پاورپوینت کامل داستان; سرباز کلاه آهنی نمیخواهد ۵۷ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل داستان; سرباز کلاه آهنی نمیخواهد ۵۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان; سرباز کلاه آهنی نمیخواهد ۵۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان; سرباز کلاه آهنی نمیخواهد ۵۷ اسلاید در PowerPoint :
>
کف سنگر دراز کشیدم و به آسمان بالای سرم نگاه کردم. هوا گرم بود و از آسمان انگار آتش میبارید! برای لحظهای، خنکیِ دلچسب و نمور هشتی خانهیمان به یادم آمد. اگر توی روستا بودم و هوا آن همه داغ میشد، هر کجا بودم، سریع خودم را میرساندم به هشتی خانه و از بوی نم و هوای خنکش لذت میبردم.
قلوهسنگهای کف سنگر، مهرههای پشتم را بدجوری به درد آورده بود. بلند شدم و نشستم.
حمید داشت با دوربین، دشمن را میپایید. تپهای که روی آن، در پناه سنگر نشسته بودیم، سنگر دیدهبانی بود. آخرین سنگر خودی، و نزدیکترین سنگر به خط دشمن.
پرسیدم: «کی تو سنگره؟»
منظورم سنگر دیدهبانی دشمن بود. همانی که دو نفر عراقی، از آنجا مدام مواضع ما را زیر نظر داشتند.
حمید گفت: «چیزی معلوم نیست. فقط…»
صدای سوت خمپارهای، پرید توی حرفش. حمید، سرش را میان دستهایش گرفت و به گوشهای از سنگر خزید. خمپارهای زوزهکشان از راه رسید و در فاصلهی چند متریِ سنگر، مثل گراز وحشی، سر توی خاک کرد و زمین را لرزاند. خاک و سنگریزه به هوا بلند شد و توی سنگر ریخت. بوی خاک، نفسم را بند آورده بود. بلند شدم و لباسم را تکاندم.
حمید داشت پشت سر هم، سرفه میکرد.
پرسیدم: «فقط چی؟»
دوربین را گرفت طرفم. سرفهاش که تمام شد، گفت: «به گمانم، افسره توی سنگره. اونه که داره مرتب گرا میده.»
خزیدم و رفتم آن طرف سنگر. دوربین را گرفتم جلو چشمهایم و نگاه کردم. چیز زیادی معلوم نبود؛ اما از برق شیشهی دوربین و کلاه آهنی که مدام تکان میخورد، معلوم بود آنکه داشت ما را میپایید، افسر عراقی بود؛ چون جوانک لاغر، هیچوقت کلاه آهنی سرش نمیکرد. یعنی، ما ندیده بودیم که سرش بکند.
حمید پرسید: «خودشه یا نه؟»
برنگشتم نگاهش کنم. حواسم به سنگر دشمن بود. فقط گفتم: «درست حدس زدی. خودشه. همان افسره هست.»
دوربین را چرخاندم به اطراف.
حمید گفت: «انگار این افسره، تا ما رو با این سنگر به هوا نفرسته، دستبردار نیست!»
راست میگفت؛ چون هر وقت سر و کلهی افسر توی سنگر دیدهبانی پیدا میشد، خمپاره بود که چپ و راست میآمد و میخورد اطراف سنگرمان. آن وقت، با شنیدن سوت هر خمپاره، نذربندی ما هم شروع میشد. همیشه هم منتظر بودیم تا خمپارهای سوتکشان بیاید و درست بخورد توی سنگرمان.
ما زیاد نمیتوانستیم گلولههایمان را مصرف کنیم؛ چون برای زمان حمله، به آنها خیلی نیاز داشتیم. دستور بود که فقط در مواقع ضروری، گرا بدهیم. ما هم فقط جابهجاییهای مشکوک دشمن را که میدیدیم، گرا میدادیم که بزنند؛ اما برای افسر عراقی، فرقی نمیکرد. وقتی میآمد توی سنگر، مرتب گرا میداد و اطرافمان را به خمپاره میبست.
دوربین را چرخاندم به اطراف و با نگاه، شروع به پرسه زدن دو تپهی روبهرویی کردم. همه چیزِ آنجا، برایم آشنا بود. آن تختهسنگ بزرگ پایین تپه، بوتههای خشک خار و گون که لب گودال سبز شده بود.
آنجا را خیلی خوب میشناختم. قبل از عقبنشینی تاکتیکی، آنجا بودیم. درست روی همان تپهای که حالا شده بود سنگر دیدهبانی دشمن.
چند روز پیش، دستور عقبنشینی که رسید، به اندازهی یک تپه، کشیده بودیم عقب. هدفمان فریب دشمن بود؛ چون قصد داشتیم، حملهی چندجانبهای را شروع کنیم. تا آن وقت، بنا بود گردان امام حسین A هم آنجا برسند.
حمید گفت: «معلوم نیست اون جوانک کجا غیبش زده؟»
منظور جوانکی بود که همراه افسر عراقی، توی سنگر دیدهبانی بود.
گفتم: «هنوز وقتش نرسیده که پیداش بشه.»
حمید گفت: «امروز چرا اینقدر دیر میگذره؟ مگه وقت اذان نشده؟»
نیمنگاهی به ساعتم کردم. چند دقیقهای به اذان ظهر مانده بود. گفتم: «هنوز نه، اما نزدیکه.»
