیم و به جایگاه برگشتیم. به اتفاق عباس، ساختمان
عملیات را ترک کردیم. در جلوی ساختمان، ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند.
عباس به راننده گفت: ما پیاده می رویم. شما بقیه بچه ها را به مقصد برسانید. من هم
به تبعیت از او سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم.

پس از دقایقی به یکی از خیابان های اصلی پایگاه۲ رسیدیم. صدای جمعیت عزادار، از دور
به گوش می رسید. کم کم صدا بیشتر شد. عباس به من گفت: برویم به طرف دسته عزادار. بر
سرعت قدم هایمان افزودیم. پرچم های دسته عزادار از دور پیدا بود. خوب که دقت کردم
دریافتم که هر چه به جمعیت نزدیک تر می شویم، چهره عباس برافروخته تر می شود. در
حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم، دیدم عباس کنارم نیست. وقتی
برگشتم، دیدم مشغول درآوردن پوتین هایش است. ایستادم و نگاهش کردم. او پوتین و
جورابش را از پا درآورد. آن گاه بند پوتین ها را به هم گره زده و آن را به گردن
آویخت. سپس با بی اعتنایی از کنار من گذشت. با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد
«حرّ بن یزید ریاحی» افتادم که به حضور امام (علیه السلام) شرفیاب می شود. او در
حالی که به دسته عزادار نزدیک می شد، دست هایش را از آستین درآورد و بالاتنه لباس
پروازش را دور کمر گره زد و با گام های تندتری از من فاصله گرفت. من بی اختیار محو
تماشای او بودم. نگاهم، هم چنان به عباس بود که سعی داشت به میان جمعیت برود.

او حالا چند لحظه بود (که) در میان انبوه عزاداران بود. با صدای زیبایش، نوحه
می خواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیرزنان به سوی مسجد پایگاه می رفتند. من تا
آن روز، گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند، ولی ندیده
بودم که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل، عزاداری و نوحه
خوانی کند.۳

آرزو

با نماز شب و دعای توسل و کمیل انس و الفتی عجیب داشت. چهارشنبه شب هایش، به ترنم
دعای توسل در مزار شهدا می گذشت؛ آن گاه که شب، بر خلوت زمین سایه می افکند و
پیراهن آسمان، خال کوب ستاره های قشنگ بود.

اشتیاق حضوری دیگر در جمع خدا مردان جبهه، از چشم یکایک حجره ها فواره می کشید. آن
روزِ به یاد ماندنی، اهالی «هجرت» به سوی «جهاد» در حجره ای کوچک جمع شده بودند و
از هر دری سخنی می رفت و یکی گفت: دوستان! بهتر است هر کس هر آرزویی دارد بیان کند.
و خود، شروع کرد. هر کدام گفتیم، تا نوبت به «قهرمان» رسید. گفت: من آرزویی دارم که
از امام حسین (علیه السلام) می خواهم آن را برآورده کند! همه یک صدا گفتند: خوب
بگو! آن گاه که خماری را در چین و چروک چهره ها خواند، به آرامی به سخن درآمد و
گفت: «من دوست دارم در عملیات شرکت کنم، نهایت تلاشم را در پیروزی لشگر اسلام به
کار بگیرم و دست آخر، مثل امام حسین (علیه السلام) به شهادت برسم؛ به گونه ای که
بدنم توی آفتاب داغ بماند و پاره هایش را کسی نتواند جمع کند مگر خود آقا!»
ناخواسته تنم لرزید. این گذشت. «قهرمان» و تنی چند به جبهه ای اعزام شدند و من هم
به جبهه ای دیگر. چند روزی از آغاز عملیات «کربلای ۵» نگذشته بود که خبر شهادت و
مفقودالجسد شدن «قهرمان» نیز رسید. گلوله توپی، بالا تنه اش را به کلی برده بود و
باق

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.