پاورپوینت کامل آب در کوزه ۲۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آب در کوزه ۲۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آب در کوزه ۲۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آب در کوزه ۲۹ اسلاید در PowerPoint :

>

۳۴

چیزی نمانده، چند قدم، بالاخره تمام شد. چند ثانیه دیگر
تحمل کنم، تمام است، بالا می روم، سنگین، می نشینم. هوا گرم است. خیلی گرم.
می گویم: «دیگر تمام شد. این آخرین بار بود. دیگر فریب نمی خورم. اصلاً
همین طور این جا می نشینم».

فریاد می زنم: «آهای عزرائیل! هیچ وقت این همه دوستت
نداشته ام. چه کسی گفته، تو سرزده سراغ ما می آیی. نمی خواهد سر زده بیایی. من
تو را دعوت می کنم. یالاّ! خوب بیا دیگر…» صدا در گلویم می خشکد. مثل لبهایم.
خشکم می زند… درخت؟! آن هم وسط این بیابان. این همه که دیده بودم سراب بود.
خب! طبیعی است. تشنه باشی دنبال آب بگردی آن هم وسط بیابان، باید هم سراب
ببینی. ولی اینها درخت است. چشمانم رامی مالم. نه! اشتباه نکرده ام. درختند.
نخل، خیلی هم زیاد، بلند می شوم. شروع می کنم به دویدن، ناگهان می ایستم «نه!
قرار بود این دفعه آخر باشد. دیگر گول نمی خورم، درخت یا سراب چه فرق
می کند…؟!».

فریاد می کشم «آخر عزیز من، لب تشنه که دفعه اول و آخر
سرش نمی شود!» دوباره شروع می کنم به دویدن، ولی نه با پاهایم که بیش تر
چشمهایم تقلا می کنند. مثل این که واقعا اینها نخلند. هر چه نزدیک تر می شوم
بزرگ تر می شوند. سراب این طور نبود. کمرنگ تر می شد. دیگر چیزی نمانده، یک
تپه. همین را که بالا بروم تمام است. چند متر بیش تر نیست. ولی پاهایم دیگر
تحمل ندارند. زمین می خورم. با دست خودم را بالا می کشم. شن داغ، دستهایم را
می سوزاند. پوتینهایم خیلی سنگین شده. بعد از آب خوردن باید اول از همه شنهای
آن را خالی کنم. یک زور دیگر بزنم رسیده ام بالای تپه. سرم را بالا می آورم.
احساس می کنم چیز تیزی پیشانیم را فشار می دهد. در جا میخکوب می شوم.

– «این جا چه می کنی؟!»

– «من…؟! من، هیچ! تشنه ام. دنبال آب می گردم».

نوک شمشیر را که از پیشانی ام جدا می کند، نفس راحتی
می کشم و جرئت می کنم که نگاهم را از زمین بردارم. دو چکمه سیاه رنگ، پیراهن
بلند و سفید، کمربندی پهن و چرمین و یک غلاف خالی. باورم نمی شود این صدای محکم
و استوار از دهان این پیرمرد خارج شده باشد. شمشیرش را غلاف می کند.

– «آب؟!…»

– «بله! آب. خیلی تشنه ام. نمی دانید چه قدر بی آبی
کشیده ام».

لبخند تلخی می زند. لبهایش که از هم باز می شود، شرمنده
می شوم.

– «لباسهای عجیبی به تن داری! اهل این سرزمین که نباید
باشی؟!…».

نگاهی به لباسهایم می اندازم. متوجه فانوسقه ام می شوم
که کمی شل شده است. همین طور که محکمش می کنم. می گویم:

– «نمی دانم. خودم هم نمی دانم. من راه را گم
کرده ام… راستی لباسهای خودت که عجیب تر است. اصلاً این شمشیر چیست که دستت
گرفته ای؟!».

ناگهان طوری که انگار زخم کهنه اش سر باز کرده باشد به
خود می پیچد. دستش را که از دسته شمشیر لحظه ای جدا نمی شود، محکم تر به دور آن
مشت می کند. طوری دسته را می فشارد که انگار می کنم الآن است که یا دسته له شود
یا انگشتانش منفجر شوند. یک دفعه شمشیر را بیرون می کشد. برقش چشمم را می زند.

– «شمشیر به دست نگیرم چه کنم؟! چون زنان در خیمه
نشینم. یا چون صیدی که از صیاد گریزان است، شبانه از میدان فرار کنم!

– فریاد می زند ولی در صدایش می شد بوی گریه را استشمام
کرد.

– «حالا ناراحت می شوی؟ من که حرفی نزدم. از حرفهایت هم
سر در نمی آورم من دنبال آب می گردم…».

بی اختیار سرم را به سمت درختان نخل می چرخانم. ولی
اینها که همه درخت نیستند. سربازند، یک سپاه خیلی بزرگ.

– «ببینم! شما سرباز سپاهید؟».

– «مرده باشم اگر این چنین باشد! مرا با آتش و آتشیان
چه کار؟!»

– آتش را که می گوید، بیش تر تشنه ام می شود. جگرم
می سوزد. کلافه می شوم.

– «ببین آقا! تشنگی دارد مرا دیوانه می کند. اگر شما آب
ندارید…».

– «این جا که نشسته ای تا ما زنده ایم جانت در امان است
ولی این همه از آب حرف نزن. دل کودکانمان را بیش تر می سوزانی. آب اگر
می خواهی، مشکهای خالی ما ارزانی ات. مشک های ما خشک است. مثل لبهایمان. مشک پر
آب آن سو پیدا می شود. آن جا که نخلها بر کرانه فرات قد کشیده اند».

– «فرات؟!…»

– «آری فرات! هم او که چند روزی است ناجوانمردانه بر ما
و زنان و کودکانمان بخل می ورزد و بر اشکهای جاری طفلانمان حسد می برد».

– «نه…! باورم نمی شود. فرات؟!… تو اگر می گفتی
کرخه، کارون، چه می دانم اروند، شاید باور می کردم ولی این جا، فرات؟! ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.