ما هر روز، سه بار آن جوانک را میدیدیم: صبح اول وقت، ظهر، آن هم وقت اذان، و دمدمای غروب خورشید؛ هر بار هم حدود نیم ساعت. انگار خواستِ خدا بود که توی این ساعتها، فقط جوانک توی سنگر دیدهبانی باشد. چون او که میآمد تو سنگر، افسره میرفت و ما میتوانستیم نفس راحتی بکشیم و با خیال آسوده، نمازمان را بخوانیم. هر بار هم، یک احساس درونی، مطمئنمان میکرد که جوانک هیچ وقت پشت قبضهی تیر نمینشیند و به طرفمان شلیک نمیکند؛ چون تا آن وقت، ندیده بودیم که گرایی بدهد تا سنگر ما را به خمپاره و توپ ببندند.
یکدفعه به یاد تنها نخل نیمسوختهای افتادم که در میان شاخههایش، کبوتری لانه کرده بود. درست در سمت راست سنگر دیدهبانی دشمن بود. نگرانش شدم. دوربین را چرخاندم به آن سمت تا ببینمش.
دیدمش. لانهاش هنوز آنجا بود. تا چند روز پیش، قبل از عقبنشینی، وقتی روی آن تپه بودیم، هر روز میآمد کنار سنگرمان و ما خمیر نانها را ریز میکردیم و میانداختیم طرفش.
آن روزها، مدام، شاخههای شکسته و بوتههای خشک گون را به منقار میگرفت و میپرید، میرفت سمت درخت خرما. کبوتر، با چه صبر و حوصلهای لانه را بین شاخهها درست کرده بود. آن روز، هیچ نمیدانستیم که میخواهد تخم بگذارد؛ ولی حالا میدیدیم که تخم گذاشته و روی آنها خوابیده است. گاهی هم با بالهایش، تکانی به خودش میداد. جابهجا میشد و تخمها را زیر سینهی سرخش میچرخاند.
صدای اذان، توی منطقه طنین انداخت. مؤذن گردان که پشت بلندگو، توی خط اذان میگفت، چه صدای دلنشینی داشت. چه خوشآهنگ اذان میگفت. حتم، صدایش به عراقیهای آن طرف تپه هم میرسید.
حمید گفت: «حالا ببین، کی تو سنگره؟»
دوربین را از روی لانهی کبوتر گرفتم و چرخاندم طرف سنگر دیدهبانی دشمن. خودش بود. همان جوانک لاغراندام که صورت ریزنقش و آفتابسوخته داشت. همانی که وقتی میدیدیمش، بیترس و واهمه، میتوانستیم توی سنگر به نماز بایستیم.
داشت با دوربین، به طرفی غیر از ما نگاه میکرد. مسیر نگاهش را دنبال کردم. میتوانستم حدس بزنم به کجا خیره شده بود؛ به نخل نیمسوخته، بین شاخههایش. آنجا که کبوتر سینهسرخ صحرایی، لانه داشت.
نمیدانم چه شد که یکدفعه، ترس توی دلم خزید و لانه کرد. گفتم: «نکند قصد بدی داشته باشد؟» نگران حال کبوتر شدم. چند بار ته دلم به خودم بد گفتم. ظاهراً او مرا دیده بود که به آن طرف نگاه میکنم. حتم، کنجکاو شده بود و با نگاه کردن به مسیر نگاهم، به همه چیز پی برده بود.
حمید پرسید: «نگفتی اونجا چه خبره؟»
گفتم: «خبری نیست. همان جوانک اومده.»
با دوربین، حرکتهایش را زیر نظر داشتم. کار خاصی نمیکرد. فقط داشت به لانهی کبوتر نگاه میکرد. مدتی بعد، دوربین را چرخاند و نگاهش را به من دوخت.
هر دو، دوربینهایمان رو به هم بود. بعد، لبهایش جنبید و اشاره به درخت کرد.
چیزی از حرکتهایش نمیفهمیدم. قضیه را به حمید گفتم و دوربین را دادم به دستش. نگاه کرد؛ اما او هم چیزی سر در نیاورد. جوانک نشست. ما هم نشستیم کف سنگر.
حمید گفت: «تو چیزی سر در آوردی؟»
گفتم: «نه. تو چی؟ چیزی فهمیدی؟»
فکری کرد و گفت: «به گمانم…»
حرفش را خورد. گفتم: «به گمانت چی؟»
گفت: «نمیدونم. شاید خیال بدی برای کبوتر داره!»
رفتم توی فکر. از عراقیها چیزی بعید نبود. میتوانستند پشت تیربار بنشینند و نخل را به تیر ببندند. اگر افسر عراقی بویی از قضیه میبرد، حتماً این کار را میکرد؛ اما جوانک اینطور نبود. به نظر، روستایی میآمد. اولین بار که با دوربین دیدمش، نمیدانم چرا دلم گواهی داد که با بقیهیشان فرق دارد. حتماً او را از سر مزرعه، به صحنهی جنگ کشانده بودند. حالت چهرهاش این را میگفت.
حمید گفت: «شاید به سرش بزنه و…»
پریدم توی حرفش و گفتم: «نه؛ اون این کار رو نمیکنه.»
گفت: «ولی یه وقت اگه خواست این کار رو بکنه، چی؟»
دستی به قنداق تفنگ دوربیندارم زدم و گفتم: «میزنمش!»
هیچ دلم نمیخواست آسیبی به کبوتر برسد.
کسی داشت پشت بلندگو، قرآن میخواند. هر دو بلند شدیم. خاکها را کناری زدیم و بعد از تیمم، ایستادیم به نماز. هر دو میدانستیم که جوانک با دوربینش مثل همیشه ما را میپاید؛ اما دلمان قرص و
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